In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر و ترجمه از فرشته وزیری نسب

0 134
چند شعر و ترجمه از فرشته وزیری نسب
فرشته وزیری نسب

فرشته وزیری نسب متولد  ۱۳۳۸در کرمان است. کارشناسی ارشد خود را در ادبیات انگلیسی در ایران گرفته و تا سال ۱۳۸۰ که به آلمان مهاجرت کرد در دانشگاه ادبیات انگلیسی تدریس می کرده است. در آلمان دکترای خود را در حوزه نمایش معاصرانگلیس از دانشگاه گوته فرانکفورت گرفته و چند ترمی هم در آنجا “نمایش معاصر انگلیس” تدریس کرده است. تا به حال سه نمایشنامه( تعلیم ریتا، برخیزید و بخوانید و خداوندگار برون) ،چندین داستان کوتاه و مقاله و تعداد زیادی شعراز آلمانی و انگلیسی ترجمه کرده است. از او همچنین شعر، داستان کوتاه و مقالاتی در مجله های داخل ایران و مجله های ادبی اینترنتی منتشر شده است. علاوه بر اینها  در زمینه بازیگری و نقد تاتر نیز فعال بوده است. در سال ۱۳۹۳ اولین مجموعه شعراو به نام  با لک لک ها در باد و گزیده ای ازترجمه هایش از چند شاعر مشهور آلمانی به نام درستایش دور دست در ایران منتشر شد. در این سال همچنین  نمایش “وطنی که بنفشه نبود“، به نویسندگی و کارگردانی او در جشنواره های تاتر هایدلبرگ و کلن، تاتر گالوس فرانکفورت و شهر گیسن اجرا شد.این نمایش به آلمانی هم ترجمه و در فرانکفورت و گیسن به زبان فارسی و با بالانویس آلمانی اجرا شده است. از دیگر تجربه های تاتری او می توان به اجرای دو زبانه (فارسی / آلمانی)”یک نمایشنامه خیلی بد” نوشته داریوش رعیت و نمایشنامه خوانی اجرایی “پینوکیو می خواهد بمیرد” از همین نویسنده اشاره کرد.برگردان مجموعه شعری از سپیده جدیری به انگلیسی آخرین تجربه های او در زمینه ترجمه است. از او همچنین مجموعه شعر “قیچی خورشید” در دست انتشار است.

[clear]

 ۱

از من عکس بگیرید

ازچشم هایم

از دست هایم

از کودک تبدارم

من سوژه خوبی هستم برای اخبار

و کودکم که جان می دهد

جسمی در یک عکس

جسمی مانده در گودال های آب

در برف پشت مرزها

[clear]

نیلوفر هشت  پر دارد

درناها هر پرش را می شناسند

و مرزها نامش را نشنیده اند

برای مرزها نیلوفر یک ملت است

نسب اش از سویی به بابل می رسد

از سویی به هند

و از هر دو سو به جهل

از هر دو سو به بیابان

مرزها خدای آب را نمی شناسند

خشکی سوژه های عکاسی را چرا

نیلوفر های شناور بر مدیترانه را چرا

مرزها عشق را نمی شناسند

و ترانه مانده در گلوی مرا

مرزها از گذر نامه ها به سوژه ها می رسند

و عکس شان می کنند

 با کاسه های در دست

با چادر ها و نیلوفر های خشکیده

در بغل مادران  صلح

[clear]

از انگشت هایم اثر بگیرید

از چشم هایم اثر بگیرید

از لبخند و اشکم اثر بگیرید

من از شام و بابل و پارس

به دیدار جنگل های کاج آمده ام

به دیدار دریاهای خاکستری شما

به دیدار آسمان خراش ها

از وجودم اثر بگیرید

سوژه خوبی هستم برای اخبار

برای گلوله ها

برای عکس های مرده

از من عکس بگیرید.

[clear]

[clear]

۲

[clear]

پیر می شوم

پیش از آن که سیر پیش زندگی نشسته باشم.

پیش از آن که سیر پیش عشق نشسته باشم.

پروانه هایی پریده از شانه ها

دیگر به بال ها باز نمی گردند

چیزی میان حالت جنینی و مرگ

بر پیکر خوابیده در چینهای زندگی می گذرد

چشم ها بر پیچک های نیلوفر

دست ها بر امتداد تاریکی

به تو فکر می کنم

نامت سیاهی امینی بود

که دیگر در سلول های خاکستری تکرار نمی شود

گاهی حسی می آید

میان دو ستون محکمی که مرا بر زمین نگه می دارد

و در ازدحام مردان نداشته گم می شود

عشق آیا چیزی بود

که باید کف دستها محکم می فشردم

یا خلخالی که بر پا می زدم؟

زندگی آیا پروانه رنگارنگی بود در مشت ها

یا شن های ساحلی که از زیر پاها می گریختند؟

هر چه بود

پیش او ننشسته

پیش عشق ننشسته

برخاستم که راه مرگ را

راه مرگ را

راه مرگ را

از گوشه زندگی بردارم.

[clear]

[clear]

۳

[clear]

و شما کلمات را تسبیح کنید
از یک گوشی به گوشی دیگر
زرد کنید پیراهن زنی را که
زیر درختی خشک در این خیابان
به انتظار معجزه نشسته

بر بالهای این خیابان
که موازی تر از همیشه می رود
زمان چون رقصنده ای بی قرار می رقصد
به خمیدگی قامت زن در انتهای خیابان
شکلی مواج می دهد
و طعم بوسه هایی را که در دهان دارد
از میان کلمات پر آتش می گذراند

در سوی دیگر خیابان مردی نیست
سایه ای است خیس از باران
گاه می رود
گاه بر زمین پخش می شود
سایه، قرمزی بوسه ها را با خود می برد
سرخی زخم ها را هم

آسمان تیره است و هر صدا پرنده ای
که بر رد پرندگان دیگر می رود
تا روزی فریاد شده از کوچ بر گردد
و در میانه ی این خیابان
زن و مرد را از رفتن باز دارد
اگر تصویر هنوز در ذهن مان زنده باشد

[clear]

[clear]

۴

[clear]

دنیا را بر شانه هایت گرفته ای

شعری از کارلوس دروموند داندراده

برگردان ازانگلیسی: فرشته وزیری نسب

[clear]

زمانی می اید که دیگر نمی توانی بگویی، “خدای من”

زمانی که همه چیز پاک شده،

زمانی که دیگر نمی توانی بگویی، “عشق من”

چون عشق هم دیگر بی حاصل شده،

و چشم ها دیگر نمی گریند،

و دست ها فقط به  کارهای خشن مشغولند،

و دلها خشکیده،

[clear]

زنها بیهوده بر درت می کوبند، در باز نمی کنی،

تنها می مانی، با چراغی خاموش،

و چشمان فراخ شده ات در تاریکی می درخشند.

پیداست که دیگر نه طاقت رنج داری،

نه از دوستان توقعی.

[clear]

چه کسی اهمیت می دهد که پیری می آید،  اصلا پیری چیست؟

دنیا را بر شانه هایت گرفته ای،

و دنیا سبک تر از دست بچه ای است.

جنگها، قحطی ها، دعوا های خانگی

فقط نشانگر اینست که زندگی می گذرد

و هنوز همه خود را از قید ها نرهانده اند

برخی،(آنها که حساس ترند) چشم انداز را سخت تر به قضاوت می نشینند

و مرگ را به زندگی ترجیح می دهند

اما زمانی می آید که مرگ هم کمکی نمی کند

زمانی می اید که زندگی کردن قانون می شود

فقط زندگی، بی گریزی از آن

[clear]

[clear]

دو ترجمه:

۱

خانم خوب

[clear]

شعری از دوروتی پارکر

برگردان از فرشته وزیری نسب

[clear]

[clear]

می توانم با گردن کج به تو لبخند بزنم

و توهین هایت را با لبهای مشتاق بنوشم

دهانم را با قرمز خوشبویی رنگ کنم

و با سرانگشتان تعلیم دیده بر ابروانت دست بکشم

 وقتی که فهرست عشق هایت را برایم ردیف می کنی

می توانم بخندم و با چشمان شگفت زده نگاهت کنم

و تو هم بخندی و نبینی

که قلبم هزار بار می میرد

از آنجا که من نقشم را خوب بلدم باور می کنی

که به سرخوشی بامداد و سبکی برفم

و همه ی آنچه را که بر قلبم سنگینی می کند

هرگز نخواهی دانست.

[clear]

هنگام دیدنت می خندم

و وقتی از تجربه های جدیدت با زنان بی پروا حرف می زنی

از دست هایی که روی دستت قرار می گیرند،

از آنچه که در گوشت نجوا می شود،

به تو گوش می دهم

و تو، راضی ازمن دوباره

از لذت های اخیرت در گوشم ترانه می خواهی

مرا این گونه می خواهی: شگفت زده، سرخوش و صادق.

وقتی شبها به دنبال تازگی پی ولگردی می روی،

چشم های خیره مانده مرا نمی بینی.

می توانم ترا به هنگام ترک خانه ببوسم،

و تو هرگز از آنچه که در غیابت اتفاق می افتد

با خبر نمی شوی.

[clear]

[clear]

۲

[clear]

دانه های سیاه

شعری از سارا کیرش

برگردان از آلمانی: فرشته وزیری نسب

[clear]

[clear]

عصر ها کتابی به دست می گیرم

عصر ها کتابی را کنار می گذارم

عصر ها یادم میاد که جنگ است

عصر ها هر جنگی را فراموش می کنم

عصر ها قهوه می سایم

عصر ها قهوه ساییده شده را

دوباره به دانه های سیاه زیبا  برمی گردانم

عصر ها لباس در می آورم و می پو شم

اول آرایش می کنم، بعد می شویم

آواز می خوانم و خاموشم

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال