In touch with Diverse Iranian Community

من منتظرم بهار کِی آغازد…

 به پاسداشتِ نو شدنِ روزگار، بهاریه‌هایی را از نوپردازانِ بزرگِ عصرمان تقدیم‌تان می‌کنیم. به این امید که روزهایی نوتَر در راه باشد.

 آید بهار و پیرهن بیشه نو شود

نوتر برآورد گل اگر ریشه نو شود

زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو

زیباتر آنکه در سرت اندیشه نو شود

ما راغم کهن به می کهنه بسپرید

بر حال ما چه سود اگر شیشه نو شود

شبدیز رام خسرو و شیرین به کام او

بر فرق ما چه فرق اگر تیشه نو شود

جان می دهیم و ناز تو را باز می خریم

سودا همان کنیم اگر پیشه نو شود

 منوچهر آتشی

 

بهار موسم گُل نیست

بهار فصل جدایی و بارش خون است

بهار بود که رویید لاله از دل سنگ

بهار بود که درد مرا درو کردند.

بهار نقطه‌ی آغاز هیچگاه نبود.

بهار نقطه‌ی فرجام بی‌سرانجامی است.

بهار بود که گهواره گور یاران شد.

من از تعهد گهواره‌ها و گورستان

هنوز می‌نالم

اگرچه می‌دانم

که نیست تجربه هرگز تمامت معیار.

به من نگاه مکُن،

ز لاشه‌ام بگذر.

چهار تاول چرکین

بدوز بر کفن‌ات،

سکوت کُن، بگذر.

وگرنه این تو و این من،

وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی

بهار بود که من ماندم و پریشانی

به من نگاه مکُن.

 نصرت رحمانی

================

«-نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

    در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.

    دست از گمان بدار!

    با مرگِ نحس پنجه میفکن!

    بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»

نازلی سخن نگفت

                        سرافراز

دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…

«ــ نازلی! سخن بگو!

    مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را

    در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»

نازلی سخن نگفت؛

                        چو خورشید

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت…

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گُل داد و

          مژده داد: «زمستان شکست!»

                                               و

                                                 رفت…

 احمد شاملو

 

 

 

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره

به ما که خسته ایم بگه ، خونه‌ی باهار کدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده

مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته ایم بگه ، خونه‌ی باهار کدوم وره ؟

کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن

آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره

به ما که خسته ایم بگو ، خونه‌ی باهار کدوم وره ؟

عمران صلاحی

 

 

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

 اي دختر بهار حسد مي برم به تو

 عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا

 با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو

 بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي

 با ناز مي‌گشود دو چشمان بسته را

 مي‌شست كاكلي به لب آب نقره فام

 آن بالهاي نازك زيباي خسته را

 خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش

 بر چهر روز روشني دلكشي دويد

 موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

 رازي سرود و موج به نرمي از او رميد

 خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار

 ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

 اي بس بهارها كه بهاري نداشتم

 خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان

 گويي ميان مجمري از خون نشسته بود

 مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب

 دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

 فروغ فرخزاد

 

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،

آسمانِ آبی و ابر سپید،

برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمۀ شوق پرستوهای شاد

خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار

خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب

خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار

جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام

بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام

نُقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 فریدون مشیری

 

 

 

گل آتش دل به چهره می‌پردازد

ابر آبش در سینه همی‌اندازد

باد از زبر خاک به گل می‌تازد

من منتظرم بهار کی آغازد.

 نیما یوشیج

 

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال