In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از زلما بهادر

 ۱ فرسنگ ها پوست روی تنم قوز کرده اند هزاران فرسنگ  جاده هزار سلول پیاده از پا که می دود به سمت پلی یک نفر مدام طنابی بر گردن و سنگ هایی می برندش به…

«فوگ مرگ »

شیر سیاه بامدادی که می نوشیم آن را در غروب در ظهر در صبح ما می نوشیم آن را در شب و در نسیمی ملایم قبری حفر می کنیم جایی که یک نفر آزادانه دراز می کشد…