In touch with Diverse Iranian Community

از آن میان کسی گفت . . .

0 79

اين روزها زندگی من شبيه راه رفتن روي يك طناب است، مثل بندبازها. من اهل تند راه رفتن نيستم اما حركت آهسته با احتمال سقوط از يك ارتفاع را هم دوست ندارم.

***

يك بی‌خانمان صدايم كرد و از من سيگار خواست. نگاهش كردم ، با تعجب پرسيد چيه؟

گفتم : ببين من يك جايي براي زندگي كردن دارم، ولي سيگار نمي‌كشم.

گفت: منهم اگر داشتم حتما ترك مي‌كردم. مي‌دانم كه زندگي در شرايط خاصي زيباست.

***

روزنامه‌ها براي اطلاع رساني سازمان وسيعي دارند و آدم‌هاي زيادي آنجا كار مي‌كنند و نان درمي‌آورند. شنيده‌ام در بعضي كشورها زندان‌ها و حتي قبرستان‌ها پراز روزنامه نگاران هستند اما نظافتچي‌ها هم از روزنامه‌ها در كارشان خيلي استفاده مي‌كنند. خوب آن‌ها هم از كارشان نان مي‌خورند.

***

در مجلس ختم يك اعدامي، همه ساكت به هم نگاه مي‌كردند. تا يكي انگار حوصله اش سر رفت و فرياد زد: من قراءة الفاتحة …

– هيس. . .

جا خورد وقتي ديد همه انگشت اشاره‌شان روي دماغشان است.

با خجالت گفت: ببخشيد.

و ساكت سرجايش نشست.

حتي موبايل‌ها هم به احترام مجلس زنگي نزدند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال