In touch with Diverse Iranian Community

رباب محب: اسب در این ناآگاهی تنها نیست

0 49

گفت‌وگو با رباب محب، به بهانه‌ی انتشار مجموعه شعر «اسب چه می‌داند از منطقِ اسبِ بخار؟»

– بخش یک –

robab3

بعد از این همه سال خواندنِ کتاب‌های شعر شاعران همنسل و یکی دو نسل‌ قبلِ خودم، به این نتیجه رسیده بودم که تمام این شعرها آنچه به من اضافه می‌کنند اندوهی‌ست عمیق که ویژگی این نسل‌هاست؛ اندوهی که مرا به فکر فرو می‌برد و شاید به درک بهتری از خصوصیاتِ این نسل‌ها می‌رساند. اما شعرهای رباب محب، به رغم انتقالِ همان هستی‌شناسی اندوهناکی که ویژه‌ی یک شاعر است، آرامشی را نیز به خواننده می‌بخشد که به نظرم، از ویژگی‌های شخصیتی خود اوست. با او درباره‌ی مجموعه شعر جدیدش، «اسب چه می‌داند از منطقِ اسبِ بخار» (چاپ انتشارات بوتیمار) به گفت‌وگو نشسته‌ایم. این شاعر که سال‌هاست در سوئد به سر می‌برد، درباره‌ی علت انتخاب این عنوانِ متفاوت برای مجموعه شعرش می‌گوید: «یک اسب بخار توان دارد صدو پنجاه کیلوگرم زغال را در یک دقیقه سی متر بالا بکشد، پس با خود گفتم من هم اسبم، هم «اسبِ بخار»، که عمری است دارد کیلوکیلو بار می­کشد و خودش هم نمی­داند چه توانایی­هایی نهفته دارد.»

 اسب چه می‌داند از منطقِ اسبِ بخار؟ دلیل خاصی داشت که این عنوان را – که به نظرم عنوان متفاوتی‌ست میان کتاب‌های شعری که دیده‌ام – برای کتابتان انتخاب کردید؟

 ابتدا این دفتر «سبقت آزاد» نام داشت، اما در طیِ نوشتن قطعات همانطور که اضافات را خط می­زدم و گردوغبار از پیکر سطرها و واژه­ها می­زدودم و فرشِ خط­ها را جارو می­کشیدم، عنوان دفتر را نیز گردگیری کردم و جارو کشیدم. وقتی «سبقت آزاد» برق و جلا داده شد، از خودش سبقت گرفت و مبّدل شد به «اسب چه می­داند از منطق اسب بخار». خب می­دانیم که «اسب بخار» اصطلاح رایجی است در خودروسازی و مقیاسی است از توان موتورهای درون­سوز. و می­دانیم که اگر اسبی را به چرخی وصل کنیم که بتواند چرخ را به حرکت درآورد، به کمک این چرخ در حالِ چرخش می توان مولد برقی را به کار انداخت که ۷۶ وات توان تولید می­کند. و داستان آقای جمیز وات را نیز می­دانیم. او کارگر معدن بود که  با اسب­هایی­ کار می­کرد که کارشان بلند کردن زغال سنگ بود. حال چگونه جناب وات به توانِ این اسب­ها پی برد و دست به محاسباتِ پیچیده زد بماند، اما آن­چه نظرم را به خود جلب کرد «اسب» بود و بی­خبری اسب از «اسب بخار» که امروزه پس از گذشت قرن­ها واحدی است در خدمتِ صنعت خودروسازی، ماشین­های چمن­زنی، اره  برقی­ها و جاروبرقی­ها و غیره. این امر از سویی، از سوی دیگر نظر وات مشغله­ی ذهنم شد؛ که یک اسب بخار توان دارد صدو پنجاه کیلوگرم زغال را در یک دقیقه سی متر بالا بکشد، پس با خود گفتم من هم اسبم، هم «اسبِ بخار»، که عمری است دارد کیلوکیلو بار می­کشد و خودش هم نمی­داند چه توانایی­هایی نهفته دارد. نه، باید به همین اندک بسنده کنم. تصوّر می­کنم  نیازی نباشد بیشتر از این وارد این مقوله شوم. به هر حال آنقدر شعر، کار  و زندگی به من آموخته است که گاه باید دنده را کم کرد تا دور موتور زیاد شود و به توان پیشینه­اش نزدیک.  تصور کنید که یک صبح، دیر از خواب برمی­خیزید. دیرتان شده است. باید به سرعت خود را به محل کارتان برسانید. سوار ماشینتان می­شوید و می­رانید. ناگاه  پشت چراغ قرمزی توقف می­کنید که انگار چراغ تصمیم ندارد سبز شود. شما با عصبیت تمام بر روی فرمان ضرب می­گیرید، میان هر دو ضربه شکافی ایجاد می­شود که با خلاء پر می­شود. مثلِ لحظه­ای که تصویری در ذهنِ شاعرانه­ی شما عقب و جلو می­رود بی­آن­که قادر باشید خلاء میانِ دو عکس را پرکنید. این زمان ابدی به انتظار سبزشدنِ چراغ راهنماست. و البته چراغ سبز می­شود و شما با تمام قدرت پا را روی گاز فشار خواهید داد تا دور موتور بالا برود و به توان پیشینه­اش نزدیک شود. بعد کلاچ را رها می­کنید تا توان بیشتری به چرخ­ها منتقل کند. این حالت درست مثل لحظه­یِ نوشتن یک شعر است. شتاب دارید برسید، اما نمی­رسید. ناگهان چراغی سوسو می­زند و شما با قدرتِ هر چه تمامتر قلم را طوری روی کاغذ به حرکت درمی­آورید که انگار قلم پاهایِ شماست بر روی گاز. از این که بگذریم فقط یک مسئله می­ماند: اسب در این ناآگاهی تنها نیست، که چه بسا من. چه بسا ما. چه بسا انسان. ما هر چقدر هم که بدانیم باز چیزهایی هست که نمی­دانیم و عمر کوتاهمان هرگز فرصتِ دانستنِ همه چیز را به ما نخواهد داد. این پیامِ عنوان این دفتر است.

با توجه به شعرهای شما در این کتاب، می‌توان گفت که محوریت در شعرهایتان با زبانِ شعری‌ست: «این‌که با بادهای در گلو غمباد/ این‌که با نسیمی میانِ عقربه و عدد»، در عین این‌که با ساختاری بسیار خاصِ خودتان در آنها مواجه‌ایم: «این لب‌ها چرا دستپاچه‌اند در لحظه‌ی بوسیدن؟ شعر باید دست کم سالی بستری شود/ بعد از چند تیغِ جراحی/ چند ماه دست‌ها بر گردن»…  این دو ویژگی چیزی که دست کم، در آثار اغلب شاعران مهاجر ایرانی به شکل کم‌رنگ‌تری بروز کرده است و چنان‌که می‌بینیم، گرایش اکثریت آنها به به‌کارگیری زبان ساده در شعر است. توجه خاصِ شما به زبان و ساختار شعریِ خاص، از چه چیزی نشأت می‌گیرد؟ 

در ابتدا بگویم من «ضدِ طبقه­بندی» هستم، در هر حیطه و هر زمینه.  من سال­ها پیش از مهاجرت به سوئد، در کشورِ خودم فرد مهاجری بودم که به  سرزمینِ «تنهایی» مهاجرت کرده بودم، تک و تنها در میانِ خیل خویشاوندان و آشنایان. نه کسی حرف مرا می­فهمید، نه من حرف دیگران را می­فهمیدم. می­دانید خانم جدیری، این طبقه­بندی­ها خوراک ژورنالیست­هاست، به منِ شاعر ربطی ندارد. پس برگردم به اصلِ مطلب، یعنی سؤال شما، بله، حقّ با شماست. من به آن زبان ساده­ی روایی آگاهانه و گاه ناخودآگاه، نزدیک نمی­شوم یا نزدیک نشده­ام. به اعتقاد من شعر مثلِ رؤیاست. رؤیا حالتی شاعرانه دارد. حقایق را در مِه می­پیچاند و سحرآمیز می­کند. اگر می­شد رؤیا را مثلِ یک شئ در زیر نور آفتاب گرفت دیگر از اُبهت و شکوه و جلالش چیزی باقی نمی­ماند. شعر مثل شب است، مرموز و جادویی. و گاه مخوف. مثلِ دریاست زیر وزنِ کف و امواج. و این شکوهِ شعر است که ظریف­ترین صورتِ تجربه­ها و حس و انگیزه­ها را به تصویر می­کشد. پس شعر نهادی دارد در حرکت با موسیقیِ خاص خود. من به این موسیقی وفادارم؛ اغلب آگاهانه، گاهی هم ناخودآگاه و بطور غریزی.

سه – ویژگی دیگری که در شعرهای شما به چشم می‌خورد، به‌کارگیریِ نوعی خاص از ترکیب‌های اضافی و وصفی‌ست: «این بختک تو را به جنگلی می‌برد/ که تاریکی اولینِ شاخه‌ی بالاست»؛ «دریا دلش از تراوش‌های خاکی پر است»؛ «آن‌که گذشته را گذاشته است برای روز مبادا/ به سنگینیِ پروازِ خاشاکی/ در خاطره‌ی آب نزدیک نمی‌شود./ به شعر اگر می‌رسی بارانِ یک‌ریز باش/ حلولِ آب باش در کوزه./ حلولِ گِل باش/ در گِل./ آوازِ آتشینِ/ ریشه‌های برفی.»؛ «ماهیِ مهاجرِ لغزنده…»؛ «شعر چشمِ کورِ غربال است». نمونه‌ها بسیار است در شعرهای این کتاب. باید اعتراف کنم این‌که این همه ترکیبِ اضافی و وصفی را در شعرمان به‌کار بگیریم و شعر به سمتِ تکراری شدن و کلیشه‌ای شدن نرود، کار دشواری‌ست. حداقل برای من، که معمولا از به‌کار بردنِ این ترکیب‌ها در شعر از ترسِ همان کلیشه‌ای شدن پرهیز می‌کنم، آنچه شما در این زمینه در شعرهایتان انجام داده‌اید، دشوار به نظر می‌رسد. از علتِ علاقه‌تان به این ترکیب‌سازی‌ها برایمان بگویید.

من از کلیشه نمی­ترسم. من از کلیشه بیزارم. چون مثلِ خوره به جان جامعه­یِ بشری افتاده­است و حلقوم را رها نمی­کند. اما من نه از اضافات و مضاف و مضاف­الیه ها می­ترسم نه از صفت و موصوف­ها. چون به تصوّر من «این­ اضافات و مضاف و مضاف­الیه ها وصفت و موصوف­ها» بخشی جداناپذیر هستند از ما، از تجاربِ ما، احساسات ما و نهادِ انسانی ما. و از رابطه­هایِ ما. ما در زندگیِ روزمره دائم با آن­ها سروکار داریم. پس چرا شعر را از وجودِ آن­ها محروم کنیم؟ البته این­جا می­شود ساعت­ها حرف زد. می­شود قدم گذاشت به قلمرو معنای زبان و شعر. می­شود مثلِ خواجه نصیرالدین طوسی گفت شئ مستقل است از معنای مورد نظر، می­شود از دلالت­ها و نشانه­ها گفت. می­شود به موازنه­ها پرداخت و از دلالت لفظ بر معنا گفت وُ که صفت (در این­جا یعنی معنا) بر موصوف یا شئ بیرونی دلالت دارد ولی آن نیست… می­شود از نشانه­ها گفت و خواص نشانه­ها، اما آن­چه حداقل نزدِ خودِ من روشن است این­است که من می­کوشم تصاویر ذهنی و گمانه­ها را به لباس واژه مزیّن کنم. می­کوشم این­کار را آنقدر ظریف و شسته رفته انجام دهم که نزد خواننده کلیشه تلقی نشود. اما اگر می­شود، خب دیگر باید به خود بگویم: رباب، تو شکست خورده­ای. و البته این اصلآ مهم نیست، چون من از شکست نمی­ترسم. زیراکه من نمی­نویسم که برنده شوم. چراکه زندگی فی نفسه یعنی شکست. حتا وقتی آدم در اوج شهرت روی سکوی افتخار ایستاده و مدالی بر گردنش می­آویزند. به گمانم انسانِ ایستاده بر روی سکو از هر انسان­تر دیگری بیچاره­تر است، چون نمی­داند چقدر مقیاس خوشبختی­اش حقیر و ناچیز است، و در گُروِ دیگران. من، این شکست را با آغوش باز می­پذیرم تا از آن درسی بگیرم که بخشی است از زندگی.  

ادامه دارد

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال