صفحه را انتخاب کنید

عثم

عثم

(قسمت دوم و پایانی)

ز

زیادی سفید اند این پارچه ها.

مرد به علامت تصدیق سرش را تکان داد.

حیف نیستند این سفره ها. چرا این شکلی تیکه پاره شدند. انگار که مال یتیم اند.

مرد سرش را تکان داد.

اتاق کودک زن را لطیف تر کرده بود و هرچه میگفت مرد سرش را تکان می داد یعنی بله همینطوره است که میگویی.

مرد نمیخاست حرفی زده باشد تا زن را از آن حس مادرانه دور کند..

 برای هر دوی شان چای آورده بود. بلند شد و از قفسه ی کمد دو تا شیشه شیر آورد رو به زن کرد و گفت:

یادت هست آخرین بار کی تو شیشه، شیر خوردی؟

_دیوانه ای!چه کسی یادش می ماند که من دومی اش باشم.

زیر لب گفت من یادم است .میخواهی امتحان کنی؟

_دیوانه ای میخواهی من را هم دیوانه کنی!

_حالا یک بار امتحان کن شاید خوشت آمد.

زن به شوخی گفت : توش هل هم بنداز من نفغ کردم.

مرد جدی گرفت. خوشحال از اینکه توانسته زن را وارد بازی کند بچشم گفت.

پرید سمت قفسه.

ک

کمد و قفسه روی دیوار بود شبیه همان داروخانه هایی که بتادین و چسب زخم و این جور چیزها می گذارند داخلش، با این تفاوت که انبر و چکش و ابزار مختصری برای شکنجه جایگزین آنها شده بود. چند بست کمری برداشت.

برای او که حالا جانور درنده ای شده بود .کندن پسر از زمین و انداختن آن روی میز فلزی که گوشه ی اتاق بود زحمتی نداشت. پسری که بعد از چند ماه زندان ، اعتصاب غذا و شکنجه، پوست و استخوان شده بود. به پشت افتاد روی میز. مرد دست و پایش را_که حالا بی جانتر از آن بودند که تکانی به اعتراض و مقاومت از خود نشان دهند_یکی کرد. بست اول پای راست و دست راست را یکی کرد، حالا نوبت دست چپ و پای چپ بود پسر با ته مانده ی رمقش تکانی به خود داد اینکار باعث شد که مرد نتواند بست را سفت بکشد.

خرخاکی، لاکپشتی شد و وارونه افتاد روی لاکش.

مرد از روی صندلی دسته دار شیشه نوشابه اش را که تا نیمه خورده بود برداشت .انگشت شستش را داخل سوراخ کرد و تکانش داد.مایع داخل وحشی و بی رحم شد. مثل سگ هاری که آب دهانش را نمی تواند نگه دارد  شیشه گازش را به بیرون پس داد.جلوی چشم دخترها شربت شیرین سیاه و بی گاز را ریخت لای پای پسر.

برگشت تا دختر ها را ببیند. دید . آنکه آویزان بود و نبود چشمانش را بسته بود.یکی خواباند دم گوشش. دختر نیم دور چرخید و به جای اولش برگشت .

_چشم هایت را باز کن.ببین مادر قحبه.

مجبور کرد ببینند آنچه را که داشت اتفاق می افتاد وسط پاهای پسر آنجا که معمولا خروجی هست تا وردوی حالا به لطف شربت سیاه، خیس و لزج بود. سر شیشه را گذاشت همانجا. با ضربه ای نصف شیشه پنهان شد در تن پسر.

شیشه ی کثیف و خونی را بیرون کشید.

پسر خودش را رها کرده بود.تا سوزش و پارگی آن نقطه از تنش که تا بحال خودش به وضوح ندیده بود،بیشتر از این از پا در نیاوردش.

شیشه را دوباره فرو کرد و یک دور و یا شاید بیشتر، آن تو چرخاند و بیرون کشید.

صدایی غیر انسانی می گفت: سوختم و به این فکر می کرد که چقدر ترسناک اند تراشه های زائد روی شیشه ها .حتی اسم هاشان که با رنگ های برجسته روی آن نوشته می شود.کوکا کولا ترس دارد . فانتا ترس دارد. خنک بنوشید ترس دارد. حتی زمزم. از این به بعد هر چه قدر هم که بگویند زمزم چشمه ی بهشتی ست باورم نمی شود.دهشتناک ترش زمانی ست که شیشه در داشته باشد. چه خوب که ندارد. خدا را شکر که ندارد.

فرو میکرد

شماها مسلمان نیستید پسر داد می زد.

می چرخاند و بیرون می کشید.

دختری که آویزان بود و نبود از وحشت  زبانش بند آمده بود.

فرو می کرد و بیرون می کشید و به دختر ها نشان می داد و می گفت اگر مغور نیایید نوبت شما هم میرسد.برای این کار شماها بهتر جواب می دهید جای مناسبش را دارید.

دختری  که آویزان بود و نبود ، چشمانش را بسته بود که نبیند.کتک می خورد تا باز کند چشمانش را.کتک می خورد و باز نمی کرد چشمانش را.

ر

رد انگشتان عرق کرده اش را روی شیشه جا گذاشت.داد دست زن و اسمش را پرسید.زن تکانش داد قند و هل داخلش کف کرد و روی چایی ایستاد.با لب هایی که شهوت در آن ها پف کرده بود سر پلاستیکی شیشه را مک می زد با هر مک واژه ای از اسمش را می گفت و بیشتر و بهتر وارد بازی می شد.پرسید:

این سفره ها و پارچه های سفید برای چی اند؟

مرد گفت : قدیم ها بچه را با چی پوشک می کردند. فرقش این است که اینها بزرگ اند ،برای بزرگ ها.

زن پرسید :برای کی اند؟

با لحنی که شوخی و جدی بودنش مشخص نبود در جواب او که اسمش طنین اسم تمام مادران دنیا داشت گفت :برای خودم.

_چه کارشان می کنی یعنی؟

خاله بازی

_آخر چطوری؟ چرا؟!

دوست دارم تو کهنه ی سفید برینم.. دوست دارم گرمی اش را، میخورد به تنم کیف می کنم .

_یعنی… زن گفت و بقیه ی جمله اش گم شد در ترس و تعجب.

با صدای بلند در خیالش گفت من بچه میشوم تو مادرم.

مادر…

مادر…

چپ می روی یادش می افتی، راست اگر دلت می خواهدش. بد است اینکه چپ و راست اذیتت کنند وقتی که عزیزی را نداری و همه ی کائنات دست در دست هم داده اند تا تو بدانی که نداری اش.

نداری اش.

نداری اش،

هست و نداری اش.و این مرتفع ترین صلیب دنیاست.صلیبی که دیگر کلاغ ها را نیازی به فرود آمدن نیست تا چشمانت را از حدقه در بیاورند و روی جراحت دستانت و سر خار آذینت منقار بکوبند.

چپ و راست ،شنیدن اسمش آزار دهنده است وقتی که می دانم که هست و ندارم اش.

عجیب اند، اسم ها عجیب اند و خارق العاده. گاهی فکر می کنم اگر اسمم ادریس بود خیاط می شدم و یا نهایتا نجار. عیسی اگر، بدون شک مهربان تر. یادم می آید می گفت به دنیا که آمدی مادربزرگ پدری ات  میخاست اسمت را بگذارد صمد، پدربزرگت احد دوست داشت. می گفتم مادر من خودم الله را بیشتر دوست دارم

_الله که عربی غلیظ است. نمی شود.

_خب شماصدایم کنید، خدا.

آنزمان ها تنها احدی که میشناختم پسر ارشد همسایه ی مادربزرگ مادری ام بود. دائم الخمر بود. کفاش بود. بعد ها فهمیدم تریاک هم می کشید.  پیامبرها اگر دائم الخمر و یا شیره کش هم بوده باشند ، هیچ کدامشان شغل شان کفاشی نبوده است و این بزرگترین  عیب است درنظر من، که یک اسم می تواند داشته باشد. حالا که بعد از این همه سال که هست و ندارمش و همه ی کائنات دست در دست هم داده اند که بدانم که ندارمش، خودم را به شعیب و موسی نزدیک تر می بینم.

بعد این همه سال تازه فهمیدم هر چه قدر هم که صالح بوده باشم اسمم یوسف اگر نباشد عزیز مصر که جای خود دارد یکی_یک دانه ی این کوچه ای تنگ هم نمی شوم. عزیز اگر نباشم زلیخایی هم اگر در کار نباشد هیچ دری به رویم باز نمی شود. شاید از این بابت است که به درها به دیوارها به این حجاب ها اعتمادی ندارم. همیشه از سوراخ کلید نگاه می کنم تا از ماجرای پشت دیوار، دیواری که چادر شده است بین من و اتفاقات نیفتاده باخبر شوم.

تازه فهمیدم آنزمانها تنگ غروب که می شد  چرا بغلش می کردم.از ترس پناه می بردم زیر چادرش. غروب که می شد ،سایه ها درازتر می شدند و من کنار خیابانها صد و بیست و چهار هزار مرد را می دیدم، که تکه تکه شده اند . می رقصند و از زبان کبوتران مرده آواز می خوانند.شاید باورت نشود هنوز که هنوز است تنگ غروب من زبان پرندگان را می دانم و آنها را به اسم کوچکشان صدا میزنم و از هر طرف که فکر می کنم سلیمان را برازنده ی خودم می یابم.

زیر چادرش پناه می بردم و می گفتم مادر همه چیز از خدا می ترسد .مرا خدا صدا بزن. شاید این سایه های بی دست و پا ترسیدند و رهایم کردند.می گفت منصور بیشتر به تو می آید. بسکه حلاجی.

حلاج را می شناختم منصور را نه. تابستانها وقتی که وسواس مادر گل می کرد.مرد ریش سفید قوزی.با شلوار کردی که مچ پا هایش عکس شمشیر داشت دوچرخه ی بیست و هشت یشمی اش را تکیه می داد به دیواره ی کوتاه حوض تا ماهی ها، آن چوب درازی را که دستش بود چوب ماهیگیری ببینند ، بترسند و بروند تا جایی بین لجن ها گم بشوند. زار_زار گریه می کردم که مادر ماهی ها.ماهی ها اگر شنا نکنند می میرند. با گوشه چشم نگاهم می کرد، چال زنخدان نداشته اش را چاه می دیدم وقتی دندان هایش را روی هم فشار می داد و حلاج زیر آن کلاه سفیدش که پدر بزرگ پدری هم یکی از آنها را داشت چمباتمه زده بود و جوری می خندید که انگار دارد ریز _ریز گریه می کند. خنده هایش شبیه همان دوره گردی بود که ظهر های تابستان بچه می دزدید . مادر خودش می گفت نرو بیرون. یهود توی کوچه ست.من می ترسیدم ، نمی رفتم.پناه می بردم به قیلوله ی پدربزرگ تا کنجکاوی ، سفیدی کلاهش را قاطی کند با سیاهی چشمانم .که چرا کنده نمیشود این توری ضخیم از سرش؟.  ور می رفتم با کلاه ، تا فاصله بیندازم بین سوراخ ها و تاسی سر ، تا تکلیف آن پیچ موی وسط سر در ذهنم حل شود که آیا کچل ها هم دارند یا نه؟ داشتند و نداشتند. پدربزرگ ، می پراند نوک ناخن هایم را .فکر می کرد که پشه ام .نوک می زدم به سرش آن وقت ها فاخته بودم. بعدها شدم کلاغ . حالا سرکار که می روم مار کت و شلوار پوشی می شوم که مسیر خانه تا اداره را نرم می خزد و خانه که می آیم،می بینی که  لاکپشت.

_با نکن پسر_ از خواب بیدار میشد ومی گفت:

 اینکه بر سرت کلاه بگذارند یک عیب است و اینکه کلاهت را بر دارند، هزار عیب.

آ سید نبی ما چوب دوسر گُهیم.

هیچوقت مرا با اسم خودم صدا نکرد.

پرسیدم : منصور کیست؟  مادر می گوید منصور بیشتر به تو می آید بسکه حلاجی.

_منصور حلاج را می گوید پسرم.خدا نکند شبیه اش باشی. هزار سال پیش شاید ، طناب را انداختند دور گردنش آویزانش کردند و بعد تکه تکه .

مادرش برایش گریه کرد؟من پرسیدم.

_شاید فقط گفته بود شیرم حلالت.

_منکه شیر مادر نخوردم را_، گفتم و دلم گرفت از آن پستانی که گازش گرفته بودم.

مادر می گفت :وقتی صدام زمین و زمان را می کوبید خیلی اتفاقی دردش گرفته بود. می گفت جنین آرامی نبودی. به لطف تو نه ماه پر درد سر را سپری کردم.

طاقت مادر طاق شده بود ،اولین باری نبود که دلم را آب و کیسه و تاریکی به هم میزد وگویا اینبار فرق میکرد .

دلم ذوق میزد پا هام تیر می کشید ، صدای دعای کسی که نمیشناختم مرا می چرخاند ، تاب می داد، دعایی که نه برای رهایی من، برای تمام شدن درد و رنجی بود که گویا صاحبش کس دیگری بود،جز من،صاحب صدا شاید.

نمیخاستم بیایم ، یانمی توانستم که بیایم.نمی دانم.

بیمارستان ، ظهر یک روز پاییزی نوزادی را که قرار بود با سر بیاید و نیامده بود و یا نمی خواست که بیاید را با شکافی در شکم مادر از پاهایش بیرون کشید.

پرستار با لهجه ای ارمنی سلام و صلوات فرستاد و به مردی که منتظر ایستاده بود گفت پسر است و از دنیای کبلیش سوکات آورده کوسپند کربانی اش کنید رفع بلا شود .

دندانی که تا چند ماهگی گاز می گرفت پستان زنی را که بعد ها هم نفهمیدم مادرم هست یا نه ، شده بود بلای جانم.

شاید گوسفند را رو به قبله  قربانی نکرده بودند .شاید قبله ی آن روزها فرق می کرد با قبله ی امروزها. هر چه بود مهرم، به دل کسی ننشست.

مادر چرا بیشتر پیامبرها چوپانند؟

_ گوسفند ها را درجمله ی ”تا زبان گوسفند ها را بدانند”  با نوک لب هایش جوری گفت که ابرو هایش از چشمانش فاصله گرفتند و به رستنگاه موی پیشانی نزدیک تر شدند. انگار که چشم و ابرو و پشیانی و لب و بینی دست بکار شدند تا تماما مرا نشان دهند.

کی چوپان می شوم؟ با ولع پرسیدم اما مایوس.

_تو زبانشان را بلدی. گفت و خندید.

راست می گفت بلد بودم.

وقتی پدر بزرگ پدریم از زیارت خانه ی خدا برگشت.

من خودم دیدم،  از چشمانش اشک آمد. رو به آسمان کرد تا شکایت کند.و آسمان بزرگترین آبی تو خالی بود که نشنیده می گرفت حرفش را.

می گفت در بچگی دیده ام وقتی پدرم را بردند و برنگشت به او آب دادند _، کشان کشان بردند ،بی خداحافظی_سرب مذاب می خورم به کسی نمی گویم آبم بدهد و از دست هیچکس  آب نمی گیرم.رو به آسمان کرده بود و داد می زد من صد سال سیاه همچین مرادی را نطلبیده نمیخواهم.

به زور سرش را داخل ظرف رنگ و رو رفته ای می کردند دهن باز نمی کرد.

نمی خورد و می گفت بهشت که برای گوسفندهاست،چه توفیری می کند تشنه بمیرم یا سیراب.

مادرم راست می گفت من زبانشان را می فهمیدم.

ی

یا خدای باران. یا خدای چشمه. یا خدای برف.سیراب آبم کن سیراب آبم کن سیراب.تشنه ام بخون، تشنه ،تشنه به آب.

آب را ناله می کرد حالا که دیگر مرد تنهایشان گذاشته بود. حالا که دیگر خون خشکیده روی جراحتش عذاب مضاعف بود. حالا که دیگر دختری که آویزان بود و نبود از فرط خستگی و ترس از هوش رفته بود حالا که دیگر آن یکی که زرنگتر بود خزیده بود کنج اتاق تا بیشتر از این از پسر خجالت نکشد.و در دلش بگوید برای چه چیزی این همه عذاب کشیدی؟. پا اگر بیرون از این سیاه چاله بگذاری چه کسی لایق توست؟. پسر آب را ناله می کرد حالا که دیگر مرد تنهایشان گذاشته بود.

دست چپ و پای چپ اش به لطف مقاومت کم رمق موقع بسته شدن به قدر یک انگشت می توانستند از هم فاصله بگیرند. اگر درد خون خشکیده اجازه می داد.خونی که حالا چسب شده بود و موها را چسبانده بود به تنش. چسب اگر اجازه می داد می توانست از هم بکند آنها را.

چشم هایش را که بست یاد زمین خوردن های کودکی افتاد.زخم های دست و پا. چسب زخمها. لذت و رنج کندنشان که موها را ول نمی کردند لا مذهب ها.اما  این بار لذتی در میان نبود.

چشم ها را بست و با یک تکان، پشت پا، درست روی پاشنه، آنجا که پوست نازکی دارد به لطف تیزی لبه ی بست پلاستیکی شکافت و فاصله ی دست و پا به دو انگشت رسید. استخوان های کمر، حتی شانه و گردن.لولای آرنج و مفصل زانو چوب های خشکی بودند که صدای شکسته شدن آنها خستگی دردناکی را از تنش بیرون می کرد.

در خیالش به این فکر می کرد که بهترین کیف دنیاست که رفیقم بگوید پشتت را به من بده . دستانت را بگذار پشت سرت. انگار که اسیری و از پشت بغلم کند. دستانش را حلقه کند دور اسیری دستانم طوری که آرنجهایم به هم بخورند. هر دو نفس حبس کنیم.علی بگوید. گرمی نفسش را پس گردنم حس کنم .به یک ضرب از زمین بکندم.تا دسته ی هیزم های پشتم بشکنند بالای سینه ی او. چه قدر خوب است که رفیقی داشته باشی که بتوانی پشت کنی به او.

پای چپ و دست چپ که از هم جدا شدند.لاکپشت چرخی خورد و از روی میز افتاد زمین. دختری که زرنگ تر بود و حالا با دست و پایی بسته چپیده بود کنج اتاق با صدای افتادن پسر رو کرد به سمتش. نمی توانست حرفی بزند. وآژه ای برای گفتن نداشت.گاهی فقط باید نگاه کرد بی گفت و شنود فقط نگاه کرد دختر بی گفت و شنود.

پسر با صورت افتاده بود روی زمین. لب های خشکیده اش ساحل دریاچه نمک بودند انگار. شوره زارهایی که حالا ترک برداشته بودند به لطف ارتفاع میز. سرخی دلچسبی طعمش را مزه مزه می کرد در دهان پسر. چپ رها را گشود نزدیک دهان برد. انگار که میخواست ببوسد دستش را یا که بو بکشد کف اش را. دهان که باز کرد آنجای مچش اش که بنفش دلربایی دارد چسبید به خون خشکیده رو دندان هایش. شروع کرد به جویدن بنفش ها و خون شتگ زد به سفیدی آجرها.

پایان.

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترین نسخه دیجیتال شهرگان

ویدیویی

بارگذاری...

آرشیو شهرگان