In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از آتفه چهارمحالیان

0 87

آتفه چهارمحالیان متولد ۱۳۶۰، خوزستان و دانش آموخته کارشناسی ارشد، رشته مدیریت شهری دانشگاه تهران است. اولین  مجموعه شعر او در سال ۱۳۷۸ با نام معشوق کاغذی چاپ و پس از آن  کتاب‌های “دارم با رشد شانه‌های میت راه می‌روم” ۱۳۸۰ و “بغلم کن شبلی” 1384 توسط وی به بازار نشر سپرده شده است. تازه‌ترین مجموعه اشعار او با نام  کتابی که نمی‌خواستم و از سوی نشر چشمه هم‌اکنون در کتابفروشی‌ها موجود است. مقالات، مصاحبه‌ها،اشعار، نقدها و مطالب مرتبط با وی را می‌توانید در نشریات پیشین و موجود ادبی، فرهنگی- اجتماعی و نیز فضای مجازی ببینید.

 

۱

برای زهره کبیری نیت که پس از دو سال محکومیت از حکم سنگسار تبرئه شد.

برايت لباس خريده‌ام زهره

از مرگ برگشته‌اي و هيچ تنت نيست

حالا با کدام مغز مي‌خواهي زنده شوي

از چاله ها نرويي و تا لب خورشيد

يك آدم دم ِزهر نباشي

آتش بر نهال خود مي‌نهي

تمام ِبينائيم مي‌شود يك انتقام سطحي

و رگ‌هايم به دشمن شليك مي‌كنند

هنوز

لباسهايت را به امامزاده بسته‌ای

هنوز زير لبت را نذر کرده‌اي براي کسی:

ـ تو درختي اگر پرنده

آفتابي اگر آسمان…

و دويدى تا ناپديد

دويدى تا آنچه را به بوى کهنه بگويى.

زهره می‌دانم بعدِ مدتی ستم می‌شود یک زخم موضعی

می‌شود لحنی دیوانه در دشنام

يا ستونی کوچک توی گوگل با روزی هشتاد بازدید سریع

مي‌بينى آلو را از دنيا برداري‌ كوچه مي‌ماند و يك مشت عوضي

نامت را نپرسيده، انگشت مكيدند از خوني لذيذ

به تمام كوچه‌ها بگو آلو و بي‌گناهي

مي‌بيني؟

جان مي‌كنم كلماتم تشنه شوند

خودشان را ببويند، صبحي باشند

كه كسي را از جوخه بازمى‌گرداند

برمي‌گردى؟

بعداً سپيده مي‌تابد به سنگ‌هايي كه بر آغوش داري

بعداً سلول سالم را پنهان مي‌كنم توي شقيقه‌ام

كافيست؟

كافيست در فانوس روشن خميده‌ام بر لباسهاي تاريك؟

به همين عكس

كه نیمه‌هاش گفتي به خاطر من سنگ به دريا نزن.

حالا توي اين تصويرها افتاده‌اي دور و برم

خيال مي‌كنم داري به گربه‌ها  نگاه مي‌كني

خيال مي‌كنم گربه‌ها دارند به خيابان نگاه مي‌كنند

خيابان زير نور شمع

با خطوط مختلفي از چشم‌ها مي‌گذرد

خيال مي‌كنم خورشيدها

در شب

 روشن مي‌شوند زهره.

۲

جسد رحمان

هجوم سپیدی بر عضلات سیمان

  • لک.

باکره‌گی ِ گیج میانه‌ی انگشت‌هات

  • لک.

ایستگاه ِمتروک ِ دوشنبه در چرک ِ زیر ناخن

من

 که از گوشه بر کناره نیلی سنگ می‌زنم

و تشنگی پرنده به دایره نُک می‌زد.

سرد از افق به شانه می‌آید عصر

دیالوگ مرگ

  • جسد رحمان را آوردند.

نقطه.

مربع.

و دربی طوسی بر دهان میت باز می‌شود…

بعد

جسد رحمان ِ بته‌های فرش

جسد رحمانِ کاشی‌ها و لکه‌های ابر

جسد رحمان ِگیسوهای مادرم

 و یکی در جسد رحمان

 هی از پشت بام به زمین می‌افتد.

مسمومیت شدید و آسمان ِمهیبی در نای

 نگاه کن تو از آنجا می‌آیی از آنجا

پشت دربی زنگ زده در ماه

ذرت‌های شهید

 چشم می‌بری و از میانه‌ی آفتابگردان بلند می‌شوی ناگهان

 چلوار و نعره گریستن از آن‌ها

 از من اما چه کمتری مانده از تراشه‌های چوب در صدات

معطل میان غمگینی ِ قهوه‌ای ِمحو

  • لک.

امروز 27 شهریور ماه

من در کشتن حشرات اشتباه کرده‌ام

در صدای شنیدنِ باران

امضاء..

در تشخیص موسیقی ِمایع سفیدِ پخش

 بر چانه‌ی جسد رحمان.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال