In touch with Diverse Iranian Community

هفت شعر از فرهاد کریمی

0 97
فرهاد کریمی

[clear]

در متن:

حتا من بودم

ناشناس در شناسنامه­‌ی وقتی سَر به احوال تو می­گذارم

وَ توضیح دارد

[clear]

البته اگر

در عبور اسم اعظمِ تو ایستاده‌­ام

[clear]

حالا درد می­‌کِشم نمی­‌مانی در توضیح داردِ اعظمِ خود

که شناسه‌­هایم را گُم شده‌­ای     در دور  در دست­‌ها

[clear]

از من برو

این دیکته در توزیح دارد

توضیح دارد   با شناسه‌­هایش

[clear]

فکر تخته عذابم می­‌دهد    سیاه بود

پناه به حرف­‌هایی که کز در زانویِ بغل

وقتی که ناگهان                کرده‌­اند!

این را نه تو می­دانی

و نه می­داند من را خوب می­دانم

که ساعت­‌ها بیدار    شاید

[clear]

درست در یک دقیقه مانده به توضیح دارد!

—————–

[clear]

تغییر جهت

بُریده­‌تر از چیزی که با شماست

برگشته‌­ام

از هوسِ آخرین ویرایشِ گندم‌­های تو

[clear]

کلام­‌های تزریقی به سطرهای من

بلوغ پنجره را ممنوع کرده است!

[clear]

«این حقیقت دارد»

[clear]

معجزه است اعجاز دارد

اجرای شکلی از حاشیه‌­ی سماع دست­‌هایت!

هویّت این ساعت

مفاهیم صدای تو را مُدام یدَک می­‌کشد

تا من جهت­‌ها را بشنوم

و به سمت تو تغییر کنم!

—————–

[clear]

بودنِ ۱

روبه­‌روی تو

بزرگ شده‌­ام    از حرکات     بعد عوض می­کنم

زاویه‌­ی نگاهم را با تو

[clear]

این روزها

چقـــدر در متن ایستـــاده‌­ای؟!

با حاشیه‌­هایی که فکر می­کنم که فکر می­کنی

در فلسفه‌­ی بودن!

—————–

[clear]

بودنِ ۲

لابه­‌لای متن نشسته‌­ای و فکر می­کنی

فکر می­کنی و لابه‌­لای متن نشسته‌­ای

[clear]

تو

درست در همین حواشی رُخ می­‌دهی!!!

—————–

[clear]

تخلیه

تَه­‌نشین می­شوی

شکلِ علامتی از یک پافشاری کهنه

و ممکن است توافق نهایی ناممکن باشد

ژنوِ من!

در ادامه چیزی برای گفتن ندارم

حرف‌­ها بسیارند!

—————–

[clear]

تراژدی

ظهور نکردی

پُشت آن صورت‌­های سفید شده مثل گچ

و فکر می­کنم

تا سُرفه­‌ی بعدی

تنها انگشت­‌هایمان به هم اشاره می­کنند

[clear]

هوای اطراف تو

پُر از گلوهایی‌­ست که در فریاد خفه شده‌­اند

ببین چگونه باد

به آسمانِ تاریک چنگ می­‌اندازد

[clear]

تو خواب بودی

ستاره‌­ها کشته شدند.

—————–

[clear]

محکوم

اینجا اطراف این دیوار

ساعتی دیوانه خوابیده است!

تنها منم که عاشق مانده‌­ام

لای بتُن­‌ها و آجرها

رفتن به وقتِ ساعت پنج      رُخ می­دهد

وَ همه چیز دوباره در حیاط جا می­‌ماند

[clear]

من محکوم­‌ام

به حیاط

به اَنار

به بتُن­‌ها و آجرها

وَ به ساعت دیوانه‌­ای که روی کوکِ پنج منفجر می­شود.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال