In touch with Diverse Iranian Community

نلسون ماندلا و یاد علی‌های سرزمین ما

0 67

Efat-Mahbaz3 لحظه اولی که خبر مرگ ماندلا را شنیدم در بهتی گنگ و غمی نامفهوم، از خود پرسیدم چرا غمگین باشم؟ او انسانی بود که در ستیز با زندگی برای آزادی دستاوردهای بسیار برای مردم جهان باقی گذاشت او اکنون در جهان اندیشه، پیروز میدان صلح است و آموزش‌هایش برای نسلی همیشگی و ماندگار است. با این اعتقاد خواستم همپای همه همرنگان و مردم سرزمینش، جلوی سفارت افریقای جنوبی، در لندن، با شادی برقصم، به قول آنها، ماندلای ما، کسی است که در ماراتن زندگی پیروز میدان است. و باید زندگی او را جشن گرفت.

اما زمانی که جلوی انبوه مردمی با رنگ‌های مختلف در طیفی از رنگین‌کمان جلوی سفارت افریقای جنوبی، ایستاده برای امضا، رسیدم، به احترام کلاه از سر برداشتم گلی در کنار انبوه گل‌های دیگر گذاشتم. ناگهان بغضم ترکید. با دست‌هایی فشرده در بغل، با اندوه فراوان مقابل عکس ماندلا و بستری از گل‌ها، گویی که برایم خود او بود، زار گریستم. دیگران با تعجب مرا می‌نگریستند. به خود آمدم، پرسیدم این اشک، این‌همه اندوه از چه روست؟ برای از دست دادن ماندلای ماست که جهانی با اوست و یا… برای …؟!

واقعیت آن بود که گل‌های افتاده بر بستر خیابان ترافالگار گوشه سفارت افریقای جنوبی، بی‌آنکه بخواهم مرا به گلزار خاوران برد؛ همان جایی که نخستین بار همراه خانواده‌ام، به آنجا رفتم. ۲۸ آذرماه با تلفنی از اوین، آدرس خانه تازه‌ی علی – برادرم – را به ما اعلام کردند.

در سوز و سرمای دی ماه به خاوران رفتيم. همه جا خاک و خاک بود بی‌هیچ نشانی از قبرستان. در آستانه در، همان جایی که پشت دیوارش با خط درشت و کج و معوجی نوشته بودند «لعنت آباد». در آستانه در قدمی جلوتر، رديف چهار، قبر شماره ۵۸. بر سر مزارِ خاکیِ بی‌سنگ قبرش‌اش رفتیم و گل گذاشتیم. تلخ بود و همچنان تلخ است. بوی نمِ خاکِ تازه کنده شده می‌آمد. دو سه ردیف دور برش برجستگی خاک‌های بر آمده، نمای انسانی بود از جنس ماندلا همانند او شریف. بعدها حتی اجازه رفتن بر سر آن خاک و گل گذاشتن و گريه کردن بر روی آن مزار را از همه منع کردند.

در مرگ ماندلای شریف، گل های گوشه خیابان ترافالگار مرا یاد صدها جوانی انداخت که در سنین حداکثر ۳۰ -۳۵ ساله در گودال‌هایی که برایشان کندند، دفن شدند. یاد رد چرخ بولدوزرهایی که بارها در سال ۱۳۶۸ از روی اجسادشان گذر داده‌بودند تا حتی اثری از استخوان‌های تن‌شان در خاک بر جای نماند. جوانانی که با روش‌های مختلف خواستار آزادی و عدالت اجتماعی بودند، بی‌شک بسیاری‌شان حداقل در صلح، عدالت‌خواهی به گونه ماندلا می‌اندیشیدند.

Mandela-6 (9)

در مرگ ماندلای شریف، به یاد صفرخان قهرمانی از زندانیان سیاسی مشهور در زمان پهلوی افتادم. وی در زمان آزادی‌اش طولانی‌ترین زندان سیاسی را در تاریخ ایران – به مدت ۳۲ سال – تحمل کرده بود.

و به یاد محمدعلی عمویی زندان سیاسی که با تحمل ۳۷ سال زندان در دو رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی، هنوز از آزادی کامل برخوردار نیست، افتادم. ماندلا در سال ۱۳۷۰ زمانی برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفت، شنید آقای عمویی ۳۳ سال است زندان کشیده و هنوز در زندان است. ماندلا آزادی عمویی را از حکومت درخواست نمود.

به یاد علی، شاپور، خلیل، مجتبی، منصور، حسن، سیمین، سهیلا، پروین و… دیگر زندانیان جوانی که با سر پرشور در زیر خاک شدند، افتادم. اگر آنها زنده بودند، شاید هر یک می‌توانستند ماندلایی باشند برای سرزمین ما، و یا حداقل ماندلایی در حیطه زندگی دور و بر خود.

در مرگ ماندلای شریف، به یاد انسان‌های سرزمينم افتادم به یاد آنهایی که جان فرزندانشان را، همچون برادرم علی ستاندند و فاجعه اعدام را بر سرشان آوار کردند. همان‌گونه که ما گرفتارش شديم، به ندا و سهراب و شبنم … آن جوانی نابشان، به خواهر و مادر ستار بهشتی فکر کردم که او را در هر زمان به گونه سی و اندی ساله به خاطر خواهند داشت. همان‌گونه که من و مادر و… همه‌گاه، شاپور را سی و اندی ساله می‌بینیم.

امروز در آذرماه ۱۳۹۲ در این‌سوی دنیا در مرگ انسانی بزرگ، به یاد برادرم علی و همه علی‌هایی هستم که چون او در خط مشترک با ماندلا برای صلح، عدالت‌خواهی و آزادی جانشان ستانده شد. امروز سی و دو سال از ان تاریخ می‌گذرد. خون‌های به ناحق ريخته انسان‌های آگاهی که زندگی را تنها برای خود نمی‌خواستند، فراموش نخواهند شد؟ یاد آنان در هر آذری در هر سرخ برگی و یا هر ماه مهر و آبان، خرداد و مردادی و یا در هرگوشه خیابانی در این سوی دنیا آنان را به یاد می آورد که عزیزانشان چگونه زیستند و چگونه جانشان ستانده شد.

همانگونه که ياد علی با من است خواب او بر چشمان روياهايم؟! علی که عاشق زندگی بود عاشق بچه‌ها و همسرش، با این حال به هم‌بندانش در سال شصت به جدی و شوخی گفته بود: کهکشان به اين بزرگی و عظمت که کره زمين بخش کوچکی از آن است و ميلياردها انسان در آن زندگی می‌کنند. در مقابل اين عظمت و بزرگی، زندگی يک انسان چه ارزشی می‌تواند داشته باشد اگر که جانش ستانده شود…!؟

سی و دو سال ست که به یاد می‌آوریم علی ماهباز را، که عقربه زمان برای او در شامگاه روز ۲۸ آذرماه متوقف مانده است.

سال‌ها رفته هنور

سرخ برگ‌های گذر

همچو عطر گل سرخ خانه ما

پيوند ياد تواند

– آخرين برگ درخت

در آذر سرد

خوانده و رقصيده،

بر سر دار بلند

 عفت ماهباز

 آذر ۱۳۹۲ لندن

http://efatmahbaz.com/
efatmahbas@hotmail.com

مظالب دیگری در مورد علی ماهباز

http://www.iran-emrooz.net/social/index.php/social/more/۵۸۹۲/

http://news.gooya.com/politics/archives/۲۰۰۸/۱۲/۸۰۹۹۷print.php

http://news.gooya.com/politics/archives/۲۰۱۲/۱۲/۱۵۲۲۷۵print.php

http://mail.gooya.eu/politics/archives/۲۰۰۹/۷/۹۰۷۵۰.php

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=25797

http://efatmahbaz.com/index.php?limitstart=10

ـــــــــــــــ

زيرنويس‌ها:

– سفارت افریقای جنوبی جنوبی، در لندن در میدان ترافالگار لندن قرار دارد

– علی ماهباز که در روز ٢٨ آذر ١٣٦٠ در خاوران به خاک سپرده شد و تنها به خانواده‌اش نشانه رديف چهارشماره شصت و هشت را دادند که در سال ۶۸ زمانی که گاليندوپل به ايران برای گزارش حقوق بشر سفر کرد، حکومت به طور کلی وجود چنين قبرستانی را منکر شد و بولدوزرها بارها و بارها آنجا را زيرو رو کردند.

بنا به گفته کسانی که در سال ۶۰ اورا دیدند: علی ماهباز (از فداييان اکثريت) در دادگاه سه چهار دقیقه‌ای از او تنها دو سوال پرسيده شد:

۱- آيا هواداری از سازمان فدائيان خلق اکثريت را قبول داری؟

۲ – آيا کمک داروئی در سال ۱۳۵۸ به اين سازمان را در خلال درگيری کردستان قبول داری؟

که هر دو جواب ايشان مثبت بود. به همين سادگی! و بقیه‌اش را که ميدانيد. همان شب دادگاه، ايشان را برای اجرای حکم بردند.

– ستّار بهشتی (۱۳۵۶-۱۳۹۱) کارگر و وبلاگ‌نويس ايرانی بود که در تاريخ ۹ آبان ماه ۱۳۹۱ توسط پليس فتا دستگير شد. او به اتّهام «اقدام عليه امنیّت ملی از طريق فعاليت در شبکهٔ اجتماعی و فيس بوک» بازداشت و به مکانی نامعلوم منتقل شده بود. [۱] در مدّت بازجويی به شدت از سوی پليس فتا شکنجه شد [۲] و در همين جريان درگذشت و در گورستان رباط کريم (محل زندگی‌اش) به خاک سپرده شد.

– نلسون ماندلا در سال ۱۳۷۰ برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفت. در آن‌ زمان محمدعلی عمویی، از رهبران حزب توده، در زندان بود. آقای عمویی در زمان شاه ۲۵ سال (از ۳۲ تا ۵۷) و بعد از انقلاب و تا آن زمان ۸ سال (از ۶۲ تا ۷۰) در زندان بود. یعنی مجموعا تا آن زمان می‌شد ۳۳ سال. وقتی ماندلا به دانشگاه تهران رفت همسر آقای عمویی در آخرین لحظه که او داشت سوار ماشین می‌شد به سمتش رفت و نامه‌ای به او داد که در آن وضعیت آقای عمویی تشریح شده بود. گویا همان روز یا فردایش در یکی از جلسه‌ها هاشمی می‌گوید مفتخریم میزبان کسی هستیم که بیشترین زندان سیاسی را در جهان کشیده. ماندلا هم گفته نه، یک نفر در زندان‌های شما هست که بیش‌تر از من زندان کشیده. خواسته من این است که او را آزاد کنید. سعید حجاریان اخیرا در مصاحبه‌ای این ماجرا را روایت کرد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال