In touch with Diverse Iranian Community

چهارراه شعر

0 109

[clear]

محمد زندی

محمد زندی شاعر شناخته شده‌ای است. از او دو دفتر شعر در سال‌های گذشته منتشر شده است که این دفترها در نزد اهالی شعر بازخورد خوبی داشت. شعرهای منتشره از او در مجله‌های ادبی هم همواره طرفداران خود را داشته و مخاطبان جدی شعر فراز و فرودهای شعری او را در این سال‌ها دنبال کرده‌اند. آن چیزی که در شعرهای محمد زندی بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌خورد، شناسنامه‌ی سروده‌های اوست که سخت شخصی می‌نماید و به شاعر و دنیایی‌که او تعلق دارد؛ دنیایی که زندی با توسل به پیرامون خود از طریق شعور و آگاهی، در جمع زدنی شاعرانه و با کشف شهودی ژرف و عاطفی برهم زده است. شعر زندی از منظری اجتماعی جلوه می‌کند و به بیرون و پیرامون نظر دارد اما نه آن‌گونه که چیزی از بیرون به شعر تحمیل شود. اتفاق شعر در سروده‌های او با یک رابطه دیالکتیکی بین عین و ذهن شکل می‌گیرد و ارجاعات شعری در شعرهایش بر بنیانی دینامیکی و خود بسنده‌ی با الزامات ساختاری خود را تبیین می‌بخشند و از بیان خشک و مکانیکی می‌گریزند. به تعبیری سروده‌های او هیچ وصله و پینه‌ای را بر نمی‌تابند و شعریت خود بسنده‌ای دارند.

امسال شاهد دفتر جدیدی از او بوده‌ایم که با نام “کافه‌های بی‌دار” توسط انتشارات بوتیمار به چاپ رسیده است. شعرهای این دفتر همان خصیصه‌های دفترهای قبلی را کم و بیش یدک می‌کشند. تعلیق، جزیی‌نگری، عدم قطعیت در فرم و معنا همراه با نقیضه‌گویی، گسست درمعنا و روایت، استفاده از عناصر بینامتنی به گونه‌ای زیر پوستی و چند صدایی‌کردن شعرها، ایجاد تقابل‌های دوگانه بر بستر روایت‌، سپید خوانی و … از مولفه‌هایی هستند که زندی در شعرهای خود برای نظم بخشی ساختاری بهره برده است. از همان شعر نخست کتاب با عنوان “پیراهن” که یکی از خواندنی‌ترین شعرهای مجموعه است می‌توان کم و بیش رد این مولفه‌ها را باز جست.

ده پیراهن دارم

یکی می‌پوشم

یکی می‌پوشانم به همسایه

یک پیراهن به “فتانه”‌ی مجنون

یک پیراهن برای معتاد کنار پل

یک پیراهن به مهاجر افغان

و یک پیراهن

نمی دانم به که و کجا؟

حالا شش پیراهن دارم

یکی را می‌پوشم

یکی را به رفیق پناهنده

یکی را به نرگس فروش چهارراه

یکی به زندانی

یکی به رفیق خفته در خاکم

و یک پیراهن به مهاجر کورد

حالا دو پیراهن دارم

فقط یکی می‌پوشم

پیراهن تو

یکی برای رفیق تبعیدی

حالا یک پیراهن دارم

یکی می‌پوشم

یک پیراهن را

جلاد بر می دارد

بی پیراهن روی دار

پل والری مصرع اول شعر را هدیه‌ی خدایان دانسته است. سطر نخست این شعر با شروعی که یاد آور بیان پل والری است آغازی درخور برای کلیت شعر پیش رو رقم می زند. آغازی که در نگاه اول بر وجه اخباری دلالت دارد؛ اما با توجه به غرابت موضوعی‌اش که قائل شدن نقش فعال مایشایی برای شاعر است و تاکید عددی‌ای که روی موتیف پیراهن می‌کند، عنصر شک و عدم ایقان را از همان ابتدا در جان شعر می‌ریزد. نقش محوری پیراهن در این شعر و بسامدی که یافته است با توجه به جنبه‌ی ارجاعی گرفتن، نوعی گسست در پیوست را رقم می‌زند و در روند خوانش شعر شاهدیم که چگونه پایان‌بندی شعر با سطر “بی‌پیراهن روی دار” ضمن صحه گذاشتن بر این امر، شعر را چون متنی گشوده و رها گشته به دیدار می‌آورد و پیراهن را از وجه عددی خود خارج می‌سازد که همان نشانه گرفتن کمیت و تاکید بر عدد “ده” بوده است. از این منظر است که در کلیت شعر این نظم عددی برای پیراهن به سخره گرفته شده و شعر با بر هم زدن توالی عددی به نوعی عدم قطعیت می‌رسد و ایده‌ی مرکزی خود را برملا می‌کند و این فرض را قوت می‌بخشد که تلاش انسانی و خیرخواهانه در این دنیای پر از تباهی و ویران‌شده از ستم سرمایه سالاری به فرجام نمی‌نشیند که این بن‌مایه‌ی شعر و نگاه شاعرانه‌ی آن است.  شاعر با آوردن سطر “نمی دانم به که و کجا؟” خود به این ناتوانی اذعان دارد و قدرت پنهان و جبر پیرامون خود را می‌شناسد و قصد و غرض شاعرانه‌اش را در برملا کردن و روی دایره ریختن این همه ادبار حاکم بر جوامع بشری می‌گذارد که دیگر نقش شاعر را به عنوان مصلح انسانی بر نمی‌تابد و بر نمط خود جاری و ساری است. به تعبیری و از منظری، دیگر نمی‌توان “جوادیه را روی پل” بنا کرد و اینجاست که “پیراهن” شعر با تکثیر خود نوعی تکثر را رقم می زند و صدایی “خفته بیدار” در ساختار شعر می‌شود. و این صدا است که در یک باز تولید خود را با شخصیت‌های فرعی اشاره رفته ـــ همسایه، فتانه، معتاد، مهاجر افغان، رفیق پناهنده و… ـــ در روایت ناتمام شعر به منصه ظهور رسانده و به پروسه‌ی چند صدایی کردن شعر کمک می‌کند. تعلیق شعری که خود را در رو ساخت و زیر ساخت شعری محمد زندی وضوح می‌بخشد در این شعر هم نمایان است و سطر پایانی شعر از جنبه‌ی صورت و محتوا بر بستر تعلیق شکل می‌یابد. این تعلیق در همان راستای گشودگی متن قرار داشته و دال شعری را به مدلول خود هدایت نمی‌کند تا پاساژ پایانی شعر را با گشودگی‌اش به دیگر بندهای شعری پیوند زند. به گونه‌ای که ضمن حفظ وحدت ساختار شعری، خود سامان جلوه کرده و ساز و کار تازه‌ای را از نظر فرم و محتوا به نمایش گذارد که این امر در شعر‌های محمد زندی به عنوان یک شگرد تلقی می‌شود و در شعرهای دیگر دفتر هم می‌توان ردش را گرفت. پایان بندی شعر “برای ماه” در صفحه ۵۲ کتاب این مقصود را بیشتر عریان می‌سازد.

زمانی به تولد نمانده

زمانی به شب

و ماه

عینکش را بر می‌دارد

قرار گرفتن این پاساژ پایانی در کنار دو پاساژ دیگر شعری به دنبال سپید‌خوانی‌های انجام گرفته صورت می‌گیرد و نخ رابط تسبیح عنوان “برای ماه” می‌شود که پاساژ شعری را به ساختار شعر پیوند می‌زند تا عنصر “زمان” که خود را در شمردن دقایق تبلور بخشیده است توسع بیشتری یافته و با نفی زمان کمی به زمانی کیفی ارتقاء بیابد و خود را به سطر نخستین شعر احاله دهد. از طریق این سطر ــ هوا را رنگ می زنم ــ ما به قصد و غرض شعر رهنمون می‌شویم که زایاندن است در بیش از رسیدن تاریکی، و تولدی که با ماه رقم خواهد خورد. همین عناصر را در شعر کوتاه “فاصله” هم می‌توان پی‌گرفت که در آن گذشته از بیان محتوایی شاهد جزئی نگری و حرکت شعری از جزء به کل با سپید خوانی و مکث روی دقایق بلاغی نیز هستیم.

پشت میزی نشسته‌ام

که سمت دیگرش

به غروب می‌رسد

 

گاهی دو صندل

با فاصله‌ی یک انگشت

در دود غروب بودیم

و شب آژیر می کشید

ص۶۲

 “صندل” که به عنوان پاپوش و یک شی درکنار شی‌ای دیگر یعنی میز قرار گرفته، با تمهید شاعر در یک کشف و شهود شاعرانه به‌جای “صندلی” می‌نشیند و با فاصله‌ی یک انگشت، گام زدن و حرکت به سمت غروب و النهایه شب را آغازیده و دیداری می‌کند تا این حرکت جناس‌گونه و لفظی به شعر صورت تازه‌ای ببخشد، به متن گشودگی بدهد و راه تاویل تازه‌تری را برای مخاطبان بگشاید. این ترفند شاعرانه در شعر بعدی کتاب هم خود را نمایان می سازد و در صفحه ۶۳ با شعر “برعکس شده ” خود را درگیر یک بازی زبانی می‌کند و با وارونه خوانی به ثبوت می رساند. واژه‌ی “دل” سطور شعری “از دلم می ترسم / این که دل نیست…” در گسترش شعری و کشنمدی زبانی تغییر صورت واژه‌گانی داده و با یک بازی زبانی به ” قلب” مبدل می شود. “اصلن قلب است” و در ادامه همان شعر و در یک تشکیک زبانی به اعتبار معنای لغوی خود دچار دگرگونی شده و به اصطلاح قلب ماهیت داده، به این سطر می‌رسد: “قلب هم نیست! ” و باز در ادامه بازی زبانی و هنجار‌گریزی هاست که شاعر در پاساژ پایانی کل شعر را وارونه خوانی کرده و با بیانی پارادوکسیکال شعر را “دور نزدیک ” می‌کند و به روساخت تغزلی‌اش در ساختار کلی پیوند می‌زند.

 …

دو پایم را بر می دارم

و دست کسی را که دوست می‌دارم

تا دنیا را بگردیم  

با دو لیوان

اوکتاویو پاز بیان زیبایی دارد: “شاعر کسی نیست که اشیاء را می نامد، بلکه آن کسی است که نامشان را حذف می‌کند.” محمد زندی برای حذف نام اشیاء و سپیدخوانی در پاره‌ای از شعرهای کتاب رفتاری همچنان “گی دموپاسان” نویسنده‌ی فرانسوی در پیش می‌گیرد و برای ندیدن برج ایفل روی آن می‌نشیند. که در این مقال “دور نزدیک” مراد شده است. در شعر “طول باران” که تقدیم به احمد پوری شده، این “دور نزدیک” شعری به خوبی مشهود است. شعر سروده شده هرچند نفس بیژن نجدی و آن شعر معروف او “نیمی از سنگ ها، صخره‌ها، کوهستان…” را در خود جاری دارد و “عصای چارلی” داخل شعر هم ما را به شعری از شمس لنگرودی هدایت می‌کند؛ اما به سبب رفتاری که در پاساژ پایانی با تردستی شاعرانه پیش گرفته می‌شود و پیش‌تر هم اشاره رفت، ساختاری نو با بافت کلامی متناسب در بیان اندیشیدگی تازه ارائه می‌دهد که خود دلالت بر نفی و دور نزدیک کردن اشیاء دارد. در این میان “باران” پایانی هم بنا بر وجه تمثیلی خودش که نقش شستن و پاکیزه کردن را به عهده دارد، براین امر صحه می‌گذارد و به دلالت معنایی شعر کمک می‌کند.

… چرا که

به طول باران

باران خورده ام

ص ۴۸

این جنبه‌ی دوری گرفتن از اشیاء در عین نزدیکی، همراه با نقش باران در شعر بعدی کتاب که “آخر دنیا” نام دارد خود را به گونه‌ای زیر پوستی نشان می‌دهد و در همراهی با نفس شعر قبلی نوعی وارستگی شاعرانه با بیان واسازی شده سقراطی را در تناسب با دوران معاصر به نمایش می‌گذارد. شروع شعر که برای فرار از کلی گویی، با رجوع به عنصر جزئی‌نگرانه جغرافیای مشخص “آبیدر” سنندج را نشانه می‌گیرد: “همه‌ی چیزهایی که دارم / تحویل می دهم / همه چیز را / می دهم به زمین / به آبیدر / که مرا زایید”، شعر را بعد از فراز و فرودی شاعرانه و در گسترش به مجرای “سیروان” می برد که نام رودخانه‌ای است و در کارکرد شاعرانه می‌تواند ما را هدایت کند به تطهیر کننده و پذیرنده، برای کسی که  “مادر زاد” می خواهد از “دیوار” حجاب و سد پیش رو، حتا اگر انسان باشد، بگذرد.

خود را به سیروان می اندازم

به آخر دنیا

کسی تکیه داده

از دیوار می‌گذرم

مادر زاد

 ص ۵۰

 حضور بینامتنیت در شعرهای محمد زندی یکی  از مولفه های اساسی است که باید به آن اشاره کرد. گذشته از اینکه باید این تعبیر رولان بارت را بها داد که هر متنی در بینامتنیت با متن های دیگر به سر می برد و گریز از متن های دیگر و پیشین  به نوعی لامحاله است و باز هم در همین راستا با رجوع به “اضطراب تاثیر” هارولد بلوم منتقد و روانشناس بزرگ آمریکایی بیانش را باید ارج گذارد که می نویسد هر شاعری در مقام شاعر پسین از شاعر پیشین تاثیر می گیرد و با “بد خوانی” او سعی می کند از شاعر گذشته عبور کند، این امر در مورد کتاب پیش رو هم می تواند مصداق داشته باشد. زندی از دریچه ای دیگر هم  با اشارات تلمیحی ای که در شعرهایش بکار می برد و از طریق واژگان کلیدی و سطرهای شعری خود به این گزاره های اشاره رفته در مورد بینامتنیت وضوح بیشتری می بخشد و بیان شعری خود را بر پایه ی این تاثیر پذیری ها شکل می دهد.  زندی در شعر “کرکره های صدا” که  به رضا براهنی تقدیم شده است، از همان شروع شعر و آوردن “ماده” و “گرگ” وام داریش را به رمان “رازهای سرزمین من” رضا براهنی نشان می دهد که بر اساس اسطوره ی ملل ترک نگارش یافته است و تم داستانی اش اشاره به ماده گرگی دارد که فرزندانش در رژیم گذشته به دست ماموران دولتی و ایادی آمریکا کشته شده اند. ماده گرگ برای انتقام گیری در هئیت گرگی اجنبی کش ظاهر می شود و از سبلان پایین می آید و انتقام می گیرد و… . از سویی دیگر زندی با آوردن  واژه هایی چون “گرگ” ، “گرگیدن ” و … در کنار سطرهایی مانند  “پژواک گرگی ات را می آوازم” ، ” اندازه ی زوزه ی سکوت است و ”  … شعر خود را در رابطه ی بینامتنیت با شعر “آفتاب بیاید، نیامد” رضا براهنی قرار می دهد. که با نگاهی به سروده ی براهنی و تورق در آن: “چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم، دویدم، شبانه روز دریدم، دریدم / که آفتاب بیاید / نیامد / چه عهد شوم غریبی! زمانه صاحبش سگ، من سگش/ چو راندم از در خانه ز پشت بام وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید / نیامد …” این ایجاد بینامتنیت را به راحتی در خواهیم یافت. با این نگاه، باید دید که زندی در مقام شاعر پسین و با عنوان گذاری “کرکره های صدا” چه مقدار توانسته است رضا براهنی و شعر او را که بر پایه ی چند صدایی استوار است، بد خوانی کند و به آن “اضطراب تاثیر” خود که شاعر پسین است پایان دهد. از این زاویه اگر پاساژ پایانی شعر او را مورد مداقه قرار دهیم که با زیبایی شکل گرفته است، در می یابیم که انگار می تواند کمان رصدی باشد برای سنجه و اندازه گیری همه زوزه ها و صداهایی که از پوزه ی گرگ های رضا براهنی به سکوت آسمان نشانه رفته است و واژه ی “سکوت” و تکرار شوندگی آن متن زندی را در گشودگی یاری برساند که باب زوزه هنوز در تجدد ناتمام ما باقی است و برای شاعرهای پسین تر هم مفتوح است.

تمام فریاد

اندازه ی زوزه ی سکوت است و

سکوت

اندازه ی گرگیدن

و آسمان

قد کنارهم افتادن

 ص ۲۶

به همانگونه در شعر کوتاه “شبان سنگ ها” در صفحه ی 45 کتاب با پرتاب این زمانی قصه ی “موسی و شبان” مولانا به میانجی گری “موسی و سنگتراش” عبید زاکانی روبرو هستیم و شاعر به موجزترین شکل و با سپید خوانی در خور بیان شاعرانه خود را ارائه داده است: “شبان سنگ ها می شوم / آواز می خوانم / جوانه می روید/ …”        

این بینامتنیت در شعر “امروز هم” در صفحه ی 36 کتاب با حضور اوژن یونسکو و نمایشنامه ی آواز خوان طاس و عاشقانه های شاملو و حضور آیدا خود را توامان نشان می دهد.

کتاب درس یونسکو

پیچ و پیچ می خورد

و آواز خوان طاس

آوازی نخوانده است

آی عشق!

قدم و شعرها پراکنده اند

ایدا تا غروب نمی آید

تا ابرهای سیاه پراکنده شوند

یونسکو عنوان نمایشنامه اش “آوازه خوان طاس” را از لا به لای سوال و جواب های بی معنایی که هیچ ربطی با محتوای نمایشنامه نداشت، انتخاب کرد و این نمایشنامه  که ایده ی مرکزی آن پوچی است از تکرار یک سری جملات بی سر وته و بی ربط شکل گرفته است و در حقیقت هجونامه ای است بر علیه زندگی تکراری و بیگانه شده با سرشت انسانی. اگر آقا و خانم اسمیت در نمایشنامه ی یونسکو به صورت خودکار و مکانیکی با هم صحبت می کنند و حرف های بی ربط به هم تحویل می دهند و با خارج شدن از صحنه جای خود را به زوج دیگری می دهند تا همان حرف های تکراری آنان را تکرار کرده و دور تسلسل پوچی را به نمایش بگذراند، در نقطه ی مقابل شاملو با “ای عشق” و عاشقانه هایش به پویایی زندگی می نشیند و حضور آیدا در بسیاری از عاشقانه های شاملو به عنوان الهام بخش شعری او را به زندگی با قبول همه فراز و نشیب هایش امیدوار می سازد. شاملو در عاشقانه هایش هرچند اشاراتی به نامرادی های پیرامون و شرایط ناگوار زیستی و اجتماعی در جامعه ی مصرفی و سودا زده دارد؛ اما با بیانی شاعرانه عشق را در جمع زدن با آزادی بر اوج می نشاند و باطل السحر پلشتی قرار می دهد. حالا شاعر پسین (محمد زندی) با تقابل قرار دادن این دو بیان اندیشیدگی می خواهد در یک بینامتنیت نگاه خود را به منصه ظهور برساند. در شعر به رغم تاکید بر عشق و آیدا که بیانی استعاری هم می یابد، نگاه بد بینانه حاکم بر شعر کفه ی ترازو را به سمت یونسکو سنگین می کند. ضمن اینکه در پاساژ پایانی شعر با تاکید بر قید زمان “امروز” که نوعی منفک کردن است و به دنباله اش گزاره ی”زمان فربیکار است”، می توان به نوعی تعادل در بیان اندیشیدگی شاعر رسید و اینکه شاعر نمی خواهد به رغم اعتقادش به نیروی عشق، دون کیشوت وار وارد صحنه زندگی شود و بی سلاح کارزار کند و بیهودگی و ملال پیرامون را هیچ پندارد. “امروز هم / با ابرهای سیاه / و آیدا چتری به همراه ندارد ” (ص 37) که این حضور “چتر” در سطر پایانی خود به طنز زبیایی دامن می زند که در مقابل ملال و زشتی زندگی حربه مدرنی تلقی شده و از منظری یک آیرونی را شکل می بخشد.

تقابل دوتایی ها در شعر محمد زندی کارکرد خاص خود را دارد. زندی با شناخت از روح مدرن تقابل ها سعی ندارد که سنتزی را استخراج کند و به نتیجه گیری برسد و شعر خودش را به فرجام برساند. شعر “پرسه” با پایان بندی زیبای خود و تشکیکی که صورت می دهد شعر را به عنوان متنی باز و گشوده معرفی می کند. “در آغاز /  لب بود و / شمعدانی / یا شبیه آن” (ص۳۴) این تقابل در شعر “سوت ممتد ” تقدیم شده به “مه آ محقق” که از طریق دو مکان جغرافیایی خود را نشان می دهد و “استانبول” به عنوان یک شهر در مقابل چهارراه استانبول تهران قرار می گیرد. شاعر در این روایت گونه ضمن اینکه سعی دارد المان ها و نشانه های زیستی دو شهر را با رفتارهای اجتماعی شهروندان و تاسیسات حاکم برجسته سازد و در تقابل با هم قرار دهد درعین حال با ملتقا یافتن از باب سرنوشت انسانی سعی می کند خود را به ناظری بی طرف نزدیک کند تا از نتیجه گیری بگریزد و متن را از طریق گسست در پیوست باز نگه دارد و خوانش دیگری را از مخاطبان شعر خود طلب کند که بر تاویل پذیری استوار است . با رجوع به  آرای لکان در مورد نوستالژی می توان می نوشت: نوستالژی یعنی بازگشت به وجود کسی که در گذشته زندگی می کند، یعنی نوسازی نگاه دیگران. در نوستالژی ابژه به ما نگاه نمی کند، دیگری به جای ابژه به ما نگاه می کند. نوستالژی یعنی چشم دیگری را وام گرفتن. شاید چشم جوانی خود را به صورت گذاشتن. اینجاست که “خاطره کنار خاطره چیده اند …” در کنار سطرهای دیگر شعر خود را به مفردات دیگری تقطیع می کند و ابژه ی شعر”دیگری” شده،  به ما از ورای استانبول چشم می دوزد و با رسوخ در پاساژ پایانی راه تاویل پذیری را همچنان باز نگاه می دارد.

زن در خیابانی

با کتبه‌های عثمانی

کیف اش را

به ملوانی می‌دهد

تا به دریاهای دور بیندازد

و در چهارراه استابنول

سوت ممتد می‌کشند

تا صبح

ص ۶۶

در شعر “زمین سایه ها” هم که تقدیم به فتح اله بی نیاز شده است تمهید شاعرانه مناسب از طریق واژه ی “اشتباهی ” در سه بند شعر کمک می کند که شعر از خط سیر خطابی با اطلاق ” ناشناس” که در بند اول شعر ملحوظ شده است، فاصله بگیرد و در عدول از جمع خوردن با واژگان کلی، تن به جزئی نگری داده و با روش استقرایی با من شاعر ملتقا یافته و در یک تشکیک و عدم قطعیت جریان تقابل را به سنتز نرساند تا متن گشوده و باز بماند ضمن اینکه با هنجار گریزی کلامی تا “صورتی رنگ ترین هوا ” هم برسد که از طرفی هم نازک خیالی های مرسوم سبک هندی را به ذهن متبادر سازد.

اشتباهی نبودم

که هر ناشناس را

کنار می زنم

تا صورتی رنگ ترین هوا

تا تصویری صورتی

ص ۴۲

امبرتو اکو نویسنده و نشانه شناس برجسته در کتاب “تاریخ زشتی ” مفهوم زشتی را در سه عرصه بررسی می کند و زشتی هنری را از دو زشتی دیگر که فی نفسه و صوری هستند، منفک کرده و مطرح می کند که در هنر از زشتی می توان “باز نمودی زیبا” ارائه داد و این به پرداخت هنرمندانه بستگی دارد. اکو شاهد مثال از تابلوی “پیرمرد و نوه اش” اثر گیر لاندایو می آورد که تجسمی زیبا از زشتی است و در آن اثر نقاش با چیره دستی خاصی با برافروختن شعله مهر و عطوفت در نگاه کودک، چهره ی پیرمرد را که دارای بینی بزرگ و زشت است به چهره ای زیبا و دوست داشتنی مبدل کرده است. زندی در کتاب “کافه های بی دار” از همان شعر نخست که سطر “یک پیراهن برای معتاد کنار پل” را مطرح می کند تا دیگر شعرها که زشتی زندگی را به تصویر می کشد مانند این پاساژ شعری: “تحویلت می دهم / به غسال می گویم / به دلخواهت غسل دهد” و… یا آن شعرهایی که پیش تر اشاره رفت و بخشی از زشتی زندگی انسان معاصر که ملال و روزمرگی است را بر دایره می ریزد تلاش دارد تا آن زیبایی شاعرانه ای را به خدمت  گیرد که مخاطب از ورای زیبایی به ملال بنگرد و با زیبا کردن آن، ضرورت معنا دهی به زندگی را در یابد و با نفی این دنیای موجود به دنیای ممکن اندیشه کند. در شعر “سایه ها دیوانه ترند” که به علی باباچاهی تقدیم شده است ضمن اینکه می توان ایده ی شعر را به بیان میخاییل باختین در کتاب “مسائل بوطیقای داستایوسکی” ارجاع داد که اشاره دارد به آن نوع خاص تنهایی آدم های دانا که سبب ساز می شود تا سایر آدمیان موضع حقیقت شان را دیوانگی پندارند، در عین حال باید نوشت شاعر تلاش دارد با نوعی سبکی شوخ باورانه و رندی شک ورزانه از ملال پیرامون و روزمرگی که زشتی های عصر هستند،  بگریزد و با کلبی مسلکی و تاکید روی واژه ی “دیوانه” و بسامدی که در شعر برای آن ساخته است به عنصر “اتفاق” در شعر عطف نظر نشان دهد و با پزگیری در مقابل “ضرورت” و بار سنگین هستی اعلام دارد که ما همه محصول اتفاق هستیم و اتفاق ها زندگی ما را می سازند. نباید سخت نگیریم و باید عنایت داشته باشیم به “این هم بگذرد” شعار رواقیون که در پاره ای از مواقع پاد زهر و باطل السحر دردها و آلام بشری بوده و در طول تاریخ کارایی هم داشته است. شاید زندگی آدمی به تعبیر هایدگری نوعی پرتاب شدگی هستی شناختی و یک شوخی باشد و با این منش و رفتار می توان بر ملال و روزمرگی که زشتی های معاصر هستند فائق آمد و به شعر پناه جست که زیبایی است و زشتی را مشاطه گری می کند. همانگونه که اکو در تاریخ زشتی خود بیان داشته است و دانته در کمدی الهی با زبان شعر از طریق تجسم پر عظمتی از وحشت مطلق به آن زیبایی دست یافت. در اینجا هم زندی با طرح “دیوانه” ی شعر به جستجوی فرض حقیقت در واقعیت پیرامون بر آمده و از این طریق قصد دارد دنیای ممکن و لاجرم زیبا را با حد اعلای تخیل بر پایه ی نفی دنیای موجود بنا گذارد.

شاعران دیوانه ی زیبایی اند

و سایه ها دیوانه ترند

و دیوانه ها

گاهی لاستیک آتش می زنند

گاهی فرمول نسبیت کشف می کنند

و گاهی الکل

انسان های دیوانه

اتفاق های دیوانه

ص ۱۶

هنجار گریزی زبانی یکی از خصیصه های مهم شعری محمد زندی است و او در شعرهای این دفتر با شکستن هنجار طبیعی و منطقی زبان با نگرشی هنرمندانه، عناصر زیباشناسانه ی شعری خود را مجال بروز می دهد. زندی این تمهیدهای برجسته سازی را در انواع خود بهره می گیرد و تا زبان شعری خود را از کلام روزمره و هنجار دور کند و به آن تشخص شعری و موسیقایی ببخشد: “و آهنگساز / برایش سگفونی می سازد / تا پاسی از غبار/ پاسی از باران و برف” (ص11)

بسامدهای شعری محمد زندی در دفتر شعر “کافه های بی دار” گذشته از یک سری واژه ها از عناصر طبیعی مانند باران، سنگ، درخت و… چند واژه ی قابل مکث نظیر زمین، آزادی و … هم تشکیل یافته است که در شعرها تکرار می شوند و با نقش کلیدی خود در شعرها هم از نظر حرکت شعری و هم بار معنایی مورد توجه مخاطب قرار دارند.  در شعر ص 30 با عنوان درخور “همه جا را زمین فرا گرفته” که به بهمن بازرگانی تقدیم شده است، واژه ی زمین با بسامد قابل ملاحظه اش در شعر به یک کلیت شعری با هنجار گریزی زبانی کمک می رساند و چنین پایان بندی زیبایی  را با دیدی “سامان دانایی ” یافته در قبض و بسط نظرگاهی رقم می زند.

دوسوم ماه را زمین گرفته

دوسوم کهکشان را زمین

دو سوم هیچ جا را زمین

دوسوم بهشت را زمین

دوسوم جهنم را زمین

و دوسوم من و تو را

من و تو فرا گرفته

ص ۳۱

“آزادی” دیگر واژه ای است که بسامد درخوری در کتاب دارد و می تواند تعلق خاطر شاعر را به این واژه نشان دهد و اینکه چگونه با آزادی می توان عاشقانه زیست و تغزل کرد و راه به صلح برد. شعری کوتاه که با جزیی نگری و عدم قطعیت و سپید خوانی سروده شده است را پایان بخش این مقال می کنیم. با آرزوی شکوفاتر شدن سرچشمه های شعری محمد زندی.

” نه شب و نه روز “

هر جا که تو هستی

آزادی هست

اندامت راه ها را به صلح می رساند

و با چشم ها تو صبح می شود

وقتی خنده هایت نصیب کسی نیست

دو راهی لب هایت را

نوک می زنم

که نه شب است

 نه روز

ص۴۷

[clear]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال