In touch with Diverse Iranian Community

چند دوبیتی از محمد بدیعی

0 36

M.Badei

ای عشق چه گویمت که شادیّ وغمی
در سینه دلم از تو نیاسود، دمی
در خون کشی و دوباره جانم بدهی
اینست عجب زخم زنی و مرهمی
* * *
در عشق بتان دلی چو مجنون دارم
از آه جگرسوز دلی خون دارم
ترسم که شوم غرقه در این رود جنون
در دیده بجای اشک جیحون دارم
* * *
گفتا ندهم کام تورا بیش میا
ره نیست دراین میان تورا، پیش میا
گفتم بدهی یا ندهی شاه تویی
لطفی بکن و بخواب درویش میا
* * *
ای عابد پرگویِ هواخواهِ شکم
وی بنده شهوت و خرافات و دِرَم
ابلیس خجل مانده از این رنگ وریات
گوید به زبان فاش: «شاگرد تواَم»
* * *
ای باده فروش با منت ناز چراست؟
با کهنه غلامت سر ناساز چراست؟
پس میزنی و دوباره پیشم بِکشی !
این خواندن وآن راندنِ تو بازچراست؟
* * *
از عشق نبودست دمی خالی دل
بی یاد تو چون بسر کند حالی دل؟
غم نیست حریف من و میخوارگی ام
چون هست میِ ناب، چرا نالی دل؟
* * *
گفت آن مه بِکُشم زار تورا
دانم که چِسان باز کنم خوار تو را
گفتم که بِکُش،لیک ندانی صنما
از عشق منست گرمی بازار، تورا
* * *
من عاشق و رند و عافیت سوزشدم
در پای تمنّای تو پاسوز شدم
در سینه مرا آتش عشقت بر پاست
می سوزم و چون ماه شب افروزشدم

* * *
در عشق شدم شهره و رسوای جهانم
بیرون از اندیشۀ پیدا و نهانم
دینم بسر عشق شد و دل به جفا رفت
دلشاد از اینم که نه اینست و نه آنم

* * *
گفت خیام که می بینی خران
در میان آن دو گاو آسمان؟
گرچه خر دیدم ولیکن بیش از آن
گرگ بود وبرّه ها درآن میان

* * *
در مستی وعشق شوروحالی دگراست
سودای شراب وعشق ومستی بسراست
این راز مکن تو فاش با حاکم شرع
کز طعم گناه ، غافل و بیخبر است

* * *
ما را زجهان یار و میِ ناب بس است
باقی همه بیهودگی و خاروخس است
گفتم که بدانی تو اگر میشنوی»
« درخانه اگرکس است یک حرف بس است

* * *
یا ربّ نکنم عبادتت بهر بهشت
یا هیچ نترسم من از آن دوزخ زشت
من بندۀ عشق و مهربانی توام
چون خاک مرا دست تو با عشق سرشت

* * *
ای حوروشِ سیم تنِ پاک سرشت
بهترزتو نیست کس، حتی به بهشت
تا هست خدای و تا جهانش برپاست
کی مثلِ تویی تواند او باز سرشت؟

* * *
دل در گرو عشق تو دلدار شود
سربرگرۀ زلف توبردار شود
چشمی که بجزخود نخریده است هنوز
با دیدن تو دیدۀ بیدار شود

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال