In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از لیلا صادقی

0 24

 

شمشیری که دم می‌زند از آمدن بیا
 شمشیری که از فکرم می‌کشم می‌زند همه را
برای خونی که نزدیک‌تر می‌شود از تو
بگیر دستم را پیش از آن‌که بگیرد این خاک
سنگین‌تر از چشم‌هایی که می‌شکند این سنگ
شمشیری که دم می‌زنی از آمدن بیا
رگ‌های پیرهنم باز می‌شود از تنم
می‌گریزد از غلافی که می‌کشم از آه
بگیر دستم را پیش از آنکه بگیرد سنگ
برای کشتن فکری که بلند می‌شوی از رفتن بمیر
که پا می‌شوی و چقدر می‌گذری از من
از این آسمانی که می‌رود از فرشته‌هایش
از این شمشیری که می‌زند همه را
کجای این زخم جا ماندی
از غلافی که می‌کشم بیا
با خونی که می‌ریزم از فکرم
————
۲۸/۱/۱۳۹۰
ترسناک‌ترین جای جهان
به تو فکر نمی‌کنم از اینکه ترسناک‌ترین جای جهانی
جایی که پرنده‌ها نمی‌پرند از روی شاخه‌ها
وقتی که تیرباران می‌شود کسی از فرط کفش‌هایی که
همیشه کوچک‌تر از پاهایش
می‌رسند به شهری که دو نیم می‌کند آدم‌ها را
به تو هرگز از اینکه دست‌هایم را خیال می‌کنم گرفته‌ای
برای عبور از این خیابان
به تو نمی‌شود حتا یک لحظه برای قدم‌هایی که سربریده‌اند
برای اینکه سربلند، بلندتر از درختی که قطع می‌شود
از اینکه ریشه می‌دوانی در این دورترین راهی که قطع می‌شود
مرگ بر تیری که فریاد می‌زنی توی سینه‌ام
بر روزهایی که می‌گذری از رگ‌های پیرهنم
ببین چطور شکافته می‌شوی هر لحظه از تنم
از این کوچه‌هایی که سنگ‌فرش می‌شوند و
دست‌هایم که برای عبور از این خیابان
بسته می‌شوند به ترسناک‌ترین جای جهان
———–
13/2/1390
برمی‌گردم به گردم
به شکل غم‌انگیزی راه دور می‌شود از رفتن
کلمه‌ می‌سوزد از درختی که به یاد تو دلتنگم
به شکل غم‌انگیزی می‌خندم
به کوه‌هایی که بغل کرده‌اند آسمان را
به پل‌هایی که خوابیده‌اند روی رودی که نمی‌رود
به نفس‌هایی که بند می‌آیند پشت این سد
به آبی که می‌افتد پشت پا
روشن می‌کند چشمم را دلتنگم
کاش برسد دستت به شکل غم‌انگیزی به گردم
من از گردم و برمی‌گردم به گردم
——
17/10/1389
برگرفته از وبسایت لیلا صادقی

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال