In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از سیاوش شمشیری

Siavash-Shamshiri-150x150 دو شعر از سیاوش شمشیری
سیاوش شمشیری

۱

ماهر روز همدیگر را

در آغوش می گرفتیم

به هم از احساس مان می گفتیم

ولی هر شب که به خانه برمی گشتیم

صورتک هایی که مال ما نبود

روی استخوان های صورتمان

سنگینی می کرد

و راه نفس مان را می بست و

باعث می شد

احساس خفگی کنیم

و مجبور به در آوردن شان بودیم

به اندازه ی هر قراری که باهم گذاشتیم

صورتکی رو دیوارهای اتاق مان آویزان کردیم

دو نفری که هر بار همدیگر را

در آغوش می گرفتیم

سایه ی چهار نفر روی زمین می افتاد

۲

ساعت

به وقت باران

کوک شده بود

باران

به وقت پرسه

و پرسه به وقت

وقتی

که وقتی نیست

تو اشک هایت را می گریستی و

من ولی قلب م را

می گریستم

این را از اشک های قرمز من

می توانستی بفهمی

آن شب

زیر آن نم نم دلگیر

و در آن خیابانی که فهمیدم

چتر

اختراع تنهایی ست×!

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال