تازه‌ترین‌ها
آشیان / منیر طه

منیر طه

آن سویِ دریاها

آن سویِ دریاها

«خزانِ عمرِ من امید خواهد بهاری پُر زِ سرو و بید خواهد» «صدف کردم کنون آغوش خود را بیا در آن که  مروارید خواهد» ___________ دلم آن سوی دریاها به بنده سرم فارغ زِ بندِ چون و چنده گرفتم دل به کف گفتم بیا، این ندانستم دلش جایی به بنده …

بیشتر بخوانید

دو غزل از منیر طه

دو غزل از منیر طه

پاسخ به غزلی مهرآمیز که بیت آغاز و پایانش چنین است: ایا که در سخنت نغمه‌های سرمستی ست اشاره ای زِ تو خود دستمایۀ هستی ست مگر که لطفِ تو آید به پیشباز مرا کزین گذار گذشتن نه کارِ تردستی ست ــــ کبوترانِ پیام‌آورنده تو را ربودنِ دل‌ها نه از …

بیشتر بخوانید

شعری از منیر طه

برای گل و گیاه و برای دکتر بهرام گرامی

گل و گیاه به دامن، پیامِ یار آمد به پیشبازِ خزان موکبِ بهار آمد درونِ سینۀ افسرده ارغوان رخشید صبا به در زد و با ارمغانِ یار آمد ستاره بوسه به چشمِ ترِ سحرگه زد نسیمِ صبحِ زراندوده مشکبار آمد به ساحتِ قدمش لاله صد چراغ افروخت لهیبِ خونِ شقایق …

بیشتر بخوانید

برای استاد عزیز و ارجمندم دکتر احسان یارشاطر

 این عادت من است که آنچه می‌نویسم پس از اتمام، در حال و شتاب زده به دست باد صبا رهایش نمی‌کنم مجال نفس کشیدنش می‌دهم، وقت به وقت به گِردش می‌گردم و گَرد از چهره‌اش بر می‌گیرم. این پرندۀ پرکشیده از قفس سینه را آنقدر پرواز نمی‌دهم تا بال‌های شکننده …

بیشتر بخوانید

این‌بار چه نقشۀ شومی در سر داری؟

دو غزل از منیر طه

۱- اگر موافقِ دمکراسی برای ملت ایران هستی چرا علیه نخست وزیر دمکرات ایران ، علیه ملت دمکراسی خواهِ ایران کودتا کردی؟ ۲- اگر مخالفِ جنایت و خودکامگیِ این حکومت هستی چرا آن را به گُردۀ ملت ایران نشاندی و اینهمه جنایت را به ملت ایران تحمیل کردی؟ ۳- درست است …

بیشتر بخوانید

سرودهٔ تازه‌ای از منیر طه

آن سویِ دریاها

تا آنجا که بتوانم در خورد و خوراکم رعایت بهداشت را می‌کنم هفتۀ پیش از سوپر مارکتِ ساحل، روبروی خانه غذا خریدم به انضمام ته دیگ که قورمه سبزی خوش مزه‌ای هم آرایشگرش بود. دخترم تلفن کرد و در بارۀ کتابش که  اینک بر صفحۀ آمازن نشسته است و منتظر …

بیشتر بخوانید

اشکِ پاییز

آن سویِ دریاها

  قدردانی کن از آنچه در دست داری پیش از آنی که دستت تهی گردد از آن حرف روی درازی، سیاهیِ شب نیست شعلۀ شمع ناپایدار است و لرزان باغ سرد است و توفان زده، اشک پاییز از سر و سینۀ شاخه ها برگ‌ریزان بنگر اینمایه گستاخیِ نورسان را پیشِ …

بیشتر بخوانید

سکوتِ در

آن سویِ دریاها

برای پری، دوست ارجمند و بسیار عزیزم برای محبت و کرامتش در طول سه ماه که قادر به حرکت نبودم. وقتی که خانه از قدمانِ تو شد تهی از روزنانِ پنجره خورشید سر نزد شب آرمید در دلِ تنگم به انتظار دیگر ستاره بوسه به چشمِ سحر نزد من ماندم …

بیشتر بخوانید

«بیا به دانشکدۀ خودمان، جای تو آنجاست»

یک روز آفتابی، یک جمعه، که به خانه‌اش رفته بودم، خیابان ۲۱ آذر، کوی مهر، که هر جمعه می‌رفتم، «برگهای پراکنده» را برایم نوشت: «به دوستِ دانشمندم دوشیزه منیرطه تقدیم شد» و به من داد. در این وقت من دانشجویِ دورۀ دکتری ادبیات فارسی در دانشکدۀ گل و بلبل بودم با …

بیشتر بخوانید

عزيزِ سرزمينم، تولّدت مبارك

منیر طه دلبستگی شدیدی به انديشه و راهِ مصدق دارد و از شیفته‌گان استقامت و عظمت‌ دکتر مصدق است. او سروده‌ای دارد برای زادروز دکتر محمد مصدق که در همان روز تولد‌اش – ۲۸ اردیبهشت‌ماه – آن را برای بازنشر در اختیار شهروند بی‌سی و سایت شهرگان قرار داده‌است. این سروده با یک …

بیشتر بخوانید

من چرا اینهمه خاموشم

خستۀ راهم و باری‌ست گران بر دوشم در خود افتاده و در خویشتنم می‌جوشم من چرا اینهمه خاموشم؟ من چرا اینهمه خاموشی را بر سرِ کوه نمی‌کوبم با در و بام نمی‌گویم من برای که چُنین خاموشم من برای چه چُنین در جوشم گیرمش گفتم و فریاد زدم هرچه گو.ش …

بیشتر بخوانید

تنۀ فربه بقایی در امانِ سعیدی سیرجانی

به مصداقِ زلفعلی، عین‌علی، چماق‌علی و دیگر پس و پیشِ ‌علی، ‌اخلاق‌علی هم در دانشكدهٔ ادبیات، در بخش فلسفه درس اخلاق می‌داد. روزی كه پس از كودتای فراهم آورده وارد دانشكده شد دانشجویان که در راهروی دانشکده صف بسته بودند تف به رویش انداختند. (حیف از تف) و این ملای …

بیشتر بخوانید

هله برخیز که خون بر سرِ بازار آمد

در یورش به دانشکده‌ی فنی سه دانشجو به نام‌های شریعت رضوی، قندچی و بزرگ نیا که به همراه دیگر دانشجویان می‌خواستند از دانشگاه خارج شوند، در راهروی دانشکده تیر خوردند و مردند. روزنامه های نوکرِ دربار و میرآخورانِ روزنامه نگار نوشتند: سربازان تیراندازیِ هوایی‌کرده بودند. از جان‌گذشته‌ای هم نوشت: لابد …

بیشتر بخوانید

به ياد و در سوكِ دكتر حسين فاطمی

ای سرورِ آزادگان ، يادت گرامی باد   وقتی كه آن ابله به اعدامِ تو فرمان داد ، وقتی هزاران جان كنارِ جانِ تو جان داد ،   وقتی سرودِ « زنده بادت» بر لبت غلتيد ، * خون‌خواهيَت را ای به خون آغشته ، فرمان داد   نامِ بلندت …

بیشتر بخوانید

از شهر قصه تا HOMELAND

  آفتاب از کوه سر بر می‌زند ماه روی انگشت بر در می‌زند ( سعدی) ــ من بهاره هستم مرا به یاد می‌آورید؟ در یک لحظه ذهنم بیست و اندی سال به گذشته پرواز کرد: ــ تو از یاد نرفته‌ای که به یاد بیایی. ــ  از تورنتو آمده‌ام در Revue Stage بازی دارم …

بیشتر بخوانید

برگزیدۀ ادبیات فارسی و باقیِ قضایا

  «این نوشته را پیشکش می کنم به شیوا سلیم‌خانی» از مدیر ارجمند روزنامۀ شهروند [بی. سی] که مقام پیش کسوتی در انتشار روزنامه در شهر ونکوور دارند، تقاضا کرده‌ام تشکیلِ کلاس‌های برگزیدۀ ادبیات فارسی را به آگاهیِ علاقمندان بخصوص جوانان وطنم برسانند. جوانانی که چشم و چراغِ آیندۀ ایران …

بیشتر بخوانید