In touch with Diverse Iranian Community

شعر تازه‌ای از مرجان ریخته‌گر

0 64
472004_3868130022770_1964450190_o
مرجان ریخته‌گر

با باد

صدای آمدنی آمد،

در باد صدای آمدنی خندید.

دانستم این سوار بهار نیست،

باران نیست.

با چشم هام گفتم “این کیست که با من می آید،

این سوار که چنین می تازد و خاک از پسش برنمی خیزد کیست؟”

در ابتدای تماشا ایستاده بودم

 که به ابتدای تماشا با من رسید.

با من

با من خندید،

با من

 در من پیچید.

تا آمدم لب بگشایم «تو کیستی؟!»

در او هزار شقایق وحشی رویید.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال