In touch with Diverse Iranian Community

شوخی نیست

بر اساس یک لحظه‌ی واقعی

عباسی، ری‌را؛ نویسنده، شاعر و بنیان‌گذار شعر صلح. وی عضو جنبش جهانی شعر برای تغییر در جهان است.

در سال 1366 همزمان در حوزه  شعر و رمان فعالیتش را آغاز کرد. اولین شعرهایش در مجله‌های آدینه، کلک و دنیای سخن و داستانش در کارنامه منتشرشد. او دوبار جایزه داستان کوتاه (مینی ‌مال) و جایزۀ پروین اعتصامی را در کارنامه‌اش دارد. در سال 1390 بورسیۀ پرینس کلاوس* را برای حضور در جشنواره و جنبشِ جهانی شعر در کلمبیا به‌دست آورد. تقدیرنامه ای از سوی مجلهء بین المللی ا اس جی آی صلح** در ژاپن، به‌خاطر انتشار مقاله‌‌ای کوتاه و انتشار یکی از شعرهایش دریافت کرد. اشعار عباسی تاکنون در آنتولوژی‌‌های مختلف جهان و در مجله‌‌های رسمی آمریکا، انگلیس، مکزیک، کلمبیا، هندوستان و ایتالیا،  ژاپن و… منـتشر‌‌‌ شده است. از وی مقاله‌های متعددی منتشر شده است.

 آثار:

 صلح، شعرِزندگی (مجموعه اشعار چندزبانۀ شاعران جهان- انتشارات نگاه، 1392)؛ ولنتاین/ گوسفند سفید (مجموعه شعر دوزبانه- نصیرا، 1393)؛ وارونگی (رمان- فرانسه: نشر ناکجا، 2015)؛ سی پری چهارشنبه‌ها (مجموعه داستان- معیار، 1379)؛  برای این زن لر دیگر تفنگ نیاورید (مجموعه شعر- مینا، 1380)؛ چه کسی پنهان ‌تر تو را دوست دارد (منظومه همراه با نقاشی های شاعر- مینا، 1381)؛ ما کودکان دنیا حرفی داریم با دنیا (مجموعه شعر کودکان دو زبانه و سه اثر داستانی در حوزۀ کودک، 1383)؛ ترجمه اشعار بومی لرستان به فارسی (همکاری با پژوهشکده مردم شناسی و میراث فرهنگی- دوزبانه، 1384)؛ شاعرانِ صلح (گردآوری شعر شاعران ایران- قطره، 1381). Rayra-Abbasi شوخی نیست

تهران میدان تجریش پاییز. راه می روم و با خود ِ لعنتیم حرف می زنم. نمی دانم چه گفتم که زنی روی

 شانه ام دست گذاشت و گفت : نگران نباش گاهی اتفاق می افته.

گفتم : ببخشید، با شما نبودم، همینطور بلند حرفی زدم، نمی دونم چی گفتم.

  زن گفت: چیز بدی نگفتی،  اتفاقه  افتادنی باشه، می افته.

زن به طرف قفسه ی لبنیات رفت، سطل ماستی را  برداشت و گفت: حالا نگاه کن.

نگاه کردم. سطل ماست را بالا برد و از روی هوا  ولش کرد روی زمین. ماست پخش زمین شد. پشنگه های ماست به همه جا پخش شد و زمین حسابی ماست مالی شد. همه نگاهش می کردند.

 زن  خونسرد  ایستاد و رو به من، گفت: چی فکر کردی ، این سطل ممکن بود به زمین بیفته و ماستی هم  نریزه. اتفاقه افتادنی باشه می افته.

به خودم گفتم خدا رحم کنه از من بدتر کم نیست. این دیگه کیه.

زن راهش را کشید و رفت و از پشت مانتوی بلند و سیاهش را می دیدم که با پشنگه های ماست

 می رفت.

  راهم را ادامه دادم و هر بار برمی گشتم به مردمی نگاه می کردم که ناغافل از روی ماست ِ ریخته شده رد می شدند. به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا مراقب بلند حرف زدنت نیستی.

   زن خیلی آرام رفت و جلوی صندوق ایستاد و گفت که سطل ماست از دستش افتاده ، چقدر بابت ریختن ماست باید پرداخت کند. مدیر فروشگاه آمد و پولی از او نگرفت.

 زن مثل یک مامور آمد و رفت و یک کلمه اضافه هم حرفی نزد . دنبالش رفتم. کنار باجه ی تلفن ایستاد. دو ریالی را  انداخت و بعد بیرون آمد و به باجه ای  دیگر رفت و کارتش را در آورد. صدایش را نمی توانستم بشنوم. بیرون  که آمد میان جمعیت گمش کردم شد.

عجیب به او فکر می کردم، تازه می دیدم خیلی ها بلند بلند با خودشان حرف می زنند.  شاید امروز قرار است بعضی ها با خودشان حرف بزنند و یکی هم مثل این زن به غلط یا درست، دست به عملی زده باشد. از فکر چیزی در آمدن کار سختی نیست، بالاخره از بازار با چند کیسه پلاستیک ِ سنگین، خودم را بیرون کشاندم و  با چنگ و دندان، گوشت و مرغ و پیاز و سیب زمینی و میوه را گرفتم  و باید به سمت دیگر خیابان می رفتم ، می خواستم  هر طور شده زور چپان سوار همین اتوبوسی بشوم که در حال پُر شدن  است.

 با خودت  که  زیاد حرف می زنی  باید بدانی هر آن ممکن است  زیر ماشین ِ دیگری  وسط خیابان له بشوی. شاید کل ِ حرف زدن با خود یک جمله بیشتر نباشد که اغلب  یا  از آن دلخوری یا دلخوش. اگر مثل امروز ِ من دلخوش باشی، هر چه بار دنیا  را روی  کولت بگذارند اصلن  نمی فهمی که خمیر شده ای. همین جمله : شما زن ِ فداکاری هستی.

 این جمله را  دیر شنیدم اما بالاخره از کسی که باید می شنیدم، شنیدم . مجادله ای  بین له شدگی و فداکاری. گیر کرده ام یا گیرم داده اند به این کلمه که دهقانِ  فداکار هم جلوی چشمم سبز شد و خیلی زود جلوی چشمم  مُرد.  فدا کاری خودش که آدم نیست زیر این همه بار بمیرد.

  حالا با این بار سنگین چطور بایستم  که ماشین ها اجازه بدهند، برسم وسط خیابان  و اگر خدا بخواهد و اتفاقی نیفتد، برسم به پیاده رو. هر چه بارم را به طرف بالا می کشم که سُر نخورد، خمیده تر راه می روم. می ترسم جلوی چشم همه بروم زیر ماشین و طرف شوخی شوخی ولم کند روی زمین. تهران با کسی شوخی ندارد.  خرید زنان ِ بی ماشین و یا زنان با ماشین  یک جورهایی مکافات دارد.

  مردی با لبخندی زیرکانه جای پارک ماشین زنی را می گیرد و زن هم هی بوق می زند، زن ِ بی ماشینی مثل من، تا می تواند کوله پشتی و  کیسه های خریدش را تا خر خره  پر می کند که دیگر به بازار نرود و چشمش هی به قیمت های بالا رونده و فروشنده های از خود راضی نیفتد.  می خواهم بازار را کول کنم حتا اگر بازار در خانه ام کپک بزند.

 اگر این باد دست بردارد چه خواهد شد. دست هایم بشدت کش آمده اند. از اردشیر دراز دست هم گذشته ام. جایی برای دست به دست کردن و یا گذاشتن  بار ندارم. می دانم تا پر شدن ِ ماشین بعدی هلاک می شوم. عنقریب دست هایم مثل میمون به زانویم برسد. میدانِ تجریش و پاییز هزار رنگش از سبزیجات همه رنگش که آس و پاست می کند و حالا ریالی ته جیبم نیست تا پاییزِ هزار دردش که نه هوایش سر راست سرد است و  نه سر راست گرم، نه باد و بارانش معتدل و نه آفتابش سرخوشَ ت می کند، هوا حالی به حالی ست،  باید گذشت از این جدول بلند که مانعی وسط بلوار است و تا زانویم ارتفاع دارد. گذشتن از خیابان عین مرگ سخت است. پایم را جلو می گذارم و به همه چیز فحش میدهم:  تف به گور تون بیاد، نمیشه یه کمی صبر کنید تا یه  زن ِ فداکار ِ سینه  سوخته، از این جهنم رد بشه، ای تو روحت  زن ِ فداکار با این خرید کردنت.

  خرید کردی یا احتکار؟

هن و هن کنان یک پایم این ور جدول  یک پایم  آن ور جدول  که دل به دریا می زنم که بگذرم، رد نشده تند بادی به دور پاهایم پیچد و صدای پلاستیک ها به هوا بلند شد. چیزی نمانده بود که باد من و بارم را با خودش ببرد. خاشاک به پرواز در آمد و چنان بالا رفت که باید چشم می بستم. چشم که باز کردم ، گوش هایم خنک شد و مثل میت قلبم از جا کنده شد. باد سر ِ جایش نشست و نیامده رفت . نه بادی نه بودی . در آخرین لحظه خیره به سمت ِ چپ، چشمم به روسری نازنینم افتاد که دور ِ اگزوز  ِ ماشینی در حال رفتن بود و با فاصله ی زیادی از من، پشت ِ چراغ قرمز، متوقف شد. خدا می داند باد چه بلایی سر ِ روسریم آورد.

چشم از روسری بر نمی داشتم . لال  وُ بی حرکت گیر کرده بودم.  نمی توانستم قدم از قدم بردارم .  یکی دو مرد رهگذر ِ با غیرت، چنان بدنبال روسریم می دویدند که انگار عضو مهمی مثل سر یا قلبم  را از زیر چرخ ماشین ها بیرون می کشند. هر چه دویدند، به چراغ قرمز نرسیدند و ماشین ها با سرعت حرکت کردند . من مستأصل ایستاده بودم،  مردان دونده دست به زانو از نفس افتاده،  نگاهم می کردند.

خیلی ها هنوز متوجه فاجعه نشده بودند. تسلیم وُ وامانده در میان شلوغی ها ایستادم.

 صورتم مثل کوره آجر پزی از خجالت داغ شده بود. دستم مثل دو  قلابِ آهنین کیسه ها را گرفته بود . و مردم کم کم به عمق مصیبتم پی می بردند و با ترس نگاهم می کردند و چنان راه را  برایم باز کردند که فکرش مثل خوابی عمیق بود ، خوابی که من پا نداشتم که حتا قدمی بدون روسری به جلو  بروم. زانوهایم سست و پاهایم می لرزید.

 سر بلند کردم  ماشین ِ شاسی بلندی که اگر صد سال دیگر هم از کنارش  بگذرم، اسمش را یاد نمی گیرم، جلویم به آرامی ایستاد. راننده مردی  نسبتا جوان  لبخندی  زد و با احترام دستش را بلند کرد و گذاشت روی پیشانیش، سلام نظامی داد و بعد اشاره کرد ، بفرمایید.

 مات و درمانده، مانده  بودم، کجا بروم؟ مرد تا کمر، بدنش را از پنجره بیرون آورد و گفت:

 دمت گرم آبجی ما که خایه نداریم. بفرما بفرما!

 طوری ایستاد که ماشینی نتواند سبقت بگیرد و یا خدای نکرده زن ِ فداکار ی مثل من نفله شود و یا توی این هیر وُ ویری کسی مرا دید نزند.

 از شرمندگی سرم پایین بود. آدم شرمنده به ظاهر سرش پایین است هزار چشم دارد.

 می دیدم اما  نمی توانستم به بنی بشری نگاه کنم. درست مثل جنایتکار ی که آفتابه به گردنش می اندازند و  با بار سنگین رهسپار خیابانش می کنند، مجبور شدم از وسط خیابان بدوم تا به این دست خیابان برسم. چشمم  که به در ِ  باز شده ی اتوبوس افتاد، لعنت فرستادم به خودم که بی دفاع  و تک و تنها افتاده ام بین باد و بار ِ سنگین ِ امروز.

با هزار مکافات سرم را توی اتوبوس بردم و از در ِ مردانه با التماس به  راننده نگاهی کردم و گفتم: ببخشید دستم گیره، بلیت دارم، توی کیفم هست، میشه در زنونه رو بزنی ؟ الان بلیت و میدم خدمتت تون.

 راننده سر پا ایستاد و با لبخندی که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم، گفت: بفرمایید خانم، از همین در بیا تو. بیا تو.

 از این در بیام تو؟ درِ مردونه؟

جواب نداده ، یکی از کیسه ها را از دستم گرفت و جلوی ماشین گذاشت و من هم از خدا خواسته، خسته و کوفته برای اینکه بر نگردم  و از در ِ زنانه، در ِ عقب سوار بشوم ، با مردها از پله ها بالا رفتم. با سوار شدنم مردم تمام و کمال ایستاده بودند و هورا می کشیدند و دست می زدند:

  زنده باد قهرمان. زنده باد قهرمان.

 کمی به دور و برم نگاهی کردم. و منهم شروع کردم  به زنده باد قهرمان گفتن. خوب که متوجه شدم دیدم  مرا تشویق می کنند. سر پایین انداختم و دوباره از درون، تنور بودم تنور.

 از راهروی اتوبوس رد می شدم  که به  قسمت زنانه بروم ، باید سر خم می کردم و از زیر میله ای رد

  می شد که همه دست به سینه ایستاده، راه را برایم باز می کردند که هر جا بخواهم بنشینم، درست  مثل فرمانده ای  که از جنگ بزرگی پیروز بر گشته باشد، صاحبان ِ صندلی، صندلی شان را به من  تعارف

 می کردند. جایی برای نشستن نبود، حتا یک صندلی خالی نبود، سر پایی ها، از دیدنم سر از پا  نمی شناختند. خط تجریش،  مینی سیتی یکی از شلوغ ترین خط های اتوبوس بود. هرچه فکر  می کردم، نمی فهمیدم چرا مرتب  مرا قهرمان صدا می زنند. منکه از درون  صدایم می لرزید، چه حرفی داشتم . اگر جرات داشتم ، باید از کسی می پرسیدم  از کدام صحنه مرا دیده است؟ از وسط به  آخر از آخر به اول از اول تا آخر؟

پرسش خیلی سختی بود. مثل اینکه خودم خودم را محکوم کنم از هر نظر.

 شاید کسی مرا درست ندیده . شاید مهم نیست که  اول و آخرش باد آمد. شاید همینکه این شکلی وارد شدم، مهم شده ام. اگر کسی هم از اول دیده بود، اصلن مهم نبود.  لحظه ای صدایشان قطع نمی شد، اوج می گرفت:

درود، درود    ای شیر زن ِ قهرمان     برتو درود  بر تو سلام

  شهامت شجاعت    این است راه هدایت

  صدای سوت  و هورا لحظه ای  قطع نمی شد. بدنم کمی سرد و بعد از شدت هیجان تب و لرز داشتم.  بالاخره بدن آدم از آهن که نیست از اینهمه هیجان و تشویق بدنم حالت مرموزی بخود گرفت، حال عجیب داشتم ،عضله های بدنم سفت شد، کمی سیخکی نشستم، سینه ام جلو آمد و با همه ی ترسم، لبخند می زدم. شاید بخاطر همین لبخند بود که دو صندلی برایم خالی شده بود. در ناباوری روی یکی از صندلی ها  نشستم. خستگی از کت و کولم  افتاد و آخ ِ بلندی گفتم.  برای اولین بار آهم را شنیدند و بیشتر تشویقم کردند.

  اگر این وضعیت نبود حتمن  با چند زن  غُر ِ مختصری می زدم که چرا صندلی های کمی به زن ها  اختصاص دارد و همیشه  از در عقب… اما هر چه  قهرمانانه می ایستم که نشان بدهم آدم با معرفتی هستم، کسی گوش نمی دهد، به زن ِ بغلدستیم  داد می زنم: خانم بشینید جا هست، خسته میشید سر پا.

زن مرتب  فریاد می زد و چیزی نمی شنید. چه می دانم شاید مرا بالاتر از خودشان می دیدند و می خواستند راحت باشم.  تا به خودم بیایم، چند نفر محافظ  دورم حلقه زدند و در ردیف جلوتر زن وُ مرد ِ خوش صدایی با هم سرود های اتقلابی را بلند بلند می خواندند و اتوبوس با همین سرود های قبل و بعد انقلاب به شادمانی  راه افتاد.  منهم  زیر لب چیزکی خواندم  که دلهره ام را بیشتر از این نشان ندهم اما بیشتر شد  :

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه      کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه    یار دبستانی من

ترسم از خواندن و روسری باد برده نیست، آخرش را چه کنم؟ این قهرمانی را چطور تحمل کنم؟

 از اتوبوس پیاده بشوم  با این گوشت و مرغ و پیاز و سیب زمینی و برای بچه هایم چه کنم؟ چه کسی در این مسیر طولانی با من پیاده می شود؟

 اگر پیاده بشوم کیلومترها باید پیاده بروم، آنهم سر بالایی تند در جاده ای خاکی ، امکان ندارد کسی با من پیاده بشود؟ شهرکی بی آب و برق ، حالا  اگر لب باز کنم و بگویم بخدا از صبح هزار بار  بدنبال آب دویده ام تا منبع آب ِ سه خانواده را پر کنند، و از بی آبی خودم را چپاندم در مستراح پارک، فکر نمی کنم کسی حرفم را باور کند. کسی که خانه خراب جنگ و بدبختی شده کاخ تعارفش می‌کنند؟

 جایی که زندگی می کنم آب ندارد، چه رسد که روسری هم نداشته باشم.

  تو بگو یک قطره آب ندارم،  بدهم دست  طرفدارانم که  اینهمه گلویشان  را برای من پاره می کنند. همیشه بدشانسی و خوش شانسی با هم قاطی می شود و معلوم نیست چه خواهد شد. حیف چه روزی دارم قهرمان می شوم. آبرو ریزی ست با اینهمه خرید.

 آخر کدام زن در راه بار بردن و بدبختی  و کار به جایی رسیده که من دومیش باشم.

 می ترسم اگر تنها پیاده بشوم  اتفاق ناخواسته ی دیگری سر راهم بیفتد، یعنی از این بدتر هم می شود؟  خدا می داند چقدر این سطل ماست، جلوی چشمم در همین اتوبوس لابه لای همین شعارها به زمین افتاد و برخاست. مثل فیلمی  که هی جلو برود و برگردد ، ماست ریخته شده  می افتاد و بالا می رفت . نه، اتفاقی نبود، آن زن عمدا ماست را  به  زمین ریخت. راست می گفت، اگر سطل  صاف روی زمین می نشست، زمین ماست مالی نمی شد. چرا کسی چیزی نپرسید. چرا  کسی نگفت آخه برای چی ؟ چه دلیلی داشت این کار.

  راننده آنقدر با مردم شاد بود که اگر هوس  می کرد،  تا قله ی قاف ما را  ببرد، می برد . و به هر کجا که می خواستیم می رساند. اطمینان دارم  تنها کسی که تنها رهایم نمی کند ، راننده است. هر مسافری  مجبور است سر ایستگاهش پیاده بشود . نه، محال است در این کاروان شادی، کسی بفکر قهرمان نباشد.

  زنی اگر پیاده می شد برایم بوسه ای می فرستاد و اگر مرد بود داد می زد: ادامه بده قهرمان فقط ادامه شرط پیروزی ماست.

گاهی یادم می رفت در چه وضعیتی هستم چنان خوشحال می شدم و می ایستادم و دستم را مشت می کردم که انگار که  وزنه ای را به هوا می برم. چطور آدمیزاد یکدفعه اینهمه بازویش عضله ای می شود. همین احساس را داشتم مثل شوهرم که زمانی کشتی گیر بود. جه چیزی بهتر از این که مرکز توجه مردم هستم و قدرتی دارم  و چه زود یاد گرفتم که قهرمانی با فروتنی و لبخند می تواند دل های زیادی را بدست بیاورد.  چه لبخندی به لب داشتم، خدا می داند. اما فروتنی همه جا کار خودش را می کند اگر نشانش ندهی به اشاره ای ،کوچکت می کنند . من که از اول  هم عددی نبودم و از درون به خودم  مثل همان خود لعنتی اول صبح ، لعنت می فرستم به آن زن و هر چه سطل ماست است. از صبح گیر همین زن و ماست ِ زهرماری بودم که روی زمین ریخت،  شک ندارم اگر به بازی همینطور ادامه بدهم بیچاره می شوم.

 با این جو ِ  شورانگیزی که  بپا شده  جز خودم  کسی به بعدش فکر نمی کند.  کم کم باورم می شود که مشکل از باد نبود،  اگر روسری سنگینی سر می‌کردم یا  گره‌ی محکم تری می زدم یا بارم را درست به موقع جابجا می‌کردم،  باد چکاره بود؟  شادی هم دو رو دارد. شاید این حق من است ، من زن ِ فداکاری هستم، حتمن دلیلی دارد که می توانم مشهور عام و خاص بشوم.

 بله حتمن دلیلی دارد، چقدر صبر کردم تا برسم به این دست خیابان. حتمن‌ آدم‌های زحمتکش یک روزی مهم می‌شوند و به جایی می‌رسند.  از من صادق‌تر کی هست؟ از من بهتر کجا هست ،چرا من نباشم؟

و بعد از ترس می گویم، نه نمی توانم. نمی توانم، اگر پیاده بشوم نه قهرمانی می ماند نه عمل ِ قهرمانانه ای. همه از یاد هم می رویم . مگر نه در راه آمدن توی همین اتوبوس  نمی شد دست روی میله های صندلی گذاشت انگار که  یک تکه یخ  توی مشتت آب بشود از سرما . تابستان هم از گرما دستت تاول می زند  از داغی همین میله ها . قهرمان کجا بود ؟ خاک بر سرت که همه جا گیر می افتی زن. مگر قهرمان سرد و  گرمش نمی‌شود؟  نمی‌خواهم این شرایط شیرین را مفت ببازم، اینهمه به من توجه دارند اما نمی‌خواهم زندگیم از هم بپاشد. نمی خواهم ، می خواهم. می خواهم، نمی خواهم…

 حالا هر چه تعداد مسافرها کمتر می شود، آشوبم بیشتر می شود. چیزی به آخرین ایستگاه نمانده، نکند وقتی همه پیاده شدند راننده مرا تحویل جایی بدهد که عرب نی انداخت.

 آدمیزاد هزار دست و صورت دارد، چه می دانم؟ از کجا باید بدانم. حالا تنها کسی که مراقبش هستم راننده است که بدجوری خوشحال و خندان است. در آینه نگاهی می اندازم، صورت گوشتالو و شانه های پهنی دارد . تا مرا در آینه می بیند. دستش را مشت می کند و می گوید: زنده باد، زنده باد زنِ دلاور.

لبخندی می زنم و زود لب هایم را جمع می کنم.  از بس که تا بن دندان به همه چیز و همه کس بی اعتمادم. از کجا معلوم آخر این خط، رسیدن به خانه ام باشد؟  دلم می خواهد یک ایستگاه زودتر پیاده می شدم که خانه ام را کسی یاد نگیرد. اگر این بار لعنتی نبود چه خوب می شد ،چه کنم که پولی برای تاکسی ندارم. چه دیوانه ای هستم، کم شنیدیم آدرس مان را بهتر از خودمان می دانند، شناسنامه همه ی ما را دارند، خانه که سهل است ،  می دانند چه  خورده ایم، با چه کسی چه گفته ایم ، مثل یک چوب کبریت هستی یا یک جعبه فشفشه.

 به درک به درک ، چکار کنم؟

 دست روی شقیقه ها به خودم فشار می آورم . هر کاری می کنم هر حرکتی، معنای دیگر ی می دهد، حتمن همین حالا که به سردرد گرفتار شده ام به نظر شان من آدم متفکر ی هستم.

 دلم می خواهد بار را از پنجره پرت کنم از شرهمه چیز خلاص بشوم و پا به فرار بگذارم.

 کدام قهرمان اهل فرار است؟ نه، هیچ آدمی پیدا نمی شود این موقعیت ِ بدست آمده را  بخاطر  خود ِمردم از دست بدهد، همه چیز بخاطر مردم است، گدا شدن، پادشاه شدن، قهرمان شدن. بچه دار شدن،  ازدواج، از خود گذشتگی، مگر غیر از این است از وقتی بدنیا می آیی همه چیز برای مردم است…

  باید کار را یکسره کنم . یک مبارز باید سبک حرکت کند، نباید به چیزی وابسته باشد. منکه مبارز نیستم، کسی چه می داند شاید هستم.  پنجره کشویی اتوبوس را با اینکه هوا سرد است، باز می کنم ،گور پدر ضرر. هوا سرد است پنجره ها همه بسته است. پشت چراغ قرمز، هر چه بدستم بیاید  پرت می کنم. دستم را  توی  یک کیسه پلاستیک  بزرگ می کنم و چشمم به مردم است که نبینند چه می کنم،  دسته ی سطل ِ ماست بدستم  می آید، مات و متحیر مانده ام ، من کی ماست خریدم ؟ سطل را  تا وسط صندلی ها بالا می آورم و آماده ام  که از پنجره پرتش کنم که زن و مرد میانسالی بلند شدند و آمدند کنارم نشستند. روسری مچاله شده‌ای در دست مرد بود و زن گفت: بهش نیاز داری.

 و با اشاره به صندلی جلو، ادامه داد: این خانم لطف کردند روسری بچه شو به شما دادند.

 ظاهراً با زن ِ جوانی تبانی کرده بودند که روسری دختر بچه‌اش را به من بدهند. سطل ماست به زمین افتاد و همین‌طور مات ماندم. ماست نریخت.

 قهرمان ِ بی همراه به چه درد می خورد . منکه از میله های سرد دستم یخ می زند و از تابستان تاول، کجایم قهرمان است ؟ دلشوره امانم را بریده . ای کاش من این  روز و این بار ِ گران  را به سر انجام برسانم  حتا با این روسری بچه گانه.

 روسری  را سر کردم و به کیسه های کنار دستم خیره شدم . هنوز هم تا آخرین ایستگاه صدای زنده باد قهرمان به گوشم می رسید. دُم جلوی روسری ، روی گردنم کوتاه بود. محکم گرده زدم . بلیت را به راننده دادم. راننده بلیت نگرفت، کنار جاده ایستاد و با شکم بر آمده و سبیل پر بارش، بارم را به زمین گذاشت و گفت: بعد از سیزده سال رانندگی توی این خط، یکی بالاخره ما رو شاد کرد، می خوای بارِ تو ببرم اون طرف جاده خواهر؟

تا بگویم آره یا نه. دو کیسه را مثل قرقی برد آن طرف جاده.

وسط جاده می دویدم که با صدای بلند گفت : برقرار باشی قهرمان. زنده باشی خواهرم.

خودم را کشان کشان به سر بالایی جاده ی خاکی  رساندم. با همه ی سرمای پاییزی عرق می ریختم که راننده ی تانکر ِ آبرسانی  را دیدم ، یک پایش را به دیوار تکیه داده بود و سیگار می کشید. می خواستم با توپ ِ پر وارد مذاکره بشوم، اما آب چیزی نبود که بعد محتاجش نباشم. هن و هن کنان گفتم: آقا بخدا دو روزه یه چیکه آب نداریم، پس کی آب میاری؟ زل زد و گفت: در خدمتم منبعِ آب پر شد. همسایه  تون هم پول داد.

 کمی از دیوار فاصله گرفت. دود سیگارش را کجکی بیرون داد و هنوز چشمش به گردنم بود.

آب که می رسید، خوشحالی مان حدی نداشت، چرا خوشحال نشدم؟ حتا تشکری خشک خالی نکردم. بار را برداشتم  و راه افتادم.

 روسری آن دختر بچه، درست دم ِ در خانه به گردنم افتاد، داشتم به خود لعنتیم غُر می زدم: آب هست، اگه  کسی همراه بود،  تشنه برنمی گشت.

_____________________

 پاییز 1370- تهران |   بازنویسی بهمن 1396

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال