آشیان / ادبیات / وقتی که باد سی کیلومتر در ساعت می‌وزید و من ترک موتور سیگار می‌کشیدم داستان کوتاه از:  امیر حیدری

وقتی که باد سی کیلومتر در ساعت می‌وزید و من ترک موتور سیگار می‌کشیدم داستان کوتاه از:  امیر حیدری

زمستون عصرها دیگه شبه. چراغ ماشین‌ها روشنه. پلکون‌هارو از دم دیوارا ورداشتن .چاقوهارم از دم دست جمع میکنن، لامصب دراز میشه یهو میخوره تو شکم یکی.دخترایی هم که از سر پیرزن‌ها شپش میجورن تاسلیقشون عیان شه و خواستگار پیدا کنن ،آفتاب که میره پایین روسریشون میره عقب واز لای آپارتمانها و پهن گاو‌ها رد میشن و چراغ اتاقشون روشن میشه و چند دیقه بعد خاموش میشه .منم کس و کاری ندارم بش بگم کجا میخوام برم.مامورا بعضی  وقتا ازم میپرسن..میگم اومدم واسه بابام سیگار بخرم.

البته سعی میکنم شبا دیر وقت نرم خونه،آدما شبا جیگردار میشن ،لای صدای این همه گاو مگه میشه صدای جیغ وداد شنید ،بشنون هم فک میکنن گاوه، با گفتن یه گوه نه خور ته دلشون ازش رد میشن .اما من از سر بیکاری انقد تو کوچه پس کوچه‌ها ول گشتم که میدونم هر ماغی که کشیده میشه گاو پارکینگ کدوم آپارتمان و چشه .دیروز بود که از آپارتمان رو به رو نونوایی شاطر سیا ،سر و صدای یه گاو همه رو کشیده بود تو کوچه.ملت میگفتن:آقای اورمزد اگه میره مسافرت باید یکی رو بذاره گاوشو مراقب باشه.میرزا که با طرح جدید پلیس رفته بود تو ترک یه ریز میگفت: باس با تیر بزنیمش زبو بسته رو ،تو خون خودش خودش بغلطه آروم میشه.تو همین پچ پچ‌ها بود که که یکی گفت: بچه برو رو دیوار ببین این زبون بسته چشه انقد سر صدا میکنه؟. منم پامو گذاشتم رو اولین بست لوله گاز، علمک رو با دستم گرفتم و دو سه ثانیه بعد دستم پشت قرنیز قلاب شد، کم قسمت میشد تو روز از دیوار کسی بالا برم.انقد که صدا‌هارو میشناختم با تصویر جور نبودم.

-پستونشه، باد کرده ،چند روزه انگار ندوشیدنش،گاو طبقه ششمه.

-نوار نقاله زیرش هم داره کار میکنه واسه گند و گوهش نیست.

-به من چه که طبقه‌های دیگه درو وا نمیکنن لابد نیستن.

همه بعد اینکه دکتری اشون تموم شد،رفتن. گاو هم که صدای جمعیت رو شنیده بود یه کم دلش بالا اومد و ساکت شد.

من بالای دیوار داشتم پامو تاب میدادم و حال نداشتم پایین بیام، با این که 22اسفند بود ولی آفتاب بی جون داشت جون میگرفت و سنگی که روش نشسته بودم سرما بهش نبود .همه رفته بودن ولی احتمال وجود میرزا همیشه بود.رد لبه‌های سنگ زیر رون پام داشت خط مینداخت و خون رد نمی‌کرد. منم ازین ور که نه، از اونور رفتم پایین و چراغ رو روشن کردم ،یه حلب روغن جلوی گاو کنج دیوار بود، ورش داشتم ،زیر پستون گاو گذاشتم و نوکشو چرب کردم که موقع دوشیدن زخم نشه ،همه شیرش رو دوشیدم، نصف پارکینگ سفید شده بودو بوش داشت شل ام میکرد. من گاو نیستم اما فک کنم شیر داشتن مث شاش داشتنه، این‌ها که نمیتونن برن یه جا سر پا شیر کنن.

نشستم جلوش رو علفاش و چشم به هم دوختیم، دستام به هم چسبیده لای پام افتاده بود. از پشه‌هایی که دور چراغ سرتیر بود معلوم میشد که چقد هوا تخمیه.از روی شیرا پریدم و دکمه آسانسورو زدم.جلوی طبقه ششم که رسیدم دستگیره رو پیچوندم، عکس رو دیوار رو میشناختم ،علوفه کل شهرک رو تامین میکنه ،یه پسرش فقط شصت و سه تا گاو داره و بیست و دو تا گوساله ،ازون مایه داران.حمومشونو پیدا کردم ،روش عکس برجسته یه وان چسبونده بودن.تو سبدش یه گوله موی کز کرده زنگار گرفته افتاده بود قد یه مشت ،به گمونم با مادر بزرگشون زندگی میکنن چون فقط پیرزن‌ها اینطوری پشم و پاغالشونو میزنن و کف دستاشون قلنبه اش میکنن.

دنبال ژیلت میگشتم که یه بسته باز نشده اش رو روی لوله‌های قرمز وآبی مخصوص ماشین لباسشویی پیدا کردم ،پارش کردمو محض احتیاط دوتا شو گذاشتم تو جیبم ،باقیشم از پنجره انداختم بیرون چیزی دست خورده نباشه.  اتاق خوابشونم دست راست حموم بود چراغشو زدم، اما خداوکیلی اصلا به عکسای سرلخت تو اتاق نگاه ننداختم فقط از روی میز آرایش یه رژ و یه ریمل و یه سایه و یه پد ورداشتم ،از پشت خودمو پرت کردم رو تختشون،خونه خیلی تمیز  و خوشبو بود.تو راهرو متوجه شدم که صابون یادم رفته ،جلو توالت بودم که دوباره برگشتم.

یه طرف صورتشو کفی کردم و تراشیدم اونطرفشم همینطور. اولش پا نمیداد، هی صورتشو بین دوتا کف دستم میگرفتم و سرشو فراری میداد ولی خسته که شد دیگه تکون نخورد،حتی وقتی یکی دو جای صورتشو بریدم.خون قدر چند قطره افتاد روی گلیم گاو و لک شد،گلیم رو برعکس کردم فکر کنن که گاو عادت شده.ریمل هم خیلی بهش میومد چسبیدگی مژه‌هاشو با فرچه کشیدن باز کردم وسایه سرخی هم براش کشیدم که نشخوار هر گاو نری رو در معده چند ثانیه ای متوقف میکرد.صدای تق و توق بلند گوی مسجد که بلند شد فهمیدم آق علیرضا در مسجد رو باز کرده ودیگه نزدیکای صبح.از مسجد برای گاو قند و نون خشک آوردم .قند‌هارو میذاشتم لای نون و با کف دست فشار میدادم تو دهنش و بش میگفتم :خوشگل شدی حالا باید سیر شی وگرنه کار دست خودت میدی.

همه این شهرک پر از ساختمون‌های بلنده که خورشیدشو فقط 12 ظهر همه میتونن با هم ببینن. کسی هم بخواد آفتاب بگیره یکی دوساعت بیشتر وقت نداره مگه این که رو دار باشه لخت و پتی رو پشت بوم دراز بکشه، اونم اگه جا بش برسه.همشونم از شیشه‌های هف هش ده جداره ساخته شده که اگه با سنگ بزنن سه چارتا جداره اولشم بشکنه بازم صدایی تو نمیره .چند بار هم به آق علیرضا گفتم برای چی الکی از بلندگو استفاده میکنی بیا زنگاشونو بزن پاشن اینجوری کسی واسه نماز پا نمیشه اینا گاواشون تو پارکینگ تا صبح سر زاییدن لابه میکنه نمیفهمن،مسجدم دو تیکش کن ما مردا یه طرف بخوابیم زنا یه طرف ،خدا تو هر خیابون خونه با هفتصد هشتصد متر زیربنا میخواد چکار؟ دو سه تا گاوم میخریم تو حیاط نگه میداریم شیرشو میدیم به این زنا که شیرشون خشکه.ولی علیرضا کر و نمیشنوه.صبح شده بود و دست از سر گاو برداشته بودم .از یخچال آقای شهبازی برای  خودم ساندویچ مربای بالنگ و کره درست کرده بودم. داشتم گاز میزدم و سلانه سلانه میرفتم یه وقت مربا رو پیرهنم نریزه .معلم مدرسمون گیر میداد به تمیزی.یاد نگاه پرت و پلاش می افتادی دلت بالا نمیومد بگی وت و ولی هستی یهو دراز میشد میخورد تو شکمت،تصمیم احمقانه ای میگرفت.الانم برسم مدرسه زنگ تفریحه. باید بگیرم بخوابم سینم میسوزه و عرق ریزه گرفتم، فک کنم این ساندویچ‌ها نون پنیرهایی که از خونه‌ها مردم واسه خودم درست میکنم حناق بشه بعدا تو گلوم گیر کنه مادر بزرگم اعتقاد زیادی به حناق داشت.اون همش بم میگفت.

دوباره زنگ خوردو من هنوزدنبال کش دور کتابامم.از در مدرسه که میرم تو ،دوباره معاونمون از پشت پنجره  کلی سرم غرغر میکنه.بازم داره در و دیوارو قندون و دفتر نمره رو بی ترتیب نگاه میکنه.فقط شانس آوردم دنبال گیره کراواتش میگشت و کمتر گوه خوری کرد اما میدونم،از این شاکیه که همسایه‌ها که شب‌ها گاواشونو تو مدرسه میبندن چرا نمیان ببرنشون. حضرت عباسی میرزا به عملی بودنش از این شاش خالی سره.کلاس‌هامون تا زنگ آخر چند جفت چشم که دچار همن ،تا 5ساعت بگذره و هرکی بره رد کارش.راحتیم نه معلمامون میفهمن نه ما، این از بز سر گله امون هم معلومه.

خوبیه مجتمع ما اینه که دقیقا پشت مدرسه اس و چسبیده به فلافلی علی آقا.بین هفت تا در مجتمع، در خونه ما چسبیده به فلافلی، به خاطر همینم بش قیمت خورد و دعوا افتاد و آخر سر هرکی واسه خودش یه در گذاشت.در خونه مام همیشه قفله، چون خدا بیامرز پدرم قبل رفتنش در و قفل کرد منو گذاشت خونه مادر بزرگم و دیگه برنگشت.کلیداشو با زنجیر مینداخت تو جیبش، مادربزگم هم که نمیتونست راه بره و فقط رو تخت مینشست، نمیتونست بیاد  خونمونرو سرکشی کنه کلیدا رو نگرفت و خونمون بی کلید موند.مادربزرگم زن خوبی بود هر وقت منو میدید گریه اش میگرفت. یه هفته آخر عمرشم هیچکس نمیدونست تو این خونه آدمی هم هست .از اداره گاویات اومدن گاو ببندن تو خونه،طنابم ازونطرف دیوار انداخته بودن اینور که منو دیدن برگشتن.از پشت نرده‌های حیاط داد کشیدم:

-آسیه اومدن گاو ببندن تو خونه فک میکنن اینجا هیچکی نیست حواست باشه سر و صدا شنیدی یه چی پرت کن تو حیاط.

-یادت نره‌ها..ببندن بستن به ریشمون

 

ظهر که برگشتم ننم مرد.دستشو گرفتم نه سرد بود نه گرم .روسریشو سرش کردم و مانتوشم تنش ،یه کم رژ لب براش زدم و گذاشتمش تو پلاستیکو درشو گره زدم و به زور کشوندمش جلو در،پلاستیک از طرف غوزک پاش پاره شد ولی هر طوری بود گذاشتمش بغل تیر، نتونستم تا کانتین حمل جنازه‌هابکشمش.هیچکس دیگه هم نبرده بودتش چون شب که برگشتم هنوز به تیر تکیه داده بود و چشمش به خونش بود و انگشت‌های پاش تو دهن گربه‌های چرک و چیل محله.شهرداری باید میبردش .خواستم زنگ بزنم دو سه تا آبدار بشون بکشم، ترسیدم. گفتم تمام طایفه امو نبش قبر میکنن ول میکنن تو اتوبانا ازین بیشتر آبرومون میره.

زن خوبی بود خدا بیامرزتش. جهت پاره ای امور اداری صبح باس برم مسجد طلب بخشش کنم براش چند فقره گناهی هست که باید خودم گردن بگیرم، چون آسیه نمیدونست.آخری‌ها از بس گرسنه بود دلش نمیخواست بپرسه دل چرکین بشه.

کارم تو مسجد تموم شد. نشستم روی پله‌هاش همه دور و برم رو یه نگاهی انداختم،نه دنیا به نبودن آسیه عادت نداشت .شاید از دستش در رفته بود  شاید هم به خاطر من حناق گرفت مرد،ولی مرد.

تمام این خونه بوی غذای مونده و نون خشک کپک زده میده .واسه هر حیونی اینجا غذا هست الا من، هرجا قدم میذاری یه چی زیر پات خرد میشه. خونه آسیه هم دیگه رفتن نداره وقتی خودش نیست.

صدای یا کریم هم بند نمیاد، نمیدونم تخم میخواد بذاره یا اینم اینجارو صاحاب شده میخواد مارو بیرون کنه.

دیوث یه جوری با ارامش هوهو میکنه آدم یه موقعا فک میکنه داره میگه آروم باش.چند سری خواستم کرک و پرشو تو واجبی بذارم ولی لحظه آخر پرید. دلم نمیخواد تخماش جوجه شه.

من از خونه چیزی بیرون نمیریزم اما انقد آشغال توش که از زیر درمیزنه بیرون همسایه‌هارو شاکی میکنه. راست میگن دارم کل آپارتمان رو به گوه میکشم ،پول شارژ که نمیدم،کثیفم میکنم.پریروز مهسا خانم داشت به خانم مرتضوی میگفت:”خوش چسه ،رو به بادم وای میسه،پول نداری بدی تمیز کنن؟! بیل که تو کمرت نخورده زیرتو اقل جمع کن.وبا از کجا میاد فک کردی خانم مرتضوی جان از همینجور جا‌ها،یتیم باشه خانم مرتضوی مگه من باعثش بودم”نشسته بودم رو پله‌ها اشک از چشم‌هام قطره قطره دیگه داشت میومد.طبیعی بود،دیگه چطور باید به آدم برینن.

از بالای نرده‌ها سرمو کردم پایین و گفتم :من اگه ساختمونو کثیف کردم ازم نمیاد، کسی بالا سرم نبوده. تو که دخترت صبح تا شب خونه مردم داره جای خالی زناشونو پر میکنه ، دلت میسوخت ،یه شبم میگفتی بیاد جای ننه منو پر کنه  اقلا یه شب یه شورت کمتر میشست.

مهسا خانم خندید وبرگشت طرف خانم مرتضوی و گفت؟ ورپریده چه بلاس؟! راست میگه میبینم صداش میکنم از اتاق نمیاد بیرون، نگو نیستش .باید به آقا عباسی هم اینو بگم. ما این چند ساله انقد سرمون شلوغ بود که اصلا نفهمیدیم‌هاله کی به خودش خون دید.

منم جوونیام همینطور بودم امید جان.هنوزم تو کوچه مخابرات قدیمیاشون منو میشناسن. شبی نبود برم خونه .هر شب خونه یکی بودم.جوون بودنا! یه عباس خان نامی بود، ده تا زن حریفش نبودن! پارسال مرد.خانم مرتضوی جان خدا بیامرز، چقد خاطر عباسی رو دور از الان میخواست.این پا درد کوفتی هم یادگاری همون موقع‌هاس.

انقد غرق خاطراتش شد که وسط حرفاش داشت از پله‌ها پایین می رفت یه پاش خالی کرد.خدا بهش رحم کرد تونست خودشو جمع کنه و گرنه الفاتحه.به خاطر زانو‌هاش نمیتونست تند بره،نباید منتطر صدای پاش میموندم ،دستگیره که میچرخید رسیده بود.خانم مرتضوی هم که لال بود چند تا جیغ و جوغ کرد و من بش گفتم باشه باشه.

یا کریم که از سر پنجره رید ،از صدای سقوط فضله اش تو پارچ آب ،از این فکرای احمقانه زدم بیرون.گور بابای مهسا خانومو و مرتضوی میرزا هر سگ دیگه ای اینا کارشون همینه.زر زر.

خونه رو قد  زیر  خودم تمیز کردم و دراز کشیدم.گوشی آسیه رو از جیبم در آوردم تو کانالاش یه چرخی زدم .پاشدم پرده رو کشیدم، نورش میفتاد نمیتونستم گوشی رو چک کنم .ولی دروغ بود ،همه کارام الکی بود ،میخواستم فقط بگذره ولی نباید هم الکی میگذشت .

رفتم از شاطر سیا دو تا سنگک گرفتم. یه نصفشو خوردم یه درسته شو هم گذاشتم رو پشت بوم قفس مرغ‌ها رو به قبله .تو کانال توضیح مفصلی داده شده بود و من هم داشتم موبه مو اجرا میکردم .یه نگاهم به گوشیم بود و یه نگاهم به سنگک باد نبردتش.براش دنباله با تیکه پاره‌های لباس آسیه درست کردم. انجا نوشته بود دنباله از جنس لباس زنی باشه که حد اقل ده سال از آخرین لکه بینیش گذشته باشه که برای زنان قریش ده سال تخفیف داده بود.

با مخلوط گوه پرندگان و آرد سمولینا غنی شده با امگا 3 یک مخلوط چسبناک درست شد وبا  یه پارچ آب و سی و پنج متر بافه کنفی سنگک از آسمان شهرک به دنبال زنی رفت که مایل باشد خانه من را تمیز کند.

 

 

درباره امیر حیدری

پیشنهاد خوانش

چشم و دل تازه کن، نوروز آمد!

  در هم‌زمانی و هم‌سانی پر شکوه شب و روز، و در آستانه‌ی این بهار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *