In touch with Diverse Iranian Community

چند شعر از  ری‌را عباسی

0 132

 ری‌را عباسی (خرم‌آباد 9 خرداد 1341- )؛ نویسنده، شاعر و بنیان‌گذار شعر صلح. وی عضو جنبش جهانی شعر برای تغییر در جهان است. در سال 1366 ساکن تهران شد و همزمان شعر و رمان را در همان سال آغاز کرد. اولین شعرهایش در مجله‌های آدینه، کلک  و دنیای سخن چاپ شد و داستانی را در کارنامه منتشر کرد. عباسی در سال 1384 فراخوانی به هفت زبان ترجمه و  شاعران جهان را به  شعرِ صلح دعوت کرد. در سال 1385 نخستین تندیس شعرِ صلح در جهان توسط تیم این جشنواره ساخته شد.  در سال 1386 جشنوارۀ بین المللی شعر صلح با اشعاری از بیست کشور در ایران- تهران (خانه هنرمندان) به همت او برگزار شد که هفت برگزیده (4 نفر ایرانی و سه نفر دیگر از ایتالیا، عراق و برندۀ تندیس از بریتانیا-ولز) داشت. او دوبار جایزه ‌برای داستان کوتاه (مینی ‌مال) و جایزۀ پروین اعتصامی را در کارنامه‌اش دارد. در سال 1390 بورسیۀ پرینس کلاوس* را برای حضور در جشنواره و جنبشِ جهانی شعر در کلمبیا به‌دست آورد. جایزۀ نقدی همراه با تقدیرنامه ای از سوی مجلهء بین المللی ا اس جی آی** در ژاپن، به‌خاطر  انتشار مقاله‌‌ای کوتاه و انتشار شعر ِ«زمین سپید می‌خواند» دریافت کرد. اشعار عباسی تاکنون در آنتولوژی‌‌های مختلف جهان و در مجله‌‌های رسمی به زبان‌های ایتالیایی، انگلیسی، آلمانی، ژاپنی، اسپانیایی، چینی، رومانیایی، هندی، کردی، ترکی، عربی و در مجله‌های معتبر آمریکا، انگلیس، مکزیک، کلمبیا، هندوستان و ایتالیا،  ژاپن و… منـتشر‌‌‌ شده است. از وی مقاله‌های متعددی در ایران و هندوستان منتشر شده. در سال 1377 با کیانوش عیاری در کنار بازیگرانی دیگر در فیلم “بودن یا نبودن” همکاری کرد.

 آثار:
صلح، شعر ِزندگی (مجموعه اشعار چندزبانۀ شاعران جهان- انتشارات نگاه، 1392)؛ ولنتاین/ گوسفند سفید (مجموعه شعر دوزبانه- نصیرا، 1393)؛ وارونگی (رمان- فرانسه: نشر ناکجا، 2015)؛ سی پری چهارشنبه‌ها (مجموعه داستان- معیار، 1379)؛  برای این زن لر دیگر تفنگ نیاورید (مجموعه شعر- مینا، 1380)؛ چه کسی پنهان ‌تر تو را دوست دارد (منظومه همراه با نقاشی های شاعر- مینا، 1381)؛ ما کودکان دنیا حرفی داریم با دنیا (مجموعه شعر کودکان دو زبانه و سه اثر داستانی در حوزۀ کودک، 1383)؛ ترجمه اشعار بومی لرستان به فارسی (همکاری با پژوهشکده مردم شناسی و میراث فرهنگی- دوزبانه، 1384)؛ شاعرانِ صلح (گردآوری شعر شاعران ایران- قطره، 1381).

آخرین گُلدان 

  

به گلدان ها

  به زمانِ ‌ تیر خورده در من قسم‌

  محدود  نمی شود

نمی شود این شاهد زنده

که هر بار با نیزه ای در دست وسط پیشانی بلندم را

میان مشتی قلب ِ پراکنده در زمان فرو بریزد

عاشقی  که قلبش در زمان  فرو ریخت

نمی دانست به ناگاه از کنار گلدان های بی عبور

        عبور خواهد کرد

به رخ کشیدن جهان همین توفان بزرگ است

  گیاهان پرت می شوند به سینه ی زمین

دریا بی ساحل به دریا می زند

و من میان این چگونه، چگونه می  آیم

  که بر می گردم به این بهار ِ ریخته از پاییز یا بهارِ برخاسته از پاییز

می روم و  بر می گردم

می روم و برمی گردم

 به زمان تیر خورده در من قسم

  جهان بهِ گودالِ کوچکی سقوط می کند

چرا آمده باشم که  دوباره عبور کنم ؟

چه کسی به زمین  سبز پرتاب می کند؟

 چه کسی به  گلدان های بی عبور عبورِ زرد می دهد؟  ‌

    کسی چه می داند زمان دو فصل بیشتر ندارد

         من

 این شاهد زنده  تا تمامش نکنم  تمام نمی شود

  این آخرین نیزه به فصل نامه ی من است

که زمان  از هر زمانی جدایم  می کند

   زن اجاره ای

کمی قدرت اجاره کرده ام از بایگانی ارتش

 چمدانم تا همین چند روز ِ پیش مادرانه سنگین بود

 زنی همیشه سرباز

با گیس های بلند  خاکستری

قدرتی بر مدالِ سینه ام:    زن باش   مادر نباش

       عشق باش   پیاله ی عاشق نباش

     سَر باز باش   جان نثارِ مست میکده ی فرمانده نباش

  از انتظار هم به دور  منتظر هیچ دور یا  نزدیکی نباش

آن روز که به شوخ چشمی مردانه ات عاشق  شدم

 سراسر عمر سرباز زاییدم

چمدانی لبریز از مرگ ِ سربازم

تنهای تن ها بر تنم سایه زده ام  و سینه بر مدالِ باد داده ام

  من اجاره ی زن بودنم را سخت  به شما به همینجا  پرداخته ام

اگر  سر باز ِ این خانه ی ویرانه ای

بگذار چمدانم  رهاتر از تنم  قدم بر دارد.

  

ناگهان ِ پیراهنم

سر از پیراهن که در می آورم

 چه خوب است

 دنیا سر از یقه ام در می آورد

اگر دنیا از گردن ‌به بالا تغییر کند

مثل حلقه ی چشمی  ست که تغییر می دهد قضا را

 با دنیا دست به یقه  نمی شوم

 ‏چه تغییر کند چه به تعبیری تغییر کند

 سر از گردن در می آورم

شاید  ناگهان ِ پیراهنم

 دنیا  را نو  کند

عطر به هم ریخته

به این هوای گیج که  سرتا‌ پا گیج می رود

به بوهایی که با هم آمیزش ِ پنهان دارند

 تصویر زنده ی مردگانم را

 زنی می بیند که کودکی زارمی شود  وُ زار می زند:

خانه ی کودکیم را می خواهم

گرمای تنت

 سماور وُ آتش ِ قصه هایت

 مادرم را می خواهم

 ‏  زنی  میان ِ مردگانِ محض راه می رود

 باران  به زن می آمیزد    بوهای به هم ریخته از جهالت باد که

   و زن دست دراز می کند:  منم

دست دراز می کنم منم که

کلون ِ در می پیچد به  سرم

  حیات باز می شود از پیراهنِ چین دارش

می رود دور ِ مادرم بوی دارچین گیج

میخک ها ورم می کنند به گردنم    چه بویی دارد            باران  که می ریزد

که چشم هایم غرق می شود به گردنم

من  آن دیوار ِ کاهگل

من آن نقشه ی یوز پلنگ

آن  گربه سان ِ کهنسال  را می خواهم

  دست دراز می کنم منم :  منم  که از فرط اندوه شبیه دیواری که یوزپلنگنم را آب برده است

دویدنی در کار نیست

 من از قانون ِ اندوه سر پیچانده ام به گُلوَنی* سه هزار ساله ی مادرم

  که  دور افتاده از خانه   بیرون می روم

اتفاق ساده ای نیست که شکل ِ بی قانونی شکل ها باشی

 و روز هم  شکل هیچ شکلِ روشنی نباشی

حالا که همقدِ  خانه ی کودکیم کوچک شده ام

 پدرم برای توفان ها آوازمی خوانَد و مادرم درها را به باد سنجاق می کند

من چراغ ها را  خاموش  می کنم

    و از فرط اندوه به سکس در خانه پناه  می برم

پناه  ِ زنی زار که  بعد از سکس هم کودک می شود

دست دراز می کنم:  منم که کودکیم از جهالت ِ باد بزرگ شده است

منم که از بوی نزدیک به دور

 دست دراز می کنم به عطر مردگان ِ زنده ی محض

 بی قرار به سینما پناه می برم

 سینما به قصه ها پناه برده اند

چقدر قصه ها درد دارند

چقدر سینما درد دارد

میان ِ دو دست ِ خالی و قصه های نگفته  گم می شوم

   خودم  را از روز کم می کنم

 و تمام شب  شب آویز ِ شب می شوم

مثل چراغی خاموش به اتاقی تاریک

*Claus Prince

**SGI

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال