In touch with Diverse Iranian Community

چند بهاریه از خالد بایزیدی (دلیر)

0 52

۱

برای آمدن بهار

هیچ نیازی به شکوفه‌ها نیست

نگاه تو

سرشار از شکوفه‌هاست

در تمامی فصول

۲

بهارکه آمد

پنجره ای پراز نسیم

به درون اتاق تنهایی ام ریخت

و کبوتری نغمه خوان

که بر ایوان خانه ام می گفت:

خجسته باد بهاران

۳

به چشمان سبز تو

می اندیشم…

که آیا بهار؟

سبزی رنگ اش را

از نگاه تو ربوده

یاتو

سبزی چشمانت را

از بهار؟!

۴

بهار را از این روست

دوست میدارم

که چون چشمان تو

مدام در زردترین رنگها

سبز است

۵

ماهی ای چه باشتاب

درشیشه ی بلورین آب

که می کوشید…

با آخرین واپسین نگاه اش

سال نو را

تبریک بگوید

و ما شاد از غروب نگاه اش

۶

امسال هم گذشت

و تقویم دوباره ورق خورد

پیرمردی باعصایش

دوباره می کوشید

به درخت بید باغچه اش

بهاران را

تبریک بگوید

۷

پرنده ای فقط می خواست

نغمه ای برای بهار بخواند

که شکارچی ای باتیروکمان اش

آن را از بلندای درخت

به زمین انداخت

ومن هنوز

غمگین آن بهارم

۸

عمر ما

چهار فصل بیش نیست

مابقی…

تکرار آن

۹

من بهار را

از چشمان سبز تو

دزدیده ام

و تو

کبوتر عشق ام را

از نگاه من

۱۰

بهارم!

اما نمی دانم:

از چه درخت‌هایم بی شکوفه اند

شاید…

باد سهمگین دیروز

درآستانه ی رویش شکوفه هایش را

به خزان بی هنگام سپرده

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال