In touch with Diverse Iranian Community

شعر برایم بهترین درمان است

1 91

گفت‌وگو با رباب محب، به بهانه‌ی انتشار مجموعه شعر «اسب چه می‌داند از منطقِ اسبِ بخار؟» – بخش دوم و پایانی؛

robab4

سپیده جدیری
سپیده جدیری

در ادامه‌ی مقدمه‌ای که هفته‌ی گذشته بر بخش اول گفت‌وگویم با رباب محب نوشتم، باید بگویم که خواندن شعرهای او، به رغم ستیهنده بودن‌شان که خصوصیتی‌ست که زنِ ایرانی در خلال سال‌ها سرکوب شدن به دست آورده است، در نهایت برای خواننده حس آرامشی را به ارمغان می‌آورد که بی شباهت به حسی نیست که دیدنِ خود این شاعر به ملاقات کننده می‌بخشد. او درباره‌ی این آرامش، در بخش دوم گفت‌وگویمان تصریح می‌کند که: «عبورِ نهایی و واقعی از خشم نزدِ من زمانی اتفاق افتاد که من با شعر یکی شدم. شعر برای من بهترین درمان است. شعر به من آموخت و می‌آموزد: نه زندگی تعریفی دارد نه هستی. و نه حتا خودِ شعر. اما در عین حال شعر و کار قادرند به زندگی معنا ببخشند.»  

ادامه‌ی گفت‌وگویمان با خانم محب را که بر تحلیل شعرهای مجموعه شعر اخیر او، «اسب چه می‌داند از منطقِ اسبِ بخار؟» (انتشارات بوتیمار) تمرکز یافته است، می‌خوانید.

اگر این تاویل به نظرتان اشتباه نباشد، در شعرهایتان یک جور نگاه عارفانه از نوع بودیستی‌اش به چشم می‌خورد که باعث می‌شود آدم با خواندن‌شان، با وجود تمام حسِ ستیهندگی که در آنها هست، به یک جور آرامش برسد. شعر شما از خشم عبور کرده است، مثل شخصیتِ آرامِ امروزیِ خودتان. با این دیدگاه موافقید؟ چگونه به چنین هستی‌شناسی‎ای رسیدید؟

خانم جدیری، چرا ما باید عصبانی باشیم؟ آیا خشم روزی درمان دردی بوده­است؟ امّا بگذریم، راستش باید بگویم من به هیچ «ایسمی» اعتقاد ندارم. حالا اگر این بی­اعتقادی، خود به یک ایسم تبدیل نشود یا نشده باشد. فلسفه زیاد می خوانم. همین­­طور کتاب­های مذهبی. بخش­هایی از آن پنج بخشِ باقی­مانده­ی اوستا را روزی خوانده‌ام. قرآن را پنج بار خوانده­ام. انجیل را دوبار. از بودا هم چیزهای زیادی خوانده­ام، اما این همه نه برای رسیدن به یک باور، بل برای شناختِ خود و انسان. به هر تقدیر شما درست تشخیص داده­اید. من آدم آرامی هستم البته با دریای خروشانی زیر پوست. امّا به خودم آموخته­ام که از خطاهای دیگران (وگاه حتا بی­انصافی و ستمِ آن­ها بر من یا بر دیگری)  کمتر عصبانی بشوم چون خودم از خطا مبرّا نیستم. ولی من آموخته­ام از خطاهایم درس بگیرم تا کمتر دچار خطا شوم، یا بهتر بگویم دچار خطاهای بزرگی نشوم که به دیگری صدمه می­زنند. خب شاید مادر شدن بی تأثیر نبود، و بعد پذیرفتن این حقیقت که تنها فرزندم ناشنواست، و بعدها جوانمرگ شدن دو دوست نازنینم شهلا و هما که هر دو مبتلا به سرطان بودند. زندگی کوتاه است و ارزشِ خشمگین شدن ندارد. البته امیدوارم که این گفته کلیشه تلقی نشود.  به هر حال، عبورِ نهایی و واقعی از خشم نزدِ من زمانی اتفاق افتاد که من با شعر یکی شدم. شعر برای من بهترین درمان است. شعر به من آموخت و می­آموزد: نه زندگی تعریفی دارد نه هستی. و نه حتا خودِ شعر. اما در عین حال شعر و کار قادرند به زندگی معنا ببخشند.

ولی دوستِ من، در مرزِ شصت سالگی رسیدن به این آرامش و این نقطه نظر شاهکار نیست. اگر در جوانی به آن می­رسیدم باید  به خود می­بالیدم.

 هر چه در کتابتان جلو می‌رویم، موسیقیِ شعرها پُررنگ‌تر می‌شود. تا جایی که با شعری روبه‌رو می‌شویم که از یک ترجیع‌بندِ جالب برخوردار است: «دستِ بی‌تاب/ بیرونِ دایره نمی‌افتد» و بعد با شعرهایی که حتی برای موسیقایی‌تر شدن، قافیه‌ی درونی دارند… برخورداری از موسیقی را برای شعر سپید، چقدر ضروری می‌دانید؟

اغلب پیش از آن­که دست به نوشتن شعری بزنم پیش می­آید که یک تصویر، فقط یک تصویرِ تنها مدّت­ها ذهنم را به خود مشغول می­کند. این تصویر مثلِ خوابِ سحرگاهان است، چشم­ها قصد باز شدن ندارند و  تصویر لجوجانه  می­خواهد شکل بگیرد و سحر را از خود پُر کند. آن وقت است که می­دانم این تصویر باید ملبس شود به لباس واژه. بعد از آن دیگر نه به واژه می­اندیشم نه به موسیقیِ واژه. واژه­ها خود می­آیند و من فقط آن را بر روی کاغذی می­نویسم. پس از نوشتن کاغذ را پرتاب می­کنم به گوشه­ای، تا زمان موعود برسد. آن­گاه است که شعر مثلِ یک حادثه به وقوع می­پیوندد، درست پس از رُفت و روب و گردگیری. با نیروی اسبِ بخار.  اسب ولی همان است که بود: ناآگاه از منطقِ اسب بخار.

پیشتر گفتم شعر نهادی دارد در حرکت با موسیقایِ خاص خود و من به این موسیقی وفادارم؛ اغلب آگاهانه، گاه غریزی و خودجوش. اما این­که آیا موسیقی در شعر ضرورت دارد یا ندارد به من ربطی ندارد. من نمی­توانم و نباید حکم صادر ­کنم. کارِ من این نیست. من فقط بلدم بنویسم، آن­گونه که می­نویسم.

اخیرا با همین ناشر (انتشارات بوتیمار)، ترجمه‌ی کتاب «زمین پست» هرتا مولر را منتشر کرده‌اید و ترجمه‌ی گزیده‌ای از اشعار کریستینا لوگن را با نشر گل‌آذین. سال پیش هم ترجمه‌ی کتاب «شبانه‌های شیلی» روبرتو بلانیو را با انتشاراتی‌های نگاه – بوتیمار  منتشر کردید. با این حساب، باید بگوییم خانم محب علاوه بر شاعری و نویسندگی، مترجم پر کاری‌ست. درست است؟ چقدر از وقت هر روزتان را صرفِ ترجمه‌ی کتاب‌ می‌کنید؟

پل والری روزی به آندره ژید نوشت: «از تو خواهش می­کنم که دیگر مرا شاعر ننامی، چه بزرگ و چه کوچک. من شاعر نیستم، بلکه فقط مردی هستم که دچار ملال است. هرگونه زیبایی معنوی، کامل و مثبت مرا از این ملال می­رهاند. به جمله­ها و وزن و آهنگ آن­ها و همه این ساختمانی که برایم چندان غیرمنتظره نیست و شادم نمی کند، بی اعتنا هستم، فقط بیان است که مرا به خود پای­بند می سازد.»

بله، دوستِ من، زندگی ملال­هایی دارد ناخواسته. شعر رنگ این ملال­ها را می­زداید. حداقل در نگاهِ من. از این امر که بگذریم من بیمارم. نام بیماری­ من «کار» است. اگر بی­­حرکت بنشینم، می­میرم. این کار می­تواند شعر باشد یا نثر یا حتا ترجمه. توفیری ندارد کدامیک. صبح­ها در مدرسه­ در لباس معلم حاضر می­شوم، هر روز سرِ ساعت؛ هفت و پانزده دقیقه­­یِ صبح. وقتی­که آسمان استکهلم به تاریکیِ آسمانِ تهرانِ نیمه­شب است.  پیراهنِ معلمی یک جاده­یِ باریک است، آخر هر ماه ختم می­شود به یک آب­باریکه: یعنی حقوق بخور و نمیر. عصرها وشب­ها و ایام تعطیل در لباسِ کارگری بی جیره و مواجب، در خانه کنار عزیزانم حاضرم، با چندین و چند شغلِ رنگ و وارنگ. برای این­که دچار استرس نشوم عصرها و شب­هایِ پنج روز هفته را به خواندن اختصاص می­دهم البته پس از لحظه­ای معاشرت با خانواده.  روزهای تعطیل آخر هفته هم سهمِ نوشتن است، بی­­شک اگر کاری پیش نیاید و جسم به من خیانت نکند و ناگهان با یک بیماریِ ناگهانی مرا از ملاقات میز مطالعه­ام  محروم نسازد.

ترجمه برای من حالت تفریح دارد. اما تفریحی که وقتی به آن مشغول می­شوم از هر کاری جدی­تر می­شود، درست مثلِ بچه­ای که تا سوار چرخ و فلکِ غول­پیکر نشده­است به چرخ و فلک به عنوانِ یک اسباب­بازیِ عظیم و هیجان­انگیز نگاه می­کند. اما چون هوس بازی کند و در گردونه بنشیند و گردونه او را به آسمان ببرد، تا جایی که دیگر دستِ او به مادرش نر­سد، تمام ترس و اندیشه­اش می­شود «فرود». من هم وقتی دست به ترجمه­ی اثری می­زنم انگار سوار چرخ و فلکِ­ هیولایی هستم که عظمتش مرا به خود می­کشاند. چون به طرفش می­روم درونِ این گردونه جایی میان آسمان و زمین می­مانم. آن­وقت است که تمام تعطیلاتم را به ترجمه اختصاص می­دهم تا به «فرود» برسم. پس از پایان کار و طبق عادت متن ترجمه ­شده را به گوشه­ای می­نهم و می­گذارم زمان نگاه مرا پخته کند. این چند کتابِ ترجمه شده که اخیرأ منتشر شده­است، حاصل چندین سال کار و فاصله ­گرفتن و برگشت­زدن­ها و  رُفت و روب‌هاست.

 کتابی در دست چاپ یا آماده برای انتشار دارید؟ 

دو سال پیش داستانی نوشتم به اسم «آناتومی عشق و آلبالوهای خاکستری». این داستان را به عمد به کناری گذاشته‌ام تا شاید «فاصله» دریچه‌ی نگاهم را به سمت یا چشم­انداز روشن‌تر دیگری معطوف کند. تا من بتوانم بهتر کمبودهای متن را ببینم. اینک شاید وقتش رسیده که به این کودک قنداقی برسم و  دستی به سر و رویش بکشم. نمی­دانم.

1 نظر
  1. Hamid Naimi
    Hamid Naimi نظر کاربری

    حرفهاي خانم محب حرفهاي يك شاعر است بي غلمبه سلمبه حرف زده ست
    مصاحبه كجا أنجام شده

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال