In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از امیرحسین بریمانی

0 61

امیرحسین بریمانی، شاعر و منتقد ادبی‎ست که فعالیت خود را از سال 93 آغاز کرده است. مقالات و نقدهایی از بریمانی در مطبوعات داخل و خارج  از ایران به چاپ رسیده که از جمله آنان می‎توان به “دیالکتیک سلبی زبان و امر واقع”، فوران انرژی و سرکوب شدن توسط دستگاه‌های ایدئولوژیک و “تقابل چیزواره‌گی امر شعری با هرمنوتیک” اشاره کرد. مجموعه شعر “توفیدن دستی بر گونه‎ی خواب” و “هر از همیشه آوراندن هجوم” نیز مراحل انتشار خود را طی می‎کند.

amirhossein

رستاخیزِ سریع

 

بر شیشه‎ای کدر و کهنه

میان لکه‎های باران

اجزای خاطره‎ای خونی شتک زده‎ست و چسبیده‎ست

بی گمان باید یاد پیشانی زخم خورده‎ی تو افتاد

و تکه‎ای برنده از لاله‎دانِ شکسته که در دست من بود هنوز

و لاله‎ای که خود با خارَش کلنجار می‎رفت و شرمسار بود هنوز

قطراتی از لبه‎های ناخن چکه می‎کرد

و زمان بر زمین می‎خزید و نزدیک می‎شد

از شیشه‎ی سرد، پیشانی برگرفتی

برگشتی

و دیدم پلکت از چند تار موی سرخ خیس که آبشاری بودند ایستا،

می‎گریخت

و مژه‎هات جویبار کند را عبور نمی‎داد

سرچشمه در سرفه‎های آخر تلاش می‎کرد

تو به جایی در بالا شانه‎هام نگاه می‎کردی

گویی رحِمی مَکنده که نزدیک می‎شد

به تو سکوت را برای همین وقت‎ها آموخته بود

 بهتان نگاهت اما نیمی از آشوب را لبریز می‎داد

دوزخ ورای ما می‎آید تهمینه

با تن‎پوشی که مخفیش می‌کند

با خشونتی که می‎لرزاندش هر دم و کینه‎اش تجهیز می‎کند

احساس می‎کنی افشره‌ی جانت به خارش افتاده‎ست

و پوست را برای رساندن کمی ناخن کنار می‎زنی

چه چیز باید دراینجا تغییر می‎کرد تا مرگ از هجوم بکاهد؟

تو از بالای شانه‎هام به توده‎ی سیاه مکنده‎ای نگاه می‎کردی

پیشانی‎های خونین از اقسام مختلف به ضرب زنجیر یا شلاق

چه فرق باید پیشانی تو می‎داشت

و تنها چیزی که در کاسه چشم معلوم نمی‎افتد،

توده‎ی دوزخیست سیاه

که می‎خارد و نزدیک می‎شود

حالا در آن موقع لاله بود بر زمین می‎خزید

مرگ بود گویی از پشت سرم

و تردید تو بود به دیوار می‎خورد و کمانه می‎کرد

پشت شیشه‌ی کدر دوزخی از فراز کوه‎ها می‎جستید

رستاخیزی در احجام می‎خارد تهمینه و ابرها کش می‎آمدند

پادشاه سوار بر پُف‎های سفید

قد می‎کشید و بر شیشه دست می‎کشید:

خط عطوفت مرگ از ما گذشت.

بخشوده شدن همیشه شروطی داشته است

و دستمالی شدن        دست تحقیرآمیزی که توده‎ی سیاه بر صورتم کشیدُ گریخت

و خون به سینه‎هات رسیده بود تهمینه می‎لغزیدُ می‎لغزید

بعد سیاهی که از لای تو گذشت،

تو دیگر آنجا نبودی و بعد پادشاه بر تخت دوزخ نشسته بود

تهمینه هیچکس برای تو مرثیه نمی‌خواند

مترسک حتی با پوزه‎ی بیرون ریخته لبخند چطور می‎توانست بزند

که می‌زد؟

در هنجار تغییر کرده‎ی مزارع و دشت‎های سایه سرخ

(دانه‎های پلشتی می‏روییدندُ

گندم‎هایی با فلس اهریمنی)

دویدنم دلیل داشت تهمینه

و هیچ‎کس دنبالم نمی‎کرد.

[clear]

[clear]

رُفت و رویِ تهاجم از چهره آینه

 

تیغ بودُ برهنه و خرسند، جاری می گشت درخشنده در زیر پرتوهایی از خورشید

و ذرات تابستانی غبار راه باز می‌کردند

پادشاهی بدنبال قصرش می‌گذشت

فریاد زدند:

“گوش تا گوش پادشاه جلوس نکرده را بریدن،

پیروزمندیِ آبرومندانه‌ای نیست اما

به فکر فردایِ اسرارآمیزِ ابرهای درهم پیچنده‌تان هم باشید

بر لب پرتگاهی بنشانیدش و شروطی پیش چشمش بگذارید”

پنجره‌ی طوفان گشاده شد

و تیغ درخشنده را لای لحافی پیچیدُ برد

اتاق پشتی، حرف، حرفِ آیینه‌ی زرین بود و

چقدر کج بودن دسته‌ی موهاش

دو تا سیاه و از سفید، یکی

و بعد سفیدها که سفیدتر سر بر می‌آورند

و بعد قیچی در دستی که از زیبای رخت بربسته است

چشم شسته است و رو به آخر است

و بعدترها

که آیینه فقط حرف از اتاق‌های پشت سر گذاشته خواهد زد

و تصویر تکراری دیوار با نقش‌های زردُ غمگینِ آب

که انواع سوگواری شان را به تماشای کی بگذارند؟

و بیرون

کوچه‌ی شب از فروکش نورهای ناگهان آکنده ست

و زنی را کفن‌پوش به تهِ شب می‌برند بازوانی نامریی و اصوات مرموزِ ناشناخته

پادشاهان، ستارگانِ نزدیک دست را آشفته‌اند

در تاریکی بود و بی روزن بود که نزدیک‌تر رفتم به آیینه

اطمینانم به اینکه آنچه بر او دست می‌سایم اکنون قطعا آینه ست،

تحیر برانگیز بود

و قطراتی شوم

چهره‌ام را می‌آزردند؛ گزنده و اسیدوار فرو می‌غلتیدند

زمین در سرازیری کوچه جوری می‌غلتید

که در آنی پادشاه، رعیت می‌شد

آنی دیگر تخت خویش را با گوشه چشمی آزرده پس می‌گرفت

و آنقدر فسرده بود و شب بود

که راه پرتگاه را پیدا نمی‌کردم

یا گیرم پیدا می‌کردم:

زمین می‌غلتید و تقی به سقف آسمان می‌چسبید

حتی فرض کنیم یک بار روزی به گذشته و اتاق‌های پشت رو برسم

عکس‌ها بجنبند و به تیغ‌های نادیده‌ی آن کناره‌های خورشید دقت کنم

آنجا کاری برایم نمانده ست

و دست‌هایم که بی اختیار تکان بخورند

و موهات رو قیچی کنند

با تمناهایی در هم شکننده‌تر از همیشه

آنگاه

پنجره‌ی طوفان پرسید:

بوزم؟

هیچ‌کدام حرفی نزدیم که نزدیم.

[clear]

[clear]

فرمان فراموشی:

 

خفتِ جمعیتی در سایه روشن ستاره‌ای ویرانگر

و مشت در هم خمیده‌ی شهابی که سلام گویان می‌گذشت

رگه‌هایی نورین داشت

مزین به سکوت و اهریمنی تپنده در صورت

و در جان‌پناه زیردست،

جمعیت را هیاهوکنان وامی‌گذاشت و می‌گذشت

برآمد از پس مرداب‌هایِ شکست و با حرفی دوان دوان

گفت:

چشم‌انداز من با شما فرق دارد

من اما فرق‌هایی می‌کند با شما

درخت‌های متفاوت در سایه‌شان اما عین هم‌اند

در درختانی که تکان می‌خورند ناشاد و انباشته از گناه

چه کلامی مستور بوده است همیشه؟

بر چیزهایی که چشمک زنان می‌گذشتند از کناره‌ها،

چه چیزی پنهان بود؟

برای همینه در بازگشت از جاده‌ها راهمان را همیشه گم می‌کردیم

در بازگشت از آفتاب تا برف،

ضمیر مرتعی بنفش که در گمان‌ها حلول می‌کند و از هم وا می‌رود

گمراهه‌ی بی تردید ما به سمت درخت‌هاست به سمت

بی شکلی این جنگل بی مرز

آسوده باش

به بازگشت که نگاه کنی

آفتابی پشت چهره تو پراکنده ست

و پشت سرت همچنین که آسوده هستی؟

پله‌های پریشان پکرم کرده بودند

و دیوار، سیاه بود و زمینه خاکستریُ شدید

بر روخانه‌ی خون چه بود می‌لغزید پله‌ها را پایین؟

عجب دست‌های تکیه کرده‌ای به نردبان چوبی

خون منحوس می‌خزد می لولر لای تنش‌ها و

اجزای تنم گرفته ست

پُرزِ پرهای سفید به کف دستم چسبیده

یک بار هم شده دوستم داشته باشید آسمان‌های بی نقاب اما پلید

به آفتاب نگاه نمی‌کنم به پشت سرم

به مرگ اخیرم در گذرشته همیشه آگاه بوده‌ام و نبوده‌ام بیشتر بودم

رود نسیان بر خطوط انگشتانم دیگه پیچیده

و کارش از کارش گذشته

اصلا فرض کنیم خونی که در پله‌های می‌لولد پایین،

جز مرگ من نباشد هنو از راه نرسیده

حدود خود را بشناس لطفا

ای میشا آرزو باش تنها/ برّاق و گذرنده

و جمعیت در درزهای مشکیِ هوا به آنی فرو رفت

ما درخت‌های متفاوتی هم نبودیم

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال