In touch with Diverse Iranian Community

پنج شعر از آزاده فراهانی

به انتخاب صادق امیری

0 27

آزاده فراهانی شاعر، منتقد و دانش آموخته زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه آزاد تهران مرکز است.در دوران دانشجویی ویرایش ترجمه فارسی کتاب “متون برتر نظم و نثر عربی” را به عهده گرفت که اولین تجربه حرفه ای نوشتاری وی به حساب می آید. از سال 1382وارد حوزه تدریس ادبیات در مدارس شد و تقریبا از همان سال ها اشعارش در نشریاتی چون بایا، نافه، شوکا، همشهری، آوانگاردهای ادبی، ویرگول، عقربه، سرزمین اهورایی، فراتاب، گلشن مهر و…منتشر شد. مقاله “بررسی شیوه نوشتاری اشعار شاملو” از وی مورد استقبال قرار گرفت و در سال1384برنده جایزه والس ادبی شد،همچنین کتاب “توفان بادیه” نامزد جایزه زنان خورشید گشت. از وی جسته و گریخته، اشعار و مقالاتی در نشریات کاغذی و مجازی منتشر می شد تا سال1392که اولین کتاب شعرش با نام “توفان بادیه” توسط انتشارات بوتیمار و مجموعه شعر دوم او نیز در بهار1396با نام “استوا”به همت انتشارات نصیرا منتشر شد. بیشتر این مجموعه از شعرهای بلند و در فضای بینامتنیت تشکیل شده است با دایره‌ی واژگانی گسترده،مستقل و سرشار از زیست زنانه اما به دور از شاخه های نخ نما و تکراری.خبر گزاری کتاب ایران استوا را در لیست ده کتاب شعر برتر سال نود وشش قرار داد.

۱

“قضاوت این سرزمین که نصف النهار دیریست بر زمین”

دود بود و البرز

و نیمرخت به تهران

که از لباس می پراکند

و می شناسمش

از دامنه های دور

از صحرا

که روی صحرا علف می کاشت

و ما سه خواهر بودیم و البرز از میانمان گذشت

کلبه ها، مسیر شدند در قطار بخار شدند در سوت کتری

ما سه خواه بودیم و هفت گنبدان و ماه

ما سه خواهر بودیم و کوه که می رفت

و جهان،همه حبس در رباط و راه

فرانک شدیم و عشق از میانمان گذشت

و فریدون در شراب کهنه تر می شد از نصف النهار

ما پلک می زدیم و پرمایه شیر می داد گاو اردیبهشت

ما پلک می زدیم و

گنبدان و هفت می آمد از قرار گل

از همه پای در دل

تا هوای این خیابان که بند نمی آید

و خمیازه ی بی قرار در گلوی تهران

می تنیدیم

شکل کویر در انار

بعد،صحرا و صحرا و صحرا

همه پای در گل

در گلوی قنات

می آمدیم از وهم اردیبهشت

و صحرایی که فرو نشد به عشق

شکل کنج های کزکرده

تور بود و

پرده بود و

سلم

و فریدون در نصف النهار

در نصف النهار

در نصف النهار

لختی سرب روی تنش

شکل هوای بی قرار بیرون می زند از خمیازه

مثل وطن

که یک روز از آن دروازه گذشت

و برگشت

به قضاوت این سرزمین

که نصف النهار دیگریست زمین

۲

“جهان را پر می کنم از خوارزم”

از دورهای چراگاه

“صدایت”

هزار زنگوله بود

علف ها در تنم رشد می داد

از خیز بالا می رفتی

از خیزران

تا

چراگاه که تنم بود

در چراگاه که تنم بود

در جهان پراکنده میشدی

در مردمک هایم درشت

و شکل زنگوله از دور

از دست

از زمین پر

بر پوستم خال می شدی

می خواهم خیز بردارم از خیزران

جهان را پر کنم از”خوارزم”

از خزان و خنک

و زمین را خالی کنم از

سینوس ها در بخور

شاید دوباره

علف در زنگوله های دور

دویدنم شود

 تو در دویدنم خنک شوی

و زنگ ها به افق خوارزم بوزد

آن روز که مابین تمام انعقاد ها

عهدنامه تر تو باشی

از کودتا بیرون بزند

پوتین ها

و…زن که از قنات مرکزی عمیق تر است

آب را ملی کند

بگو

از قنات چگونه بیرون زدی

از بادگیر و ارتفاع

تو دور می شوی

در میان تزریق ها و لب ها

و من در پیچ وتاب نور پرده می خوانم

این بار

ای مخاطب خاص

مخاطب دو هزار ساله ی خاص

مخاطب هزاران هزار ساله های خاص

تو داری در نفت ملی می شوی

در مشتقات تزریق ها و لب ها

وزیر بادگیر اندوه می وزد

قنات در خواب من آشفته می شود

و تو در من پراکنده ای هنوز!

اما فاصله را تا حضور بیشتر پر می کنی

و غیاب را بر پوستم داری نقش می زنی

امروز که نام تمام خیزهای من خیزران است

و هزار زنگوله به افق خوارزم، و رزان..

۳

یاخته های سرخ پترا”

این شعر تقدیم است به بیماران بخش پیوند مغز استخوان

مسیری در من

مسافت هایم را می شناخت

منتهی به کشتزاری مغموم

آهویی آویخته

شهری با پنجره های نامعلوم،حفره هایی در عکس داشت

دق البابش می کردیم، باز می شد

به اکیدا ممنوع

به نقاهت

قرنطینه

پیوند

این ها را می شناسی؟

در یاخته های بی خانمان گریه گرده ای؟

در نقاهت

عقب پراید

شماره ی شهرستان

برای بیست درصد جنگیده ای؟

بیست درصد ریه؟

بیست درصد گیسو؟

بیست درصد از آن همه نافه که در آهو می رمید؟

و بیست درصد از من که گل هایی سرخ می شدم زیر پوستت

تا آن دانه را از زمستان گذر دهم

از آن زمستان که پوستت بوی تلخی داد و

چهل و پنج دقیقه ی بامداد

تهران نفس های تندی کشید

من حال های بد را می شناختم

آهویی آویخته

خانه ای که در خشت فرو می ریخت

تا ثریا

تا کج

بیرون زدن از بدن را می شناختم

دست هایی که پر می شود از سینه از پوست

زاییدن از دو پای باز و خالی شدن شکم از بار

آهویم آویخت

به پوستم دوباره برگشتم

و صدای توقف در رنگدانه ها نشست

ادامه ی آهو بماند در سنگ

برویم به تهران که حقیقت تلخی ست!

علف را کاهش می دهد

نفس را تنگ می کند در سنگ

و نافه در خونریزی آهو شدیدتر شد

در لحظه ای که می رفت زیبایی بدن تکه تکه شود

در تو مقداری سمج چسبیده بود به زندگی

و من ماسیده بودم به شانه ام

به لمس دست هام

به بوسیدن لب ها در آینه

به قطره های سلول وقتی رزها زیر پوستت پیوند می گرفت

گل هایی از سرخ در تو می رویید

گل هایی از صخره های صورتی پترا

بیرون اوسط پاییز بود و آذرگان

شعله های سرخ در پژواک کبود

در بیمارستان

در سلول های کبود

و من برای سوختن هیزم می خواستم به قدر استوا

که همه ی من در من کبود شده بود

در تو استخوان داشت هی دیواره را پاره می کرد

و تو کجای سلول نشسته بودی؟

کجای آن کبودیاخته

در توقف گاه رنگدانه

حوالی ولنجک بود و بیمارستان دولتی

وتو که مدام می ریختی از جیب های خالی

بالای تهران را کناری بگذار

درختی شود در گوشه ای و کبریتی

وقتی دی ماه است و شوفاژ خانه خراب

پس بسوزد همه جای کبود جهان

و تو برای بیست درصد یک بلیط برگشت بگیری

به تمام دشت ها

خنکا

گل ها که رنگدانه را متولد کنند

تا از میان صخره های سرخ پترا عبور کنیم.

———————————–

پترا:شهری تاریخی و اسرارآمیز در کشور اردن که همه آن درکوه وتخته سنگهایی به رنگ گل سرخ یا رنگ صورتی تراشیده شده است.از اینجاست که نام این شهر زیبا پترا نهاده شده است.

۴

“تو داشتی دیگر نفس نمی کشیدی”

شب از دندان دنباله را کشید

خواب بیدارت کرد

تو خیره به ماه

به فردا که پاییز می رسید به مفصل که قرار بود مصنوعی شود

به دست که در حمام پر می شود از گریه

به اروند که پایش روی مین پخش شد

به زن با مفصل مصنوعی از خیابان ایران که گذشت

با حلقه های خزان بر گردنش

پدر خواب دیده بود

اهواز بود

از هرچه نفس،تنگ تر

از هرچه غبار،غلیظ تر

پاره می شدی در کلمه های لباست و من را با تو چه کارها که در پیش نبود

اما سرعشق شدی در تابوت

تو داشتی دیگرنفس نمی کشیدی و دنباله ی دندان در طحالت نشست

هنوز تیر می کشم از پهلویم که می گذری

در من پراکنده ای

به یاد عصرهای انار و گلپر

در من دانه دانه ای

حالایی

اینجایی

زیر پتوی اجباری

به یاد عصرهای پاییز بر سرم بکش یعنی مدام از دانشگاه بیا اجباری نیست ه اجباری

زیر پتو بمان

مشق هایت تانخورده کنار اتاق است

و اگر نگیرد این رگ لعنتی

اگر نخزد از ساق پا بالا

تا رگ های پهلوی میز تحریر من می نویسمشان

می نویسم

به تو که*شبی نشدی از شب های زمستانم مسافرتی

و اشتیاقم به چای دربخارکتری نیشابور دشت های فارسی ام نشده ای

تا در تو بودم**وقتی سنگ ها بسته اند و سگ ها گشوده

و من مثل سکه هایی از عصرهای گذشته که دیگر به کار نمی آیم.

—————————-

* نام کتابی از ایتالو کالوینو

** سطری از گلستان سعدی

۵

برخاست از صندلی معیوب

از آسایشگاه پنهان

از قرص های کوبیده به دیوار

تا قلبی هزاربار پلک زند در چشم

گل هایی سرخ بروید

بر هزار چادر سیاه

و در یکمین شب

ابری بگذرد از درخت

و در سال های همیشه ی شمسی طرحی از سرو پاشید به خورشید طرحی از مرغ که آهسته گریست درگل

و سرو، زنی کوچک

خمیده در پهلو

در گلوی گلدان

سرسام سرفه داشت

چیزی را می گشت

در پستو

گرد حوض

در بوی هرس از چمن

سویی از سواد صبح با او بود

از وقت بی قرار یک رکابی سفید

پشت پنجره

نیمرخی به آفتاب

متروک اما پراکنده

عرض کوچه را طی کرد

دو سوی مسیل قلهک

منتهی به ری

 به خیال نقش بستن روی قلمدان پریدن آن سوی رود

تا قلبش هزار ویک پروانه شود در قلمکار

و سرو عاشقی ها کند در گلدان وقتی که زن پهلو می گرفت آرام سویی از سواد صبح با طاهره بود به وقت تیرباران.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال