In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از فرزانه قوامی

0 44

فرزانه قوامی، دانش آموخته‌ی زبان و ادبیات فارسی (دانشگاه علامه طباطبایی)؛ دبیر بخش شعر ماهنامه‌ی ادبی “گیور”

فرزانه قوامی
فرزانه قوامی

آثار منتشر شده:

– گفته بودم من از نسل شهرزادهای مضطربم (نشر میرکسری-۱۳۸۱) – کاندید جایزه‌ی شعر کارنامه- بخش روزنه

– از من فقط النگویی می‌ماند (نشر آرویج-۱۳۸۴) – کاندید جایزه‌ی شعر خبرنگاران –کاندید ماهنامه ‌ی شعر نگاه نو

– بعد از هفت ساعت و بیست و نه دقیقه گریه- نشر نیلوفر – ۱۳۹۰

  • کاترینا توفان مورد علاقه من است  – نشر چشمه – ۱۳۹۴

   

پاپیون

 

چهار دیوار می خواستیم و یک سقف

تا شرافتمندانه زیر آن بمیریم

چه دوران لذت بخشی!

پاپیون پایان امیدوار کننده ای داشت

حرام زاده ها من هنوز زنده ام

نیزه ی درازی نگه داشته اند بالای سرت

در نیزار مجاور نی می زنند

ما نیشکر صادر می کنیم

و جهان شیرین می شود در حوضچه های آکنده از شیر

تو اعتقاد داری به رستگاری پس از قتل؟

تو اعتماد داری به محکوم دو بار حبس ابد؟

آن ها بارها به خودشان گفته اند “خائن”

با تاکید روی حرف “خ”

و ادامه ی خون را از دست هایشان پاک کرده اند

جرم پاپیون کندن پوست پرتقال ها بود؟

جرم پاپیون دزدیدن یک تکه نان بود؟

جرم پاپیون تجاوز به آن پیرزن مرده بود؟

به شکلی تدریجی فاصله گرفتیم از محیط

و هزار بار مچاله کردیم مساحت کوتاه حیات را

سطوح خارجی ما اشغال شده است

سطوح داخلی ما اشغال شده است

تو لذت نمی بری؟

پایکوبی می کنند در کرت های خشک تنت با نیزه هایی دراز

ران هایت سوراخ می شود با قطره هایی اسرار آمیز

و شرمگاه شن ها مثل همیشه داغ

مرگ موسمی می وزید و انگشت اشاره اش ترسناک!

تو لذت نمی بری؟

خالکوبی کرده ام

ساق ها

ران ها

اژدهایی کوچک و پروانه ای بزرگ

ما بارها به خودمان گفته ایم “احمق”

با تاکید روی حرف “ح”

حرام زاده ها من هنوز زنده ام

نخستین بوسه ها پایان امیدوارکننده ای داشت

به ویژه بازی زیبای من

در نقش ابری باران زا

 

مادیان مُرده

 

 

این دگمه ی شکسته یادگار زنی بود

که امروز از دور می آمد

تا شب به من نزدیک می شد

و تا طلوع آفتاب چند بار از خواب می پرید تا من تب خال نزنم

نوازش زمخت تو را بر چاله های کوچک اندام ریز گیاهان آبزی دیدم

و ناباورانه خجالت کشیدم

رقص مادیان وار مرا در نیمه های آن شب ناخواسته دیدی

و ناباورانه خجالت کشیدی

هرگونه اعتمادی به نفع هیچ کدام از ما نبود

چرا من باید خودم را می کشتم

وقتی که می توانستم

هر صبح مثل یک گوساله ی کوچک روی ران هایم بایستم

چرا من باید تو را می کشتم

وقتی که این گونه با شوق سبزیجات تازه را می جویدی

و به طبیعت عشق می ورزیدی

این بار کائنات در کار ما فضولی نمی کنند

بنوش به سلامتی کُره اسب چوبی غمگین پسرخوانده ات

بنوش به سلامتی کرم ابریشمی که پروانه شد

و از این نیمکره به آن نیمکره پرپر زد

تصور کن

آخرین روز جهان است

و ما هنوز به رد پای معصوم یکدیگر خیانت می کنیم

از قاره های سیاه متنفریم

و مدت های زیادی ست که گوشت می خوریم

نمی فهمم چرا من که خودم را کشته ام

باید این همه به تو بگویم “بنوش”

هرگونه سفارشی به نفع هیچ کدام از ما نبود

بنوش تا صادقانه بگویم

به هرزه هرز دادم هرزگی ام را روی قیژ قیژ فنرهای این تختخواب خراب

می بینی

این دگمه ی شکسته یادگار زنی بود

که امروز از دور می آمد

تا شب به من نزدیک می شد

و تا طلوع آفتاب چند بار از خواب می پرید تا من تب خال نزنم

شام ساده ی ما باید زیر نوری کم رنگ سرو می شد

هرگونه تشریفاتی به نفع هیچ کدام از ما نبود

خشمم این بار دامن رگ هایم را گرفت

غیظ را با شتاب تف کرد توی صورتم

و از همان راهی که آمده بود برگشت

 

اردی بیهشت 94

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال