In touch with Diverse Iranian Community

سه «شعرفیلم»

از اولین روزهایی که با شعر آشنا شدم و به شعر خوانی مستمر روزانه از بزرگان ادب قدیم و نوپرداز فارسی میهنم پرداختم، و چه بعدها که شعر گفتم و به مطالعه چیستی شعر و چگونگی شعر شدن کلام پرداختم ، تصویر و تصویرپردازی اهمیت ویژه ای برایم داشت. ایماژه های شاعرانه یا صور خیال مسحورم می کرد و ذهنم را به سفرهای خیال انگیزی می برد.

با هایکو و ساختار بدیع این شعر و معجزهٔ برآمدن تصویر از کلام و آنگاه، تجربه های حسی از تصویر، آن هم بدون تاثیر محوری و تعیین کنندهٔ موسیقی بیرونی و درونی و نمادها که آشنا شدم، این حس قوی تر شد. بررسی های بیشتر به من آموخت تصاویر برآمده از کلام شاعرانه چه به صورت عکس، چه نقاشی و مجسمه، یا چیدمان و المان های معماری در تلفیق با دیگر فنون شعری و بویژه موسیقی و… در شعر فارسی چه نقش آفرینی بدیعی داشته است.

بعلاوه دانستم، این تصاویر می تواند زمان را از حرکت بازدارد. مانند:

«پشت کاجستان برف/ برف، یک دسته کلاغ/…» (جنبش واژهٔ زیست- سهراب سپهری)

«یله بر نازکای چمن رها شده باشی / پا در خنکای شوخ چشمه ای..» (شبانه- دشنه در دیس- احمد شاملو)

و یا با ضرباهنگ تدوینی سینمایی و دستکاری در زمان و نیز انتقال و تغییر پی در پی فضا (زمان-مکان)، مخاطب را از جهان عینی بیرون بیاورد و روایت های کلامی را، از جمله به چنین روشی، تخیل برانگیز کند:

«برف می بارد/ برف می بارد به روی خار و خاراسنگ/ كوهها خاموش/ دره ها دلتنگ/ راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ/ بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی/ یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد/  رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان/ ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟…» (منظومه آرش-سیاوش کسرایی)

«شريان رودها/ عضلات زمين رابارور مي كنند،/ و در سكوت كركس ها و صخره ها/ باد، به زبان امواج سخن مي گويد./ بيشه ها آن جا از خاموشي سرشارند/ و در صلح بيابان ها/ چكه شقايق وحشي مي درخشد…» (از میان ریگ ها و الماس ها- احسان تبری).

بعدها که به سینما روی آوردم و به ساخت فیلم پرداختم، دغدغه هایم برای تلفیق تصویر و شعر بیشتر شد. یکی از اولین فیلم های کوتاهی که ساختم: «سکهٔ آرزو» در واقع نوعی شعرفیلم، یعنی ترکیبی از شعر و فیلم بود. در صدد برآمده بودم تصویر را نه به صورت ‌ذهنی و برآمده از شعر بلکه به صورت عینی و به کمک ویدیو در شعر تجربه کنم. بعدها که درگیر ساخت فیلم های مستند شدم، به کمک شعرهای نشسته در متن فیلم («یادمانده هایی به یادماندنی»، «پره»، و «چشم در چشم») همین تجربه را در ابعاد دیگری تکرار کردم. با این همه، هنوز به امکان بوجود آمدن ژانری به نام «شعرفیلم» بعنوان گونه ای از فیلم و یا گونه ای از شعر (در واقع یک هنر ترکیبی) باور قطعی پیدا نکرده بودم. تجربه هایم ادامه یافت و بررسی هایم را ادامه دادم (با «نام کوچک شهر» نمونه ای از ادامه راه است).

تجربه های تازه ام در سه «شعرفیلم» یا «نماشعر» (هنوز بین این دو نام تردید دارم و هر دو را بکار می گیرم)  زیر در ادامه همین تجربه هاست :

«واماندند»

https://www.youtube.com/watch?v=qOpFannx7GQ

«بخوان، هزاره بخوان!»

https://www.youtube.com/watch?v=p_h2ipIUat8

و «نوروزین»

https://www.youtube.com/watch?v=4HTpugjwQ04

به نظرم می رسد «شعرفیلم» یا «نماشعر» را بتواند یکی از راه های بسط شعر نوپردازانه بازشناخت، اگرچه تا جاافتادن و خلق کارهای ماندگار راه درازی در پیش باشد.  قصدم از این نوشته بعنوان مقدمه نیز چیزی جز طرح این مسئله برای علاقمندان به شعر، بویژه به شعر نوپردازانه تصویرگرا، نیست.

ناگفته نگذارم که این سه نماشعر حاصل سه تجربهٔ متفاوت است. در اولی یعنی «واماندن»، شعر مستقلی را تصویرگذاری کرده ام. در دومی: «بخوان، هزاره بخوان!» تحت تاثیر تصویری مستند، شعری سروده و در آن تدوین کرده ام. و در سومی: «نوروزین»، شعرفیلم را توامان آفریده و اجرا کرده ام. رابطه تصویر ویدیویی چه رئال و چه انتزاعی با شعر و ترکیب این دو البته به بحث پیچیده تری نیاز دارد که به فرصت مناسبش وامی گذارم.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال