آشیان / زلما بهادر

زلما بهادر

دو شعر از زلما بهادر

 ۱ فرسنگ ها پوست روی تنم قوز کرده اند هزاران فرسنگ  جاده هزار سلول پیاده از پا که می دود به سمت پلی یک نفر مدام طنابی بر گردن و سنگ هایی می برندش به قعر آب پوست کهنه ی تب به مرگ دایره ای فکر می کند از فرط …

بیشتر بخوانید

«فوگ مرگ »

[clear] شیر سیاه بامدادی که می نوشیم آن را در غروب در ظهر در صبح ما می نوشیم آن را در شب و در نسیمی ملایم قبری حفر می کنیم جایی که یک نفر آزادانه دراز می کشد مردی در خانه ای زندگی می کند او با مارها بازی می …

بیشتر بخوانید

صفحه‌ی حوادث و چند شعر دیگر

صفحه‌ی حوادث باید می رسیدم فرقی نداشت روزنامه های صبح خبر از راه های مسدود داده بودند آیینه ها از شمال و جنوب جاده می ریختند دریا می گفت : تو هیچ وقت نمی رسی پاهایم مثل براده از امتداد افق دور می شدند سفر که آغاز شد گوشم به …

بیشتر بخوانید

دو شعر از زلما بهادر

آفتاب آمد دلیل آفتاب   آن که معرف حضور تو به آفتاب بود با سمتی از کلمات و دندانی از کنایه در بیراه پرسه ها به بکارت بستر گریه رسید باید طراوت ماه را به پای تو بنویسند فروغ که نبود او تنها دورترین حرف هایش را لابه لای گیسوان …

بیشتر بخوانید

یک شعر از زلما بهادر

  " چلّه خانه ی بی زاویه "   چهار ساله بودم  یا چهارده ساله ؟ نمی دانم چند شبانه روز نخوابیده بودم و طبق معمول هر شب لب هایی می آمدند و بیدار خوابی ام را مز مزه می کردند دستان کودکم روی صورتک ها خاکی و تن واره …

بیشتر بخوانید

” نفَس نامه “

  فضای اطرافم را از جیرجیرک های پرنده می تکانم و به افقی خالی از فردا خیره می شوم خودم را می بینم                       معلق در مرزی                                             شبیه امروز و آینده مرز بان زنی ست  درست هم قواره ی مرگ که به جای گذر نامه پای نفس نامه های …

بیشتر بخوانید

یک شعر از زلما

زنگ سوم شب  شب از زنگ سوم گذشته است و من روی تخت خواب کودکی ام دراز کشیده ام نیم کره ی راست مغزم خوابیده و نیم کره ی دیگر با لج بازی بیدار مانده است ! دیواری از پروانه های نارنجی وسط مغزم صف کشیده اند … از لا …

بیشتر بخوانید

دو شعر از زلما بهادر

ارابه ی سایه ها   ارابه ی سایه ها را سوار شدم و به امتداد خوشبختی دست تکان دادم نمی دانم کجای راه بودیم ولی طناب ِ گردنه هنوز راه را حلقه نکرده بود که جاده تمام شد مترسک های مسافر چاره ای نداشتند جز اتراقی دلگیر در همین اخم …

بیشتر بخوانید