In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از فرزاد طبائی

فرزاد طبائی، شاعر متولد خرداد شصت و یک در اصفهان است. اخیراً از او مجموعه شعر «ندیدن» به صورت الکترونیکی منتشر شده و شاعر در معرفی آن بر صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش نوشته است:

«سرانجام تمام شد.

اینک مجموعه‌ی شعر ” ندیدن” به صورت الکترونیک و فارغ از وابسته‌گی به هرگونه بنگاه نشر و تائید توسط قدرت و نهاد حاکمه در اختیار مخاطبان قرار می‌گیرد.

این مجموعه شامل سی شعر از من است که بجز چندتائی که بازنویسی شده‌اند بقیه محصول دو سال گذشته هستند.مجموعه با شعر “بهشت” آغاز می‌شود و با شعر “تورق” که تصویری از رویای خوانده شدنم است پایان می‌پذیرد.

دانلود و دریافت این مجموعه برای مخاطبان رایگان است. اما اگر این شعرها را خواندید و دوست داشتید مبلغی چونان که مرسوم است بپردازید؛ هر مبلغی که در نظر داشتید به حساب‌های آمده در لینک زیر که متعلق‌اند به بنیاد محک ( موسسه‌ی خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان ) واریز نمائید.

http://www.mahak-charity.org/…/aboute-mah…/mahakbankaccounts

و اگر توانستید و مقبول بودند این سطرها، از آن‌ها چاپِ کاغذی گرفته و به دوستان و آنان که می‌دانید در خواندن اهلیتی دارند برسانید.

همچنین ممنون خواهم شد از مهرتان که اگر صلاح دیدید این مطلب را به اشتراک گذاشته و در نشر بهتر و بیشترِ آن مرا یاری کنید.

و شعر کنشی‌ست در زبان و در واکنش به وضعِ موجود زبان.

لینک دانلود مجموعه‌ شعر ” ندیدن ” :

http://www.4shared.com/office/hdARmpUBba/nadidan.html »

پیش‌تر در مجله‌ی شهروند بی سی، پنج شعر از مجموعه‌ی «ندیدن» منتشر شده بود. اکنون سه شعر دیگر از این شاعر و این بار از مجموعه‌ی «عقود» او را می‌خوانید.

farzad-tabaie-536x510 سه شعر از فرزاد طبائی

شعر واجبی

زمستانی سوزنده و محتوم
زمستانی خمیر
به سان ِبهمنی بَرکَننده
پوشای ِانبوه ِدرهم تنیده ی ِساقه های ِسیاه
مرهم ِدرد ِسردی
تو
شعری
تو را باید مادر اشعار تنانه نام کرد
داروی جلای دیدنی
شعرها پس از تو معنا یافتند
قائم به تو نگاشته شدند
خمیر مایه ی شهوت ِلمس و نگریستن
به راستی,سر انگشتانی که تمام ِتاریخ
دلفریبی ِصیقل ِپوست ها را ستائیدند
و تمناها را بدور از تناسل
در توصیف، صَرف کردند
به سطور گریزان و دور ریختنی ات مدیون اند
نگاشته می شوی
فراگیر
بی کرانه گی ی پنهان در درنگ
بَرتراشیده می شوی و می تراشی
محو می کنی و محو می شوی
اما
چونان متون نماندگار ِمقدس ِنخستین
مرده-اما زنده ی سِمجی
شعر بهمن شعر سپید ِخودمحذوف شعر خمیر
متنی برای زدودنی
و متنی برای زدوده شدن
ماندنت,سوزشی جانکاه و کور است
آتش خورنده ی اردوگاه ِمیل ِافراطی ی یکدستی
نماندنت اما
سیرابگر تمامی خیره گی های نگاشتن
نگاشتن های خیره گی
بی تو
تنی به وصف نمی آید به دست به لمس
بی تو ای مادر-متن ِمقدس
بی تو ای نوشتار خودخمیر
نخست می پوشانی
چونان عروس-ترانه ای توری
پس بَر می کَنی
به سان شعبده گری کارکشته
به کار ِکُشتنی
چه ساقه های سینه ها و ساق ها
چه درنده ی گلوگاه گوارش و هلاهل خون
نزدیکی ی با تو ناگزیر و قاعده مند است
چونان قرب ِبه اسرار
یا تن به در می بریم و خاموش
یا خاموش و تن می سپاریم به اعلان گوینده ی اخبار
و نظافت و ستردن
عجیب پرده پوش ِرازها می شوند
شاعرانت ناشرانت
در دخمه-دکان های حقیری
مُچاله ی پیری ی تمام ناشدنی ی بازارند
بی که آخرین خوانشت را به یاد آرند
کلماتت عجیب فرو می ریزند از کاغذ
شعر ِازاله شعر دروگر
گزلیک ِنرم و سپیدی
شعری کوتاه و مکرر
چونان کفنی بر تن می نشینی
چونان حمام شیری تن تازه می کنی
مرثیه سُرای سوزاندن و برکندن ساقه ها
چکامه ی تلألو ی طراوت ِمحرک ِساق ها
شعر ِبویناک دور ریختنی
تو
واجب ای

سیزدهم فروردین نود و سه

[divide]

شعر کاربن

چونان تن ِ ماهی
برق آبی ـ نقرآبی
چون دریای سنگدلی ، تیره
محبوس ِ کاغذ به عمق ِ نافرجام دور ریختن
سرشار ِ لاشه های کلمات
زباله های شناور نوشتار
که امواج ِ مواج ِ سپید تنت
درهم و دریده
که سر ِ که بر پای ِ که
که تن ِ که روان ِ در سر ِ که
که سرها در کف ِ که
کلماتت ای شعر
بی جان و چونان کف موج
درهم می غلتند و گم ِ هم می شوند
کتیبه ی مشوش نازک
نازک ِ حامل ِ حرمت ِ مراقبت
مملو از زایش اضطراب تماس
مملو از زایش اضطراب ِ ثبت ِ تماس
پایدگاری ات در وارونگی ستودنی ست
تن آزرده از تولید مثل ِ نوشتار
زهدان ِ دریده ـ گُسترده ای
چه حتی تو را به رو بنگارند
باز متجاوز و موثر ِ وارونه ی نوشتاری
تو غریب شعری که نگاشتنت
در گروی نگاشتنی دیگرست
در گروی زایمان فرزندی
که تو را هرگز بخاطر نمی آورد
در همگامی ثبت و اصرار ِ ماندگاری ِ نوشتن ِ دیگر
فارغ از ارزش ماندگاری
در جوار و هم هنگام نگاشته می شوی
با تنی مرگ دیده
پیری ِ فاحشه ی پرکاری
پوشیده از ردّ ِ ارضای میل ِ بقا ردّ ِ شهوت ِ ماندن
تب ِ ثبت
و سربازانی که بر زمین افتادند
کلماتی که خون فشاندند
پاره پاره پاره تکه در هم فسیل شدند
شعر ِ فسیل ِ تازه
شعر پسماند ِ مرگ ِ نوشتن
تو جفت ِ شک ِ دور ریختنی ماندگاری ِ نوشتاری
وارونگاریت وارونه گی ات
نوشتار را به چالش می کشی
که سپید نگاری ِ ناب ِ تو
بر بَشن ِ درنگ ِ سیاهی
مرگ ِ کلمات را در می نوردد
آن هنگام که می کوشند تا ثبت کنند
دست می جنبانند قلم می درانند
که بمانند و
میل ِ ماندگاری را
با اصرار ِ مهوعی سیراب کنند
بر خلاف ِ برادر کوچک اما عظیمت
تیراژ تو تک نسخه ای ست ـ
تفنگ ِ شمخال ِ وامانده
شعر ِ مرگیدن ِ نوشتن
سر برون کرده از دل ِ اطمینان ِ ماندن
نگاشته می کنند و به تدریج نگاشته می شوی
ثبت می کنند و به تدریج سرشار می شوی
بر خلاف تمام ِ نگاشتن ها
بر خلاف ِ ذات ِ حقیر و دور ریختنی ات
کلماتت متجاوز ِ متن اند
تو ، نازک ِ براق ِ محجوب
شعر ِ شورشی
از جنس ِ چریکی با کت سورمه ای ِ خاکی
متعارض ِ متنی
کلماتت بر تن ِ تو برجسته اند
همان کلمات وارونه و پاره و سپید
زخمهای رو به بیرون
لاشه های سپید ِ روان ، درهم
بی که جدی گرفته شوی
کارمند ِ حقیر ِ تحریر مسئول ِ رونوشت
کسی چه می داند تو مرموز ِ سر در گریبان
چگونه از رونوشت
وارو نوشتی خلق می کنی
بر تن ِ پر ترکش ات بر تن پر از دخولت
آماج ِ کلمات ِ مُصرّ ِ ماندن
با هر شلیکِ تو با هر شلیک ِ به تو
در هر بار تن در دادن تو
تکمیل می شود
شعری ناب
نخواندنی و دور ریختنی

فروردین نود و سه ـ اصفهان

[divide]

برگه ی راهنمای استفاده از کاندوم  (کاتالوگ کاندوم)

سطرهایی رنگارنگ
پنهان ریاکاری ِدرهم آمیخته ؛ لذت و احتیاط
سرشار از هیجان ِ خوانده نشدن
نشدن گشوده حتی از بند تا های تا به بند کشیده
جامانده در شتاب ِ لرزان ِ مهیایی برای افروخته گی
رنگارنگ ِ رنگ ِ نغمه ای غمگین
بادبان ِ همیشه ی بسته ی قایق ِ مقوائی هیجان
مگر چند چشم بسته می توانی به این خیز و خفت ؟
که این همه نقره نثار بدرقه ی چشمان همیشه بسته ات شده است؟
حبسیه ای نخواندنی بر تن نگاشته داری
از پشت دیوارهای کاغذی سلولت
چند ناله را تا اعدامت به مزبله شمرده ای
چند شدن بی تو می شود می شوند و تو چند ، چند شمرده ای؟
شعر ِ انواع ، سطور بر زبان نیامده ی معارفه ، بستر آموزشی تکراری
شعر ِ احتیاط
جرمت بی جان بودن ِ تصاویر ِ بی جان ِ فرو رفته در کاغذت نیست؟
آن لحن ِ چسبیده به کاغذت ، آن فریبنده دیگر بوده گی ها
سرشاری یِ از سمبل های نوید بخش لذت ؛ تیغ های دریائی که تیغ نیستند
ستاره ، فلفل ها و میوه ها ، تیزها ، انارهائی نه برای لمس و چشیدن
آن دیگرگونه کرده ای خال ها که بر تنت کوفته اند
و لذت ها هم نیستند آیا لذت دیگر؟
آن در تو شدنی که خشک شده خشک به تصویر آویخته
آن شدن ِ نیازمند ِ احتیاط ، مراقبه ی آغشته به مراقبت
فریاد می کشد بی شرمانه می کشد ترس در سطور ِ تو
دروغین کلماتت می کُشد آن برای بذل ِ آرامش آمدنت را شدنت را
رنگین چون دندان هائی آغشته به ترس زیر مهتاب
رنگین به توضیحاتی رقصنده بر شعله ی ترس
نه خفته زیر خاکستر ، نه ز ِ جنس ِ مغز ِ جان ِ گیاه
خفته در شرح ِهوایی اجباری ، مانده باقی ِتخلیه
تو
عریان عرضه کرده ای شدن را در سطرهای مترادف ِ تمام شدنت
شدن را “تمام شدن” کرده ای
شعرِ هراس ، غلاف ِ فروپیچیده بر غلاف
غلاف ِ غلاف ِ همیشه مانده در غلاف
تو تمنای نوشتن ِنخواندنی ، ارضای هیجانی پشت دیوارها
آمده تورق ات یا آغشته به انگشتان ِ لرزان و سست ِ آمده است
یا جرقه در انبار انتزاع ِ نورسته ای دست به خویش برده
نقره ها گشوده و پاها گشوده ، گشوده آغوش ها و سینه ها گشوده
تو اما ناگشوده ، گشوده بسته گی ِچشم بر این گشودن
شرح چگونه و چگونگی ِگشودنی
چگونه شدن ، گشوده نشدن ، شدنی بی گشوده شدن
بهانه ای می توانی باشی برای خیره گی ِ تنها مانده ای
جان نمی گیرند تصاویرت ، فراز نمی روند
باز می سازد لمس و تنها و خواندن ات لمس و تن خواندن
تنی که گشوده مانده پشت دیوارهای محبس تو ، گشوده بوده
در دل چند پرواز نهان کرده ای؟ چند ندیده ای پرواز و پنهان کرده ای
براستی که دروغین پیامبر ـ نوشته ای هستی مُدعی ِ سلامت ِلذت
براتی متضمن ِ نابودی ِ اندیشیدن به بعد
بعید ِ بعدی
ناخن مکروه می دانی ، دندان به مراقبت پس می زنی و واجب می کنی کفن
خود اما معدومی بی کفن ، مدفون و متولد ِ تابوتت
شعر ِبه ظاهر دستورالعمل ؛ شعر عمل ، شعر ِ هراس ِ عمل
پنهان وحشت کرده ای ، پوشانده ای لای سطرها و تصویرهای کارآمدت
لای تاهای آغشته به احتیاط
تو ای زندانی ِ به یاد نیامده رفته از یاد
با جسارتی شبیه پشت کلاویه نشستن آنکه نواختن نمی داند
پشت ِ نازکی ِ سد ِدیوارها
مانیفست صادر می کنی ، فریاد برای نحوه ی لذت ِبیرون از سیاه چالت
می هراسانی و نازل می کنی و می رهانی از هراس
متبرک می کنی مطهر می کنی خیز و خفت را
چونان تصاویر دور انداختنی ِکاندید های در انتظار ِ انتخاب ـ
مبشر ِ منجی ِ طاهر ِ جهان می پنداری خویش را !
…..
زمینه می شود نخوانده گی
بر تن انداخته کلمات دور افتاده ات
در آغوش سطرهات که کشتی های هوائی
به پرواز در آمده لابه لای بادبزنی ات
می خرامند.

مرداد ماه 1393 ـ اصفهان

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال