In touch with Diverse Iranian Community

هرابال یعنی متن

0 156
 رضا عابد نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ایرانی، متولد سال ۱۳۳۵ در شهرستان لاهیجان استان گیلان است. او از اعضای کانون نویسندگان ایران است.
رضا عابد

زندگی‌نامه:

رضا عابد نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ایرانی، متولد سال ۱۳۳۵ در شهرستان لاهیجان استان گیلان است. او از اعضای کانون نویسندگان ایران است.

وی پس از اتمام دوره دبیرستان در رشته ریاضی ادامه تحصیل داد و در همان دوران تحصیلات دانشگاهی از او شعر و نقد ادبی در نشریات مختلف (باران، بازار و رستاخیز جوان) به چاپ رسید. او در سال ۱۳۵۸ به عنوان دبیر ریاضی در آموزش و پرورش لاهیجان مشغول به کار شد و در سال ۱۳۶۳ از آموزش و پرورش لاهیجان به اجبار بازخرید گردید.

از رضا عابد تا چاپ اولین کتاب خود در سال ۱۳۷۸ در مجلات و نشریات مختلف در زمینه شعر، داستان و نقد ادبی آثار گوناگونی منتشر شد که عمده مجلاتی که به چاپ آثار او پرداختند عبارتند از نقش قلم، پیام شمال، گیله وا، آدینه، تکاپو، گردون، فرهنگ و توسعه، نقد نو، فصل سبز، ادبستان، کتاب ماه و …

وی در سال ۷۸ در روزنامه محلی کرج، رایزن جوان، به نوشتن طنز پرداخت. در همان زمان در چندین برنامه رادیو کرج و رادیو ایران به عنوان کارشناس نقد ادبی در زمینه ادبیات کودکان و نوجوانان نیز فعالیت داشت که این همکاری در سال‌های بعد نیز با حضور در برنامه‌های مختلف ادبی دنبال شد که در چندین برنامه آقای کاکاوند نیز به عنوان داستان‌نویس و منتقد ادبی شرکت داشت.

رضا عابد پایه‌گذار چندین محفل ادبی و هنری در سطح کرج بوده است که از آن بین می‌توان به انجمن ادبی قلم و قطره اشاره کرد.

آثار:

– مجموعه داستانی تابلویی برای محله – سال ۱۳۷۸

– رمان گیلان شاه – سال ۱۳۷۸

– نقد ادبی بر آثار گلشیری که چکیده آن به صورت سخنرانی در سالگرد درگذشت او در سال ۱۳۸۵ در امامزاده طاهر قرائت شد و مورد توجه صاحبنظران قرار گرفت و در روزنامه‌ها و نشریات انعکاس زیادی داشت.

– نقد شعر محمد مختاری که در فصل سبز، نقد نو و روزگار نو در فرانسه منتشر شد.

– داستان کوتاه ریسمان در نامه کانون نویسندگان ایران شماره زمستان ۱۳۸۰.

– داستان کوتاه آواز ما، آواز قو همراه با نقد اثر در کتاب داستان‌های محبوب من جلد اول به کوشش علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی.

– داستان کوتاه زلف بلند بید مجنون در مجموعه از مه تا کلمه ــ نمونه‌هایی از داستان کوتاه امروز گیلان (۱۳۸۰-۱۲۸۸) ــ به کوشش بهزاد موسایی از انتشارات دشتستان.

“هرابال یعنی تمام کتاب های خمیر شده ی دنیا” سومین اثر نرگس مقدسیان است؛ همانگونه که از نامش پیداست و در صفحه ی نخستین کتاب هم خودنمایی می کند به نوعی وامدار “بهومیل هرابال” و مضمون اثر او”تنهایی پرهیاهو” است. اینکه اثری را نویسنده  قائم به اثری دیگر کند؛ اتفاق تازه ای نیست و از دیر باز، در ادبیات ما وهم درعرصه جهانی نمونه داشته است. اگر بخواهیم در این رابطه ذکر مثال کنیم و ازنوشته های متاخر خودمان نمونه بیاوریم؛ می توانیم به “پیکر فرهاد” عباس معروفی اشاره داشته باشیم که زیر نفوذ بوف کور صادق هدایت نگاشته شده است وهمان شخصیت ها، عبارات و حرف های بوف کور کم و بیش به رمان پیکر فرهاد راه پیدا کرده است و خود معروفی نیز اذعان داشته، که قصدش ادای دین به بوف کور بوده است. همانگونه که مقدسیان هم با آوردن صفت “زیبا”  به دنبال نام کتاب “تنهایی پر هیاهو”، به نوعی شیفتگی خود را به این کتاب نویسنده ی چک ابراز کرده است و با خواندن اثر شاهد استفاده از عبارت های مختلف و اسامی کاراکترهای رمان “تنهایی پر هیاهو” هستیم که این ما را می رساند به نوعی از بینامتنیت که دراثر شکل گرفته است.

اگر متن در گذشته ها گاهی به عنوان نوشتار،  دست نوشت و همچنین کالبد یا رسانه ی اثر مورد توجه قرار می گرفت و در نهایت خود را تا بخش اصلی یک اثر بالا می کشید با رولان بارت تحول تازه ای یافت. بارت در آرای خود به متن هویتی مستقل داد و تحول زیادی در بعد برداشت از آن ایجاد کرد. بارت به محتوای غیر کالبدی متن پرداخت و اعلام کرد که متن برعکس برخی از معناهای گذشته محتوای غیر کالبدی اثر را نمایندگی می کند و دارای ابعاد گسترده ای است. او دامنه ی نظرش را آنقدر وسعت داد که حتا جامعه و اجتماع را هم به عنوان متن مورد بررسی قرار داد. با این نگرش نوین او و افرادی چون ژولیا کریستوا و دیگران است  که درک می کنیم هر متنی دارای روابط بینامتنی است و بر پایه ی متن های پیشین خود شکل می گیرد و بر اساس همین روابط امکان تولید پیدا می کند. بارت در این رابطه طی مقاله ای که با عنوان “از اثر به متن” نوشت؛ مولف را به عنوان یک “مهمان” مطرح کرد و با اشاره به روابط  میان متن ها اظهار کرد که دیگر روابط میان متن ها جای رابطه میان مولف و اثر را گرفته است و شکاف را پرمی کند. در دنباله ی کار او و با پیگیری این ایده ی بارت و سایر کوشندگان بینامتنیت بود که هارولد بلوم منتقد برجسته و روانشناس آمریکایی با پیوند زدن میان روانشناسی و بینامتنیت به این اعتقاد رسید که “هر شاعر بزرگی می تواند یک اتفاق بزرگ باشد” و شاعران پسین یا “دیر آمد” همواره تحت تاثیر شاعران پیشین هستند و یک نوع وابستگی شدید به آنها پیدا می کنند. او با استفاده از رابطه پدر و پسر و ادیپ، به بحث سلطه ی ادبی پرداخته و با  مطرح کردن نظریه “اضطراب تاثیر” عنوان کرد که شاعر پسین (پسر) ضمن داشتن وابستگی به شاعر پیشین، برای رهایی از سلطه و اتوریته اش هم تلاش می کند. در این رابطه دغدغه هایی که موجب دلهره، وحشت و ترس در مفهوم روانشناسی برای شاعر شده و تولید اضطراب کرده است در ناخود آگاه او یک مکانیزم دفاعی ایجاد می کند تا با آن دست به زایش و خلاقیتی نو بزند. این زایش که خود ناشی از یک انتخاب اگزیستانسیالیستی است چاره ای برای او باقی نمی گذارد مگر آنکه  بر پایه “تحریف” اثر خود را سامان دهد. به نظر بلوم فقط با “بد خوانی” یا خوانش بد است که شاعر و نویسنده ی جوان می تواند از این اضطراب رها شود و دست به زایش و خلق اثر بزند. یعنی در حقیقت قالب ریزی مجدد یک متن جدید تنها با بدخوانی و خوانش بد میسر می شود و این امر خود کمک می کند تا متن های متکثری تولید شود و ما را با تنوع آثار ادبی روبرو سازد. به تعبیر او همه ی آثار به نوعی آگاهانه و یا ناآگاهانه تفسیری از بدخوانی آثار پیشین بوده که به نوبه خود خلق تازه ای هستند و با آثار قبلی رابطه ای بینامتنی ایجاد می کنند.

حالا با این مقدمه به رمان نرگس مقدسیان می پردازیم که هم با عنوان کتاب خود و هم با اشاراتی عریان در اثر خود به سراغ متنی رفته است به نام “تنهایی پر هیاهو” نوشته ی بهومیل هرابال نویسنده ی چک که در سال های بین 1968 تا 1974 به نگارش در آمده و از منظری روانکاوانه ــ فلسفی و با آبشخوری هستی شناسانه سامان یافته است. متن مقدسیان می خواهد با متن هرابال رابطه ی بینامتنی ایجاد کند با رمانی به نام “تنهایی پر هیاهو” روایت یک کارگر پرس به نام هانتا است که در زیر زمینی مرطوب که انبار کاغذ باطله است روزگارش را سپری می کند و شغلش ایجاب می کند کتاب هایی را که از سوی اداره ی سانسور به آنجا می آورند خمیر کند. او قصه ی عاشقانه ی سی و پنج ساله ای را با کتاب ها گذرانده است و در حقیقت عمری را با کتاب سر کرده و از آن اشباع شده و به تعبیری فرا روییده شده است. او به مرور دنیا را جور دیگری می بیند. هرابال در جا به جای کتاب افکار هانتا را با تک گویی های او و روایتش از دیگران نظیر مانچا (همان دختری که هانتا در نوجوانی او را دوست داشت)، دختران کولی، کشیش، کارفرما … برای مخاطب باز می گوید و با این تمهیدهای داستانی شخصیت او را در طول کتاب می پروراند. کتاب پر از جملات مکرری است که ترجیع بند داستان شده اند جمله هایی نظیر “آسمان عاطفه ندارد ” و …. .

هرابال در رمان خود هانتا شخصیت اصلی رمانش را از زبان خود، هم دانشنامه می داند و هم قصابی رئوف. دانشنامه است چون سیری ناپذیر کتاب می خواند و قصابی است رئوف، چون شغلش ایجاب می کند تا کتاب ها را سر بریده و خمیر کند و از این رهگذر است که پایانی دردناک با سرنوشتی محتوم هم برایش رقم می خورد. او با آمدن دستگاه پرس عظیم الجثه، که دنیای خو کرده اش را دچار فعل و انفعال تازه ای می کند؛ به خود نهیب می زند:” نه، نه، به هیچ کتابی نباید نگاه کنی. مثل جلاد بی عاطفه باش” و باده گساری اش را شدت می بخشد. ضمن اینکه در سرتاسر کتاب هم تکرار می کند: “آسمان عاطفه ندارد”.  هانتا در پایان به این گفته ی شوپنهاورکه دستمایه نرگس مقدسیان هم در رمان “هرابال یعنی ….” شده، می رسد: “نه، آسمان عاطفه ندارد ولی احتمالن چیزی بالاتر ازآسمان وجود دارد آن هم عشق و شفقت است، چیزی که من مدت هاست آن را از یاد برده ام.” ص 110و137

در رمان” تنهایی پر هیاهو” به کرات از این نوع گزاره ها را شاهد هستیم. گزاره هایی از تورات، کانت، گوته و … که مورد استناد و استفاده ی مقدسیان هم قرار می گیرد.

ــ دوچیز ذهن مرا مدام با اعجاز فزاینده ای و از نو، پر می کند: آسمان بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم. ص 52  کتاب “تنهایی.. ” که از جمله ی مشهور و کتاب نقد دوم کانت اقتباس شده.

ــ در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی حواس انسان آرام گرفته است؛ روحی جاودان، به نام زبانی بی نام از چیزهایی ، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی” ص 17 کتاب “تنهایی پر هیاهو” که جمله ای است از کتاب تئوری آسمان های کانت آورده شده است.

ــ ما همچون دانه های زیتون هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که درهم شکسته می شویم. ص 110 ” هرابال یعنی …” که در کتاب ” تنهایی پرهیاهو”ص 17 آمده و جمله ای است از تورات.

هرابال با این ترجیع بندها و کنشی که هانتا شخصیت اصلی داستان با آن ها ایجاد می کند، موفق می شود شخصیتی چند صدایی (پلی فونیک) را به تعبیر باختین و تا حدودی استروفونیک (چند بعدی) را به تعبیر بارت به نمایش بگذارد. در مقابل هرابال و هانتا، مقدسیان شخصیت سعید را دارد. یک مبارز خسته و پیر که یک وجه مشترکش با هانتا می تواند کتاب باشد. سعید قبل از انقلاب به جنبش چریکی تعلق خاطر داشته است و برای این تعلق خاطر زندان کشیده و درمقطع انقلاب آزاد شده است. او که در این راه  بسیاری از چیزها و عزیزانش را از دست داده است ازجمله پدر، مادر و همسر باردارش را که یار مبارزاتی و عشقش بود، حالا درهییت یک کتاب فروش در خیابان بیستون رشت روزگار می گذراند. او مانند هانتا  کتاب خوان حرفه ای است؛ دستی هم بر قلم دارد و می خواهد داستانی بنویسد از چند شخصیت مجازی که به نوعی “سر حقیقت” او و زیست کنونی جامعه اش باشند. اما ازهمان فصل اول قلم نمی چرخد؛ او گویی قادر به احضار ارواح داستانی و شخصیت ها نیست و اجنه های داستانی بدجوری از او می گریزند و درهمان فصل اول با نیلوفر یکی از شخصیت های رمان خود را به رخ او می کشند.

مقدسیان به عنوان نویسنده ای چیره دست با پرهیز از اطناب کلام و پناه گرفتن پشت ایجاز، مانند هرابال و رمان ” تنهایی پر هیاهو”، در رمانش از شخصیت های کمی سود می برد. او در متن با خلق دو گونه شخصیت پا به عرصه می گذارد. چند شخصیت ملموس و حقیقی که نویسنده می نویسد و چند شخصیت مجازی که می خواهند توسط سعید نگاشته شوند. هرچه شخصیت افسانه حقیقی و ملموس است ناهید شخصیتی مجازی دارد همانند نیلوفر که دختر او و ناصر است. سعید در فصل اول می خواهد نیلوفر را بنویسد که تا بخواهی سرکش و چموش است و درطول رمان سایه وار پیش می آید. در کنار نیلوفر برادر منتقدش بابک قرار دارد که با سعید اینهمانی سوژه و ابژه وار ایجاد می کند و بر صیغه ای دیگر جاری و ساری است. او هم یکی از دیگر شخصیت های مجازی است که می خواهند کنار ناصر و فریدون توسط سعید نوشته شوند. هرکدام از این افراد دغدغه های خودشان را دارند یعنی می توانند بخشی از شالوده شکنی سعید از طریق احضار ارواح داستانی باشند سعیدی که حالا در دهه ششم زندگی خود قرار دارد و با احضار کاراکترهای داستانی در حقیقت دارد خود را می نویسد و درهمراهی با نویسنده اثر، با خلق شخصیت ها و بر زدن و قاطی کردن آن ها با دیگر شخصیت های حقیقی رمان، یک متن واحد و ساختار یکه داستانی را ایجاد می کند. تردستی نویسنده با بهره گیری از عنصر در زمانی برای شخصیت ها و در کنار هم قرار دادنشان در وقت کنش های مختلف داستانی، رمانی خواندنی را به دست می دهد که بدون هیچ گونه لغزش قلمی از بابت پرداختن به سیر حوادث رمان پیش رفته و رمانی موفق را در تجرید خود از بابت ساختار و خودبسنده بودن داستانی فراهم آورده است. فقط می ماند همان نکته اول که در پیشانی نوشت رمان آمده است و گزاره ی نخست کتاب بوده است و تعلق خاطری که نویسنده (مقدسیان) برای رمان خود ایجاد کرده است و با ترجیع بندهای متن، المان ها و نشانه ها و روابط بینامتنی خاص به سراغ کتاب هرابال نویسنده چک رفته است.

در ص 43 رمان آمده است: “داستان که نباید رونوشت واقعیت باشه. نمی خواهم رئالیستی بنویسم، اما چطور می تونم ذهنیش کنم؟ اصلن این سوژه ظرفیت ذهنی شدن داره؟”

اگر گزاره ی اشاره رفته را با حکم سطر پایانی رمان که از عنوان کتاب هم گرفته شده است “هرابال یعنی تمام  کتاب های خمیر شده دنیا” جمع بزنیم؛ سوال هایی را در ذهن ما ایجاد می کند. آیا رمان پیش روی خود “هرابال یعنی …”  به عنوان یک متن در رابطه ی خود با متن متاخرتر”تنهایی پر هیاهو”  توانسته است “بد” خوانی مورد نظر بلوم را انجام دهد و رابطه بینامتنی اش را پیش ببرد.

آیا وزنه ی چند تنی که روی سینه ی سعید قرار گرفته  و در جا به جای رمان روی سینه او سنگینی می کند چیزی جز وزنه ی روی سینه ی هانتا با همان تناژ است؟ “پیرمرد وزنه ای چند تنی را روی قفسه ی سینه اش احساس می کند بدنش به رعشه می افتد، به خود می لرزد و زیر لب افسانه را صدا می زند.” ص 164

  وآیا نقل این گزاره ی شوپنهاور: “نه. آسمان عاطفه ندارد ولی احتمالن چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد آن هم عشق و شفقت است، چیزی که من مدت ها است آن را از یاد برده ام.” در ص 137 کتاب ” هرابال یعنی …” با قرار گرفتن کنار پاساژهای دیگر داستانی، می خواهد چیزی فراتر یا معنامندتر از کارکرد نقل شده در کتاب “تنهایی پرهیاهو” عرضه کند؟

 در فضای داستان “هرابال یعنی تنهایی…” مقدسیان با استادی و چیره دستی بی مانندی با بهره گیری از جغرافیای گیلان که داستان در آن رخ می دهد؛ بارانی را بی وقفه می باراند: “باران بدون این که لحظه ای خیال بند آمدن داشته باشد، یکریز می بارد. باد لابه لای برگ های نارون پست پنجره زوزه می کشد. نارون پیر دارد به خودش می پیچد.” ص164

سوال اینجاست که این باران و فاضلابی که از راه آب حمام و توالت بالا زده اند و آبی که زیر کارتن های کتاب راه افتاده است؛ چقدر با “فش فش جریان آب، هلهله ی سیفون کشیده شده، توالت ها، قل قل آهنگین دستشویی ها و جریان کف الود وان حمام…” که عناصر داستانی “تنهایی پرهیاهو” هستند؛  فاصله می اندازد و جریان مخالف خوانی را به منصه ظهور می رساند؟

موش های زیرزمین نمور “تنهایی پر هیاهو” در رمان پیش روی ما “هرابال یعنی …” هم بسامد بالایی دارند: “پشت سرم، لابه لای کتاب های توی قفسه، صدای خش خشی می آید سرم را برمی گردانم به طرف صدا، چند کتاب از جایشان تکان می خورند، کج می شوند. بیشتر که نگاه می کنم موشی را می بینم روی لبه ی کتاب ” جنگ وصلح” تولستوی ایستاده و چشم هایش را به من دوخته. بی هیچ حرکتی. خوب می توانم چشم هایش را ببینم. من هم تکان نمی خورم، خیره به چشم هایش نگاه می کنم.” ص 97.

اما اگر قرار باشد حضور همان موش ها را با بسامدی در خور توجه  اینجا هم شاهد باشیم ولی هیچگونه شالوده شکنی و به طریق اولی تر “تحریف” مد نظر بلوم را انجام ندهیم؛ انگار با آن “تاثیر اضطراب” روبرو نشده ایم. رابطه بینامتنی با تحریف و بد خوانی خود را به ثبوت می رساند  و متنی متکثر را به دست می دهد نه اینکه همان المان ها و نشانه ها که در متن پیشین قرار گرفته اند مورد استفاده قرار بگیرند و به نظر می رسد از این زاویه می توان به کار مقدسیان خرده گرفت.

کتاب “هرابال یعنی خمیر کردن تمام کتاب های دنیا” نرگس مقدسیان اگر چه در ایجاد این رابطه ی بینامتنی از نظرگاه بلوم با “تنهایی پر هیاهو” ی بهومیل هرابال دچار نقصان می شود؛ اما به عنوان یک رمان خوش خوان که با حرفه ای نویسی محض نوشته شده است و نشان از تسلط نویسنده ای توانا دارد که با پرداختی مناسب قصه ای غیر از آپارتمانی نویسی های مرسوم را قلم زده است و این ما را وادار می کند با نگاهی دقیق تر به رمان خیره شویم و آن را پرتاب کنیم به بعد دیگرش و با تجرید خوانی متن و واسازی آن از قائمه اش که کتاب “تنهایی پر هیاهو” است؛ لایه های دیگرش را جسته و با احاله اش به متنی بزرگتر که اجتماع و جامعه است رابطه اش را با متن های دیگر تعین بخشیم. چرا که پیش تر در این مقال با توسل به آرای بارت به عنصرغیرکالبدی متن و نقش زنی متن در جامعه و اجتماع اشاره کرده ایم که این همان دریچه ای است دیگر برای پرداختن به رمز و راز های متن در رابطه با کل متن های پیشین.

 رمان “هرابال یعنی…” با عنوان خود سعی دارد اعاده حیثیتی کند از کتابی که در طول تاریخ مورد کم لطفی قرار گرفته است. “خمیر را روی جلد کتاب “تنهایی پر هیاهو” که روی میز است می مالم و همه جای جلد کتاب پخش می کنم. خمیر باز و بازتر می شود و تمام سطح کتاب را می پوشاند. با صدای بلند می گویم: هرابال یعنی تمام کتاب های خمیر شده ی دنیا.” ص 110

نویسنده در کنار بسامد بالای واژه ی کتاب، سعی دارد هرچه بیشتر شخصیت اصلی رمان خود سعید را هم به فرجام نهایی اش برساند. سعید که اسلحه و دلبستگی به جنبش چریکی را بنا به شرایط موجود وانهاده است؛ انسان تنها مانده ای است که حتا به لحاظ جغرافیایی و زیستی از افسانه  تنها خواهرش هم دور افتاده و به کتاب چسیبده است. سعید در قول رمان یک انسان خسته را به نمایش می گذارد که در دهه ششم زندگی خودش با قوزی در پشت و بیماری در جسم و جان، خودش را از طریق دیگران و آدم های داستانش می کاود: “کاش کسی حالا کنارم بود، کسی که عاشق کتاب باشد… کاش افسانه و جمشید ساری نمی رفتند…

اگر خسرو زنده بود، حتمن همدم خوبی برایم می شد. نمی دانم اوهم مثل من فکر می کرد یا…

آیا امروز هم اگر زنده بود حاضر بود به خاطر عقیده اش از جانش بگذرد؟…

صدای موش ها را از پشت سرم می شنوم. دیگر مثل گذشته از بودنشان در کنارم نگران نیستم. دنبالشان نمی کنم. آرامششان را به هم نمی زنم.

دوستان زیادی دارم. فریدون، ناصر، بابک، ناهید، حتی نیلوفر که زیاد حوصله ام را ندارد. همین هم غینمت است. هراز گاهی که سری بهشان می زنم…” ص11

نویسنده، سعید را داور سعید کرده است و سعید در جستجوی خود و هویت تاراج رفته اش، آدم های داستان خود و پیرامون خود را می کاود. او که هنوز بار گذشته اش را با خود حمل می کند؛ این بار را بر شانه های  کاراکترهای داستان خود گذاشته است. برشانه های ناصر و بابک که به همراه دیگران می خواهند حقیقت را از طریق کنکاش در واقعیت پیرامون خود معنای تازه ای ببخشند. حقیقت این کلید واژه ی رمان که در صفحات زیادی نظیر 29 و 58 و 134 و 114 و … مورد منازعه جمع واقع می شود. سعید که از جنبش چریکی و کلان روایت پشت سرش با آن آبشخور تاریخی هستی شناسانه، به خرده روایت ها پناه برده است؛ برایش واژه ی حقیقت حالا می تواند معنایی این گونه داشته باشد: “… کلمه ی”حقیقت” توی ذهنش وول می خورد. یادش می آید که بابک می گفت به تعداد چشم های آدم های دنیا حقیقت وجود دارد و ناصرهم حرف بابک را تایید می کرد، اما فریدون حرفشان را قبول نداشت.” ص114

 سعید ابایی ندارد در لابه لای داستان از رفتار گذشته اش انتقاد کند و این گونه گذشته خود را با شلاق عشق بکوبد و بکاود :”لابد، آن زمان ها ما این طور فکر نمی کردیم. جوان بودیم و پر شور و شعف. هرچه بیشتر اگر در راه هدفمان زجر و سختی را تحمل می کردیم خلل ناپذیر تر بودیم. هرچه بیشتر از دیوارهای سخت و نا هموار می گذشتیم آب دیده تر بودیم و احتراممان نزد دوستان بیشتر.” ص 147 او که از ایده آل هایش تمام و کمال فاصله نگرفته است درهمذات پنداریش با شخصیت های مجازی داستانی خود و تراشیدن قد و قامتی نو ومدرن برای آن ها تلاش می کند و می نویسد: “… دوست داشتم ناهید زن دیگری بود. دوست داشتم امروزی تر بود. با سوادتر و جسورتر بود. اما نشد، انگار که ناهید به من گفت اگر آنطور بنویسی، دروغ گفته ای، غلو کرده ای درباره من …” ص 162

سیال بودن شخصیت های رمان به نویسنده کمک می کند تا تخیل داستانی خود را بیشتر گسترش دهد و داستان در داستانی را که می نویسد با رمز و رازی بیشتری آمیخته کند. نیلوفر که به روایت فصل اول قرار است شخصیت اصلی داستان سعید باشد؛ سیال و فرار است: “انگار نه انگار که ساعت ها نشسته ام با او. این همه طرح و برنامه برایش ریخته ام و او باید طبق برنامه من پیش برود؛ اما از همین اول کار ساز مخالف می زند، از همین صفحه اول نوشته هایم.” ص 11 همین سیالیت نیلوفر است با گریز پایی اش، که از او انسانی جسور و قائم به ذات ساخته است. او در طول رمان به کسی باج نمی دهد و با عمل کردن ها و آرایش چهره و شیوه خاص زندگی خودش را تا حد یک ” انسان کلینیکی ” به نمایش می گذارد. حضوراو بستری می شود برای عرضه اندام دیگر شخصیت های مجازی داستان، و کمک می کند برای آنکه شخصیت های دیگر نوشته شوند. شخصیت هایی که در ذهن و زبان نویسنده پرورده شده اند و با حضور فیزیکی خود از داستانی که سعید می نویسد؛ در بعد زمانی خاصی بیرون می جهند و در رمان شخصیت حقیقی یافته و این مرز مجاز و حقیقت را در هم می ریزند. مانند ناهید که به دیدن سعید می آید و در مواردی دیگر هم حضورش را بیرون از حیطه ی داستانی سعید حس می شود. یا نیلوفر که با سعید پرتقال می خورد و بابک که در فصل پایانی داستان حضوری پر رنگ تر به هم می زند و سعید را توامان با مرگش می نویسد. این درهم ریختگی کل رمان که به نحوی استادانه انجام می گیرد و یک ساختار نظم یافته را با رعایت مولفه های همزمانی و در زمانی به سر انجام می رساند حکایت از تسلط نرگس مقدسیان بر دقایق داستان نویسی دارد و این در حالی است که شخصیت های داستان دائم با یکدیگر ایجاد اینهمانی می کنند و جای سوژه و ابژه عوض می شود. شاهد هستیم که چگونه ناصر، جمشید می شود و یا نیلوفر سیمای جوانی افسانه را رقم می زند و بابک در پایان رمان جای سعید را گرفته، او را می نویسد.

 رمان ” هرابال یعنی …” را می توان رمانی موفق و خواندنی ارزیابی کرد که به گفتمان مسلط این دوره که تکثرگرایی است وفاداری نشان می دهد و با تمسک به تخیل داستانی تلاش تازه ای می کند برای خوانش دیگری از واقعه ی سیاهکل و جنبش چریکی که از منظر یک برد اجتماعی روابط بینامتنی با ادبیات پیشین ایجاد می کند و این نگرش به رابطه بینامتنی با ادبیات پیشین می تواند حایز اهمیت باشد.

کارمقدسیان با دستمایه قرار دادن واقعه سیاهکل در مرکز رمان خود و چالشی که از طریق سعید با آن واقعه تاریخی ایجاد می کند و روح غالب بر آن را از طریق واسازی به سرانجام می رساند؛ قابل تقدیر است فقط می ماند ذکر این نکته که هرچند پذیرفتنی است هر نویسنده ای مخیراست تاریخ را به روایت خود بخواند و بنویسد و با دخالت عنصر تخیل خود، داستانی اش کند اما وقتی یک عمل تاریخی مشخص و ایقان یافته یا موقعیت جغرافیایی از واقعه ای تاریخی را ذکر می کند؛ باید به نوعی امانتداری کند و روی آن تدقیق کافی انجام دهد. وقتی در ص 71 رمان نرگس مقدسیان از”دره ی مکار” در گفتگو میان سعید و خسرو در یک شب گرم مرداد با تعطیلی اجباری دانشگاه؟ سخن به میان می آید؛ باید نقل واقعه با تاریخ مشخص همخوانی داشته باشد؛ گرنه نشان از بی توجهی به تاریخ مستند و مشخص است. در اینجا لازم به ذکر است که مورد “دره مکار” چالوس در سیر حوادث چریکی 15 شهریور 1349 با عبور و شناسایی جنگل توسط صفایی فراهانی و 5 تن دیگر معنا یافته و با اشاره رمان و روند آن تطابقی ندارد. یا درتعقیب عنصر باور پذیری برای واقعه سیاهکل و مبارزات پیرامونی که در رمان با قدرت و تسلط خوب نویسنده همراه بوده و به لطف تخیل ایشان فرجام یافته است؛ گاه شاهد لغزش هایی هستیم که همان مقوله ی امانتداری تاریخی را مخدوش می سازد که پاساژهایی از صفحات 61 و 87 و 106 و 131 می تواند شاهد این مدعا باشد.

در پایان می توان نوشت با کتاب “هرابال یعنی تمام کتابهای خمیر شده دنیا” که از قضا عنوانی نه چندان درخور و اندیشه شده را یدک می کشد؛ ما رمانی خواندنی را در دست می گیریم و با خوانش آن لذتی وافر نصیب خود می کنیم. ای کاش در ویرایش اثر دقت بیشتری می شد و شاهد این گونه اختلال های نثری و زمانی که در کتاب به چشم می خورد، نبودیم : ” ناصر نگاهی به ناهید که توی آشپزخانه مشغول درست کردن شام بود، انداخت. گفت: “نمی دونم. هر کی می خواد ترویج کنه. لابد خواهان داره…” ص 23

نکته دیگر نمونه خوانی کتاب است و غلط های چاپی زیادی که نشان از بی توجهی ناشر دارد و حدیثی که در بازار کتاب ما مکرر است و در مورد این کتاب از صفحه اول با “صم و بکم” شروع می شود و به ما پیام روشنی می دهد که به سعدی اقتداء کنیم: “زبان بریده به کنجی نشسته صم و بکم”.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال