In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از فرزانه قوامی

0 60
فرزانه قوامی
فرزانه قوامی

فرزانه قوامی، دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی (دانشگاه علامه طباطبایی)؛ دبیر بخش شعر ماهنامه‌ی ادبی “گیور”

آثار منتشر شده:

– گفته بودم من از نسل شهرزادهای مضطربم (نشر میرکسری-۱۳۸۱) – کاندید جایزه‌ی شعر کارنامه- بخش روزنه

– از من فقط النگویی می‌ماند (نشر آرویج-۱۳۸۴) – کاندید جایزه‌ی شعر خبرنگاران –کاندید ماهنامه ‌ی شعر نگاه نو

– بعد از هفت ساعت و بیست و نه دقیقه گریه- نشر نیلوفر – ۱۳۹۰

  

 

لن ترانی

 

با آستین کوتاه به دنیا آمده بودی

 جذابیت زنان گوشتی قاجار را داشتی

فربه بودی و تنومند در رختخوابی کثیف و عمارتی آفتاب گیر

 یکی از سنه های هجری بود

ما آل هیچکس نبودیم

خاندانی کثیرالاولاد که به مسلخ رفتیم بی سر

یک سر به تاریخ بدهکارم

فاصله ی کارد را با استخوان ندیده ای؟

لباس چسبان سیاه و براقی که به بر کرده ام

فاصله ی مرا با زلیخا ندیده ای؟

 عشق بازی با چکمه هایی بلند

آه” در معناهای عظیمی پیچیده است

ماجرای هولناک مرا با کوچه ی تاریک نشنیده ای؟

طراحی نقشه ی قتل

روز روشن

دو خانه آن طرف تر

بی نکاح معاشقه می کنیم

آدم های بلوند محترمی داشت محله ی ما

لبخند می زنند و به ما مشکوک

این زلیخا دست های کم توقعی دارد

رنگین کمان می خواهد و کم خون

ترکیب وصفی مضحکی است آسمان نیلگون

و یوسف خودخوری می کند

تو ملاله هستی؟

تو ریحانه هستی؟

تو از اقوام دور پدرم نیستی که هرسال یک بار گم می شد تا ربوده شود؟

تو رحم اجاره ای آسیه نیستی؟

تو حرمسرای گوشتی قاجاریه نیستی؟

تشنج روایت تند و تو درتوی دستی بود در نبرد با جسمی تیز

که فرو می رفت در غلظت خون

 قتلگاه همیشه تاریک نیست

روایت طور با گوساله را می دانی؟

می فرمود:”لن ترانی”

فاصله ی موسی با سینا را دیده ای؟

می فرمود :”لن ترانی”

از میدان قدس تا دربند پیاده رفته ام

البرز را به دوش کشیده ام

پسرم را با شیر گاو بزرگ کرده ام

پنجره ها مشبک اند

تو مشوشی

گلوی ترنج ها فشرده می شود

و یوسف از خواب نمی پرد

فاصله ی مرا با زلیخا ندیده ای؟

می فرمود:”لن ترانی”

__

__

نرده های دور گهواره

__

از اختراع خودم در جوانی

تا کشف بازوان تو

سال ها گذشته بود

محققان شگفت زده زیر باران،راه می رفتند و سوال می کردند

فینیقی ها بودند که آتش را اختراع کردند؟

فینیقی ها بودند که الفبا را اختراع کردند؟

اولین بار حسی است ناب که در آخرین بار  تکرار می شود

به افلاطون بگو

هستی مچاله ی خاطراتی است که دردآورتر از دردهای اولیه به لطمه می رسند

به افلاطون بگو

چقدر حرف می زنی؟

بگذار زندگی کنیم

کیک های مربایی بپزیم

و در حاشیه ی بزرگراه قدم بزنیم

صلات شب است

نمی دانم چه کسی را باید ستایش کنم

تورا سپاس می گویم ای کینه های نشسته در پله های ذهنم

تو را سپاس می گویم ای لحظه های آکنده از خیانت ابری در خیابان های روشن

تو را سپاس می گویم ای شعله های آبی دیدار در بالکن های برهنه

سپاس و ستایش مر تو راست

که به من بیداری عطا فرمودی

به مرد معتاد همسایه بیداری عطا فرمودی

به پرده های بی رنگ این اتاق قدیمی

رنگی عطا کن زرشکی

و کمک کن اتفاق در غیاب من بیفتد

بفلسفیم یا زندگی کنیم؟

مرد جوان تا پایان عمر به خوشه ی انگورها خیره شد

و روی پله ها نشست

بیهوده نصب می شوند نرده های دور گهواره

صبر داشته باش تا زمین دور خورشید بگردد

خورشید دور زمین بگردد

و مشتری با رضایت خاطر انتخاب کند سیاره ی دلخواهش را

آن وقت به درک درستی می رسم از دانایی

عشق را با لگد می رانم از مغز استخوانم

به گردن می گیرم قتل یاکریم ها را

هوشیاری هیچ کدام ازما در شب اثبات نشده بود

عجیب نیست؟

ما دو نفر هستیم

اما چهار صندلی داریم

و میز گرد کوچکمان مدام در سوء تفاهم به سر می بَرَد

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال