In touch with Diverse Iranian Community

پنج شعر از سید مهدی موسوی

 Mosavi-Syed پنج شعر از سید مهدی موسویسید مهدی موسوی، زاده‌ی سال ۱۳۵۵ در تهران، شاعر ایرانی و پژوهشگر ادبیات است که بسیاری از او با عنوان “پدر غزل پست مدرن” یاد می‌کنند. او علاوه بر شاعری، در زمینه‌های نقد، داستان‌نویسی و سینما هم به فعالیت مشغول است و آثار و مقاله‌هایش در تعدادی از نشریات و رسانه‌های داخل و خارج از ایران انتشار یافته است. از دیگر فعالیت‌های او می‌توان به ایجاد کارگاه‌های شعر و داستان‌نویسی در شهرهای مختلف ایران نظیر کرج، تهران، شاهرود، مشهد و… در طی سال‌های ۱۳۷۶ تا سال ۱۳۸۸ اشاره کرد. کارگاه‌های او پس از دستگیری‌اش در سال ۱۳۸۹ تعطیل شد. هم‌چنین او در سال‌های ۱۳۸۶ و ۱۳۸۷ سردبیری نشریهٔ «همین فردا بود» (نشریه‌ی تخصصی غزل پست مدرن) را به عهده داشت که پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری در ایران، لغو مجوز شد. او هم‌اکنون در کلاس‌های آزاد مؤسسه‌ی “پنجره حکمت” تدریس می‌کند.

آثار دکتر مهدی موسوی به شرح زیر است:
“پر از ستاره‌ام اما…” (۱۳۷۶)؛ “فرشته‌ها خودکشی کردند” (۱۳۸۱)؛ “این‌ها را فقط به خاطر شما چاپ می‌کنم” (۱۳۸۴)؛ “پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود نه کوچولو “-(۱۳۸۹)؛ “آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده” (۱۳۹۰- چاپ الکترونیک)؛ “حتی پلاک خانه را” (۱۳۹۱- شعر جنگ)؛ “مردی که نرفته‌است بر می‌گردد” (رباعی‌های سید مهدی موسوی به روایت عکس‌های محمد صادق یارحمیدی- ۱۳۹۱)؛ “غذاش بادمجان است” (نشر ناکجا پاریس)؛ “غرق شدن در آکواریوم” (۱۳۹۲).

۱

ادیسون بسته شد به صندلی ِ …

بعد لرزید در کشاکش برق

ادیسون مشت زد به چند ستون

طرح ِ تعدیل ِ روزنامه ی «شرق»!

حبس یک بچّه توی انباری

سریال ِ «فرار از زندان»

پاکی میز و شیشه های اتاق

با دو تا روزنامه ی «کیهان»

حلّ یک جدول ِ بدون سؤال

دفن هر فکر، توی عادت بود

غرب ِ هر نقشه برج آزادی

شرق، تیتر ِ یک ِ «رسالت» بود

صفحه های حوادث و ترحیم

شرح دیوانگی من با تو

در دهانم سه نقطه ای غمگین

صفحه ی چند ِ «اطلاعات» و…

تکه های جنازه ام بحث ِ

بین کفتارها و لاشخوران

آخرین راه، آخرین امّید:

«اعتماد»م به گرگ های «جوان»

صبح، چسبیده ای به تخت و پتو

دوست داری غم و اتاقت را

با ترافیک و خواب می جنگی

اتوبان «شهید همّت» را

جلویت لوله های ترکیده

راه بندان و بوق در پشتند

«یادگار امام» را بستند

«یادگار امام» را کشتند

پوشش ساعت مچی روی ِ

آخرین خودکشی نافرجام

گم شدی در شلوغی بازار

بعد ِ میدان خسته ی «اعدام»

«اتوبان حکیم» مسدود است

دیگر این راه را ادامه نکن

سکه های بهار آزادی!

طرح تجلیل، از تو و ادیسون

سیم ِ برق ِ کشیده در تاریخ

خواب هایی به وسعت ِ «تهران»

اشتراک «جوادیه»، «تجریش»

سریال ِ جدید ِ «فارسی وان»!!

آخرین چارشنبه سوری ما

روزنامه میان آتش بود

با صدای ترقه ها پا شد

شهر تهران میان اینهمه دود

خسته از روزنامه های سیاه

خسته از چرخ، دُور میدان ها

کاشکی واقعا بهاری بود

پشت ِ طولانی ِ زمستان ها…

۲

از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!

از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی

از زندگی که در نگاهم مردگی دارد

معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!

از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند

از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!

از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم

می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم

بر روی دُور ِ تند… نُه سال ِ تمامی که…

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که…

از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه

از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه

از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!

از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات

می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم

رگ می زنم… هی می زنم… امّا نمی میرم

رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده

پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی

از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت

از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!

تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!

بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم

از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم

از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!

روی کتت در جستجوی موطلایی ها

باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را

باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم

من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت…

بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!

 ۳

جیغ یک گربه ام و زندگی ام در گونی ست

بغض را می کنم و گریه ی من قانونی ست

شب شده می روم از خواب به رؤیایی که…

خواب، خونی و شبم خونی و رؤیا خونی ست!

آنچه گفتم شدی و آنچه نگفتم بودی

گربه ی مرده شدم، گریه ی جفتم بودی

نه لبی مانده به بوسه، نه لبی روی لبی

منم و استرس و خاطره هایی عصبی

مثل یک بغض گلوگیر، پُر از لخته ی خون

تف شدم از شب غمگین تو با بی ادبی

خسته از قبل، ولی خسته تر از آینده

تف شدم بر سر سیگاری ِ تو با خنده

دشمنانم وسط ِ کوچه معطّل بودند

و رفیقان که همه بر سر ِ منقل بودند!

آسمان، دود… خدا دود… رفیقانم دود…

اوّل قصّه یکی بود و یکی باز نبود

وسط ِ سطل زباله، وسط ساعت هشت

گربه ای بود که دنبال غذایی می گشت

قرص را می خوری و پُر شده از سردردی

در زمان عوضی رفته و برمی گردی

آخرین وقت نمازی و اتاقی غصبی!

خسته از اینهمه تردید به من می چسبی

مثل یک گربه که رؤیاش پلنگی بوده

مثل خوابی که تهش صبح قشنگی بوده!

در سرم وحشت فردا و پُر از دیروزم

بغلم می کنی و در بغلت می سوزم

قرص ماه منی و حل شده ای در آبم

بغلم می کنی و در بغلت می خوابم

دهنم بسته شده از لب تو، از سُرب ِ …

شب ولگرد در آغوش هزاران گربه!

 ۴

خواستیم و قرار بود… نشد! در ته ِ قصّه ات زنی باشد

اوّلش بوسه ای بدون دلیل، آخرش گریه کردنی باشد

خواب یک چارچرخه ی قرضی، مرگ توی تصادفی فرضی

زن پُر از خون و گریه حبس شده در کمربند ایمنی باشد

تو و زن توی جاده ای تنها، شب ِ خوب ِ عروسی ِ زهرا

شب ِ تاریک ِ تا ابد شب ِ شب، آخرین چشم روشنی باشد

متن ِ شعری سپید روی سپید، روی کلّ ملافه های جدید

صبح ِ مرگ ِ تو، قبل بیداری، گریه و لکّه ی منی باشد

باز برگرد در زمان و مکان، به شب قبل و جاده ی تهران

اشتراک لبان تو با زن، بطری آب معدنی باشد!

باز برگرد و گرد سمت عقب، به تو بر تخت توی بازی ِ لب

روی دیوار نقش ِ بوفی کور، سایه ات با تو ناتنی باشد

باز برگرد تا به کودکی ات، به سفرهای با عروسکی ات

موج دنیات را خراب کند… خانه ات خانه ای شنی باشد

باز برگرد تا سر ِ قصّه، مادری که نداشتی هرگز

عشق هرگز نمی توانسته حاصل پاکدامنی باشد

خواستیم و قرار بود و نشد آخر فیلم را عوض بکنیم

زن نبود و کسی نمی خواهد عاشق آدم آهنی باشد!

۵

دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!!

دیوار، دیوار است با اینکه دری دارد

این داستان را نصفه کاره ول کنم؟! کردم!

هرچند می دانم که حتماً آخری دارد

تزریق ِ مُشتی گاو در رگ های آزادی

خودکار سبزت دست های لاغری دارد

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبد

این شعر معلوم است درد دیگری دارد

انگشت خونی را درآور تا حسابم کن

دیوانگی ها را بچین و انتخابم کن

با غم شروعم کن که آخر می شوم با غم

داغی تر از تزریقی و تزریق تر داغم!

از چی بترسم که تو از این جوهر خودکار

آنقدر می ترسی که من به مرگ مشتاقم

هر کس غمی دارد که نصفی از شبش، نان است

مشتی زدیم و جنس این دیوار، سیمان است

که هر کسی زنده ست توی قبر خوابیده

که هر کسی زنده ست جایش کنج زندان است

از سرنوشت برگ های سبز می پرسی؟!

«امّید ِ» چی داری رفیق من؟! «زمستان» است

از عشقبازی با کدامین زن چنین خیسم؟

باران نمی بارد عزیزم! تیرباران است!

سیگار روشن کن که مغزم تیر می خواهد

کابوس های قابل ِ تغییر می خواهد

موهات را در من بپیچ و زیر و رویم کن

دیوانه ام! دیوانگی زنجیر می خواهد!

ما آنچه باید داد را از ابتدا دادیم

از هفت دولت پشت این دیوار آزادیم

هرچند گاوان قبیله خوب می نوشند

حتی جدیداًتر کت و شلوار می پوشند!

هرچند در آخور همیشه بینشان بحث است

هرچند می دانند که بسیار باهوشند!!

زیر مگس ها خواب های سبز می بینند

[قصّاب ها اینجای قصّه، شیر می دوشند!]

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است

هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبم

فهمیدن ِ این دردهای لعنتی سخت است

فانوس در روزیم یا فریاد در آبیم

بدجور بی تابیم چون بدجور بی تابیم

فرقی ندارد آخر قصه در این کابوس

با عشق می خوابند و ما با درد می خوابیم

شب های قرص و مشت و شعر و گریه و فریاد

هر صبح، خواهی یا نخوا… همکار قصّابیم!

کابوس های لعنتی در تخت تک خوابه

خوابم نخواهد برد، خواهد برد، خوا… تا… به…

از اعتراف ِ زندگی با سیلی ِ مخصوص!

از اعتراف ِ عاشقی با شیشه نوشابه

شب های ِ شب های ِ… که شب های ِ شمردن تا…

با قرص خوردن، قرص خوردن، قرص خوردن تا…

شب تا ابد شب بودم و ماهی نخواهد داشت

بن بستم و به هیچ جا راهی نخواهد داشت

نوشابه ی مشکی به خون قرمزم می گفت:

این داستان، پایان دلخواهی نخواهد داشت

با طعنه می گوییم: روز خوب نزدیک است!

جایی که تاریک است در هر حال تاریک است

هر کس غمی دارد برای خود غمی دارد

آقای دنیا! اخم های درهمی دارد

با مشت های له شده با مرگ می رقصم

زندان ما دیوارهای محکمی دارد

من، اعتراف تازه ای در زیرسیگاری

من، خون ِ روی کاغذ و خودکارها جاری

من، گاو سلاخی شده در آخرین میدان

من، مردم ِ آماده ی جشن و عزاداری

پایان یک قصّه برای نسلی از تردید

تزریق سم در هر رگ ِ خورشید ِ تکراری…

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال