In touch with Diverse Iranian Community

مقاومت

0 52

بچه‌ها پیله کرده بودند که سگ بخرند. من می‏دانستم که در کانادا مخالفت کردن با زن و بچه فایده ندارد. اگر هم اشاره می‏کردم که در خانه‏های سازمانی اجازه نگاه داشتن سگ نداریم، خانم مرا به بزدلی و ترسو بودن متهم می‏کرد. لذا این کار را سیاست‏مدارانه انجام دادم. خانم بدون توجه به معنی حرف‏اش می‌گفت:”در غربت و نبود عمه و عمو سگ جایگزین خوبیست برای بچه‏ها!”

من معتقد بودم که نمی‏شود که انسان و حیوان زیر یک سقف زندگی کنند. دلخوری خانم و اخم و تخم بچه‌ها آزارم می‌داد. با خودم حساب کردم که پرنده‌ی در قفس آزار و خرجی ندارد. اما این را هم می‏دانستم که قالب کردن پرنده به زن و بچه‏ای که طالب سگ هستند بدون نقشه‏ای حساب شده کار آسانی نیست. می‏دانستم که زن‏ها زرنگ هستند اما این را هم می‏دانستم که آنها نمی‏دانند که ما مردها چقدر  می‏توانیم پدرسوخته باشیم.

وقتی دوستم، از طرف خودش، پرنده و قفس خریداری شده‏ی مرا، به عنوان کادوی جشن تولد خانم، به خانه‌ی ما آورد، خانم و بچه‌ها در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند و به پرنده دل دادند.

با اینکه دوستم گفت که در ایران به آن نوع پرنده، عروس هلندی می‏گویند اما بچه‏ها از کاکتیل که اسم انگلیسی‏اش بود بیشتر خوش‏اشان آمد. خانم هم اسمی ایرانی برایش انتخاب کرد که خیلی غرب زده نشویم.

بدین ترتیب بود که «کاکلی» با سری زرد و بدنی خاکستری آوازه خوان خانه‌ی ما شد. مدتی که گذشت همه را ناراحت و پکر دیدم. حق با آنها بود. انسان که نمی‌تواند تنهایی پرنده را، پر کند. می‌شد برایش جفتی پیدا کرد. اما آشنایانی که زودتر از من به کانادا آمده بودند، می‏گفتند که جوجه کشی راه می‏افتد و در چشم بهم زدنی یک قفس می‌شود چندین و چند قفس. به همین خاطر من مخالفت می‏کردم. اما کانادا، پشمی برای کلاه مرد جماعت باقی نمی‏گذارد. خانم و بچه‏ها برای مخالفت من تره هم خورد نمی‏کردند. عزم جزم کرده بودند که پرنده را از تنهایی نجات بدهند. هوا را که پس دیدم  و متوجه شدم که هیچ غلطی نمی‏توانم بکنم برای آنکه اوضاع پاک از دست‏ام خارج نشود سراغ ستون آگهی روزنامه‌ها رفتم.

خانمی برای یک کاکتیل ماده و پیر که نقص عضو هم داشت به دنبال خانه‌ای می‌گشت با انسانهایی شریف. بلافاصله از بیرون به او زنگ زدم. زن گفت به علت کهولت قادر نیست از پرنده‌‏ی پیر و ناقص مراقبت کند و به دنبال آدمی است حیوان دوست.

چیزی از بلاهایی که در کوچکی سر مورچه و سوسک و سگ و گربه‏های ولگرد در می‏آوردم به او نگفتم. در عوض به اطلاعش رساندم که  نگهداری از حیوانات پیر در خانواده‌ی ما موروثیست و جد ما معروف به ابو هریره یعنی پدر گربه بوده است. کم مانده بود که پیرزن از خوشحالی سکته کند. در پایان از او قول گرفتم که آنرا به کسی ندهد. فوری به خانه برگشتم و بدون اشاره به مشخصات پرنده برای بچه‌ها از بیماری پیرزن گفتم و برای اثر گذاری بیشتر فقط کمی بیماری و حال او را وخیم‏تر گزارش کردم. بچه‏ها وقتی فهمیدند که او در آخرین دقایق عمر، روی تخت بیمارستان، در اتاق سی سی یو، آرزویش پیدا کردن خانه‌ای برای پرنده‌اش هست. احساساتی شدند. خانم از احساساتی شدن آنها چنان به وجد آمده بود که دعا می‌کرد تا من می‌روم پیرزن نمرده باشد. وقتی موافقت فوری همه را دیدم، مردِ مردانه، دبه در آوردم. شروع کردم از جنبه‏های منفی احتمالی و بیماری یا پیری خود پرنده گفتن. اما روال مخالفت کردن با من کار خودش را کرد و بچه‏ها به رهبری خانم پافشاری و اصرار کردند که حتمن باید همان پرنده را به خانه بیاورم. من هم در حالیکه قند توی دلم آب می‏شد با ژستی دلخور قبول کردم.

اسم عروس هلندی جدید را  «چوکو» گذاشتیم.

چه عروسی! عمه‏جان خود من پیش‏اش دختر بچه بود. موهای گردنش ریخته بود و به خاطر نقص پا  یک بال‏اش همیشه آویزان بود. خانم چون بیش از همه پاهایش را در یک کفش کرده بود که باید به پیر‏زن کمک کنیم نق نمی‏زد. بچه‏ها که خلق و خویشان اینجایی شده بود او را کیوت می‏دانستند. می‏دانستم که کیوتی که آنها می‏گویند در واقع همان چوب دو سر طلای خود ماست. اما خودم را می‏زدم به آن راه و کیوت بودن را ماه شب چهارده ترجمه می‏کردم. مشکل، پرندۀ قبلی بود. خاک بر سر، جوان و قبراق بود و علاقه‌ای به چوکو نشان نمی‏داد. مثل همۀ مردها، ده پانزده سال از خودش جوانتر می‏خواست.  بچه‏ها اوایل به خاطر همدردی با پیرزن (که من گفته بودم یک ساعت بعد از آوردن پرنده، دار فانی را وداع گفته) با چوکو مهربان بودند و تلاش می‏کردند که کاکلی را به سمت چوکو هل بدهند. اما در حیوانات هم رغبت با هل دادن و فشار سرکار ندارد. چوکو از پا در میانی و تلاشهای ما راضی به نظر می‏رسید و از همانجایی که در قفس ایستاده بود تلاش‏ها را زیر نظر داشت ولی وقتی ناز و امتناع کاکلی را  دید انگار به او هم برخورد. با جست و خیز به انتهای میله وسط قفس رفت و محلی به کاکلی نگذاشت. کاکلی هم به سمت دیگر میله رفت و بعد از آن از آوازخوانی همیشگی افتاد.

برای مدتی افراد خانواده در سکوتی مرموز فرو رفتند. من محض احتیاط برای محکم کاری، خواب ندیده‏ای از  پیر زن صاحب چوکو تعریف کردم که از سمت آسمان به ما لبخند می‏زد و دست تکان می‏داد. اما بعد از چند روز آنها وقتی از خرید هفتگی برگشتند جفت زیبایی را که «لوسکو» می‏نامیدند برای کاکلی خریده بودند. احتمالاً حسابی از کاکلی جوانتر بود. چون از لحظه‏ای که آن را درون قفس رها کردند کاکلی صدای خر و گاو هم در می‏آورد. اما با کمال تعجب پرنده‏ی پیرِِ بالشکسته‏، جنگی کشنده را با هووی جوان شروع کرد. جنگی که گاهی به زخمی شدن یک یا هردوی آنها می‌انجامید.  سرانجام مجبور شدیم قفس دیگری بخریم.

 در قفس جدید کاکلی و لوسکو چنان ورجه وورجه‌های عاشقانه‌ای داشتند که آدم یاد گلنار و گل محمد می‏افتاد. به احترام عشق برایشان آشیانه‌ای داخل قفس ساختم. در قفس چوکو ماجرا فرق می‌کرد. او برای رفتن به قفس رقیب چنان خودش را به میله‌های قفس زده بود که سرش زخمی شده بود. احساس گناه می‌کردم. بدون آنکه با کسی حرف بزنم چند مغازۀ پرنده فروشی را گشتم تا جفت جوانی شبیه کاکلی پیدا کردم. بدون در نظر داشتن مسائل سیاسی فقط از لج کاکلی اسمش را گذاشتم «شاهزاده». چوکوی پیر سرش را روی دوش شاهزاده‌ می‌گذاشت و خواب می‌رفت. شاهزاده نوجوان بود. نوجوانی کار خودش را کرد. آشیانه دوم را در قفس آنها ساختم. پرنده جوان شش تخم گذاشت که هر شش تا جوجه شدند. پرنده پیر از چهار تخمی که گذاشت سه تا جوجه شدند. یکی سالم، دوتا با پاهایی کوتاه که به سینه چسبیده بودند. یکی از آنها که جلوی ما جان داد، خانم و بچه‌ها با عجله دومی را به کلینیک حیوانات بردند. جوجه ناقص در کلینیک بستری شد. من که از پیتزا دلیوری برگشتم، پزشکان کلنیک حیوانات اعلام کردند که عمل جراحی روی پاهای جوجه هشتصد دلار خرج دارد.  از دکتر جراح و پرستاران بسیار تشکر کردم. جوجه مردنی را گذاشتم در جعبه خالی دستمال کاغذی و عازم خانه شدم. بچه‏ها ناراحت شدند اما کاری نمی‏توانستند بکنند.

خانم مقدار زیادی به شانس خودش و مقدار بیشتری به بی پولی و بی عرضگی من بد و بیراه گفت و تصمیم گرفت در قفس‏ها را باز کند تا پرنده‌ها از فضای خانه هم لذت ببرند. به ایشان گفتم که کوچکی و بزرگی قفس، فرقی برای پرنده‏ نمی‏کند.

خانم با عصبانیت گفت: “از همین حیوون درمونده خجالت نمی‏کشی؟ باز شروع کردی شعار دادن؟ جناب فیلسوف! سلول انفرادی با بند عمومی فرق نداره؟”

جوابی نداشتم که بدهم. پرنده‌ها همانطور که بغل سقف ویراژ می‌دادند هر جا که دلشان می‌خواست خرابکاری می‌کردند. حضور آنها همه جا را کثیف کرده بود. جوجه که به دیار باقی شتافت، همه به گریه افتادند. می‏دانستم که من اگر گریه نکنم از جانب خانم به سنگ دلی محکوم می‏شوم. اما متأسفانه کسی که قند در دلش آب می‏شود نمی‏تواند گریه کند. خانم از موقعیت حداکثر استفاده را کرد و علاوه بر اینکه خودش با من قهر کرد، دستور فرمودند که بچه‏ها هم با من قهر کنند. مردانگی من به شدت زیر سئوال رفته بود. سخت منتظر فرصت بودم که آن را از زیر علامت سئوال بیرون بیاورم. چند روز بعد که خانم پرنده‌ها را به بند عمومی راه داده بود، آهسته لای پنجره را باز گذاشتم و از خانه زدم بیرون. غروب که برگشتم، مردانگی من کار خودش را کرده بود. خانه شده بود ماتم‏سرا. نشان دادم که از فرار دسته‌جمعی پرندگان شوکه شده‏ام. در واقع جدی جدی شوکه شده بودم و باورم نمی‌شد که آنقدر شانس آورده‏ام که همه با هم تشریف برده‏اند.

در خانه ستاد جنگی به ریاست خانم تشکیل شده بود. همه در طبقۀ بالا جمع شده بودند و کسی محلی به من و شوکه شدنم نمی‏گذاشت.

پاور چین پاورچین خودم را لب پله کان رساندم و شروع کردم به استراق سمع.

رئیس کل ستاد برای اعضاء توضیح می‏داد که به زودی عطای خانه‏های سازمانی را به لقایش خواهد بخشید و به آنها قول می‏داد که در خانه‏ی جدید یک جفت عروس هلندی و  سگی پشمالو  خواهد خرید.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال