ادبیات داستان و رمان گزيده‌ها

اعترافات یک ذهن وارونه در هزار و هشتصد ثانیه

ساعت شد 6:02 دقیقه صبح و تازه رسیدم به پیپ و دندان های سارتر. در حالی که اطمینان دارم ساعت فکرم 6:03 دقیقه ست. کنار رود سن (رودخانه ای در فرانسه) پاریس با دست هایم در حال راه رفتن هستم. فکرم روی خط کشی قرار نگرفته و فعلا می خواهد کشتی های تفریحی شناور روی آب، زن و مردهایی که روی عرشه در حال خوردن و آشامیدن و عشق بازی هستند را تماشا کند. کافی است دست هایم را از داخل جیبم در بیاورم تا دوباره در زیر دالان های بزرگ و کوچک بازار شیراز گم بشوم. وقتی هم که زیر یک چادر عشایری با انواع رنگ های مختلف بنشینم و کافه چی چایی قند پهلو برایم آورد تازه متوجه می شوم که تمام مزه ادویه دکان ها را بلعیده ام تا قادر باشم شکل استکان کمر باریک های قدیمی را از لیوان های آب جو خوری تشخیص بدهم و زمان اندوخته شده ام را برای اتود زدن یک طرح خط خطی روی دیوارهای کاه گِلی نگذارم. چشم هایم مدام سوسو می زند. دنبال یک تکه ذغال می گردم تا پشت لبم را حداقل یک سبیلی نقاشی کنم؛ آنهم برای اینکه عینک شیشه گردم از بینی به پایین سرازیر نشود. این دفعه باید طبق یک برنامه پیش بروم چون یک ماه پیش به جای سبیل روی صورتم، ریش نقاشی کردم و تا یک هفته هر روز با رنگ روغن قرمز شستشو می دادم و در آخر هم رنگ موهای ریشم قرمز (اشاره به فیلم ریش قرمز ساخته کوروساوا) شد و با صراحت کامل می توانستم نقش توشیرو میفونه ( بازیگر ژاپنی) را زیر نظر کوروساوا بازی کنم. با آن حجم و رنگ ریش قادر به دیدن حتی جلوی پایم نبودم و به اندازه 12 روز هر یک دقیقه 25% شماره چشم هایم ضعیف تر می شد. با اینکه به جای شمشیر سامورایی و تیغ جراحی، استکان چایی دستم بود. چایی ام هنوز با آن هورت کشیدن هایم به نصفه نرسیده بود که همان تکه ذغال گمشده را در منقل بلال پزی پسر صاحب چادر دیدم. بدون معطلی با نعلبکی و استکان چایی و یک قند نرم شده با چایی گوشه لبم به طرف آن بچه رفتم. تنها کافی بود با یک پلک زدن ناگهانی من تمام تصویر منقل و پسر بچه تیره و تار شود. تا جایی که چشم هایم نسوزد پلک نزدم. دلیلش هم نخوردن قرص سرماخوردگی بود. قبل از اینکه وارد این چادر شوم با یک نخ، قوطی نوشابه قرص ساز را به کمربندم گره زده بودم. آخر اینکه در جیب مخفی پالتو نگهداری می شود جهت روز مبادا. البته پالتو که نه؛ بهتر است یک M65 Field Jacket (اورکت آمریکایی در زمان جنگ جهانی دوم) باشد آنهم وقتی که در خیابان های طهران و لابلای لغات و مکتب های رایج آن زمان حسابی ذرات و رنگ دانه های شن صحرایی به روی خود گرفته باشد. این جریان مربوط به دهه 50 ست که مثل مدل اولیه دهه 40 ست. مثل خیابان لاله زار که شبیه خیابان شانزه لیزه پاریس بود. خیلی چیزها عین یک سری چیزهای دیگه ست که ممکن است اصل حتی باطن آن عین را لمس نکرده باشد و اطلاعاتی هم از آن درک نکرده باشد. کاغذها از گفتن و تکرار همه این عین ها زرد و پوسیده شده است. کاغذهای جدید برای نوشته های جدید مرغوبیت ندارد. به خاطر همین است که مرتب فصل زمستان تکرار می شود، برف می بارد و با داشتن دستکش پشمی هم انگشتانم را نمی توانم گرم نگه دارم. پس پنبه بیشتری در گوش هایم می چپانم تا واژه های کمتری را بشنوم. تبصره این قضیه این است که ناشنوا باشم بهتر از اینکه کسی مدام قالب های یخ را به صورتم پرتاب کند و فریادی که می کشم ندانم از درد است یا از سردی دستهای طرف.

هنوز ساعت 6:03 دقیقه نگذشته که پاشنه کفش راستم را روی چمنزار مرز فرانسه و بلژیک احساس می کنم. معمولا اول احساس می کنم بعد تصویر خیال یا واقعیت جلوی چشمانم ظاهر می شود. در این موقعیت هاست که یک مهر قرمز مینیمال (ساده گرایی و یک مکتب هنری) محکم روی پیشانی ام خورده می شود. انگار با یک کلاه حصیری روی سرم و یک ترکه گیلاس هم در مشتم مشغول نگاه کردن به ساعتم باشم. باد همچنان با چمن ها نمایش بازی می کند و توجهی به زرد شدنشان ندارد. کمی بیشتر که سرم را بچرخانم مدادهای کوتاه و بلند با بدنه های رنگی مختلف از زیر خاک سربلند کردند. فقط کافی است که نوک یکی از مدادهای کوتاه تازه تراشیده شده باشد؛ چاره ای جز پشت فرمان پیکان مدل جوانان نشستن و رانندگی در جاده چالوس آنهم در شب را ندارم در غیر اینصورت مانیفست سوسیال دمکرات به یقه پیراهنم سنجاق می شود. اول هم نوک سنجاق، گردنم را یک ویشگونی خواهد گرفت و منتظر اجازه دادن و یا ندادن من هم نمی ماند. در این چمنزار سرسبز و زیبا که طلوع خورشید به این ریشه داران رنگ و جان بخشیده صدای شخصیت سکوت را می شنوم که از خورجین همیشگی، نگاتیوهای بلند و کوتاه را در هوا پخش می کند و تمام چمنزار مبدل می شود به گیاهان پانچ دار نگاتیوی. پس از لحظه ای که گروه گروه بچه های قد و نیم قد با نژاد و گویش های مختلف از افق شروع به دویدن می کنند، می غلتند و بعضی از آنها نگاتیوها را در لباس هایشان پنهان می کنند.  یک سری از بچه ها آنقدر نگاتیوها را در مشت عرق کرده شان محکم نگه می دارند که مردمک چشم هایشان مبدل به یک شهر فرنگ می شود. سپس فقط باید سکه های 2 روپیه به طرف جیب شلوارهایشان نشانه بروم تا اجازه دیدن شهر فرنگ هایشان را برایم صادر کنند. گرچه می دانم که هیچ کدام تدوین نشده و همه جزء راش (فیلم تدوین نشده) هستند. در نتیجه مجبورم تا آخر به تماشا بنشینم. زمانی هست که قدر از کف دادن این سکه های 2 روپیه ای را نمی دانم چون همان موقعی که عقل و سنم کمتر بود و پولی نداشتم، بعد از مدرسه به طرف سینما بروم؛ جلوی باجه بلیط فروشی یک لنگه پا بایستم و با صدای آرتیست ها فیلم را برای خودم تصویر سازی کنم.

ساعت 6:04 دقیقه است. کاپشن و شلوارم شده پر از دایره های بی رنگ کوچک و بزرگ. هوای بارانی آرامم می کند منتها صداهایی هست که سعی در برهم ریختن این حسم می کنند. مثل بوق یک کامیون با تانکر پر از بنزین، مثل صدای لاستیک پنچر یک فیات 131 که راننده آن خیال عوض کردن با زاپاس ندارد و بدون وقفه “پا رو گاز گذاشته و می تازونه” مثل صدای کنده شدن بدون وقفه تکه های یک تنه درخت به وسیله یک مجسمه سازی که لباس کار سرتاپا قرمز رنگی پوشیده و یک گل سرخ در جیب روی سینه، مثل صدای موتور هواپیمای لوفت هانزا که لابلای ابرهای پر از برف بالای سرم ناپدید می شود و مثل نوای دلربای راننده تاکسی هایی که از کثرت پول در پاکت هایشان لغت درست را بارها تکرار می کنند؛ کمی آنطرف تر یک بچه بی خانمان با یک تی شرت و شلوار گرمکن کهنه و کتونی پاره، دست های سرخ شده از سرما، نزدیک چند تکه کارتن نیم سوز. آرزو می کردم که اسم دربست به درباز تغییر پیدا می کرد که وقتی خواستم از در دیگر پیاده شوم دقیقا روی خط استوا باشم. زمانی آنجا فرود می آیم که آدم ها مشغول مرزبندی کره زمین هستند. در حالیکه قدم روی خط گچی مرزها می گذارم یک پیرمرد پوست قهوه ای با پیراهن روشن آبی، عینک دودی با دسته زرد، کلاه آفتاب گیر کابویی، شلوار جین وصله دوزی شده و پای برهنه در حال رکاب زدن روی دوچرخه اولین موجود متحرک و زنده ای است که می بینم. هر دو دور رکاب زدن او انگار روی آب خیلی روان در حال شنا بود. همانطور که با نگاه من را دنبال می کند و برق پارچه شال کشمیری دور گردن او من را خیره خود می کند. با صدای بم و کلفت می گوید: از کجا می آی؟ من بلافاصله به عقب برمی گردم تا تاکسی را نشان او دهم اما اثری از آن نبود جز یک خط گچی. با معده خالی و گرسنه گفتم: از وقتی که برگ و ساقه این درخت ها قد کشیدن و شاداب تر شدن من اینجام. پیرمرد جعبه سیگار برگ Panter را از جیب عقب شلوارش بیرون آورد: یک نخ، چند ضربه روی در قوطی، گوشه لب، یک کبریت و یک پوک عمیق و به راه خود ادامه داد. آنقدر دور شد تا آب همه جا را فرا گرفت و من در این اقیانوس در حال غرق شدن. فقط شازده کوچولو را روی گردن آخرین مرغ دریایی ریچارد باخ دیدم که به طرف آرمان شهر اگزوپری می رفت. زیر آب تنها حباب های ریز و درشت را می دیدم.

هوا گرگ و میش شده بود و هنوز حباب های ریز کف شیر قهوه در فنجان دسته دار سفید جلوی من رقاصی می کرد. تمام کادر تصویرم حباب ها و ساعت مچی و انگشتان حلقه زده دور فنجان بودند. ساعت از 6:30 گذشته بود و تمام صندلی های جلوی کافه مملو از جمعیت شده بود. کف خیابان پر شده بود از عکس های سیاه و سفید دکتر مجتهدی (استاد دانشکده فنی دانشگاه تهران و رییس دبیرستان البرز). اورکت ام را به تن کردم، 4 سکه روی میز گذاشتم و خیابان سنگ فرش شده را همراه با دوچرخه سواران پیاده طی کردم؛ اما چگونه روح و جسم معلق ام را به فکر سبقت گرفته ام برسانم؟!

 

Related posts

چطور شد که ما باختیم!

فرامرز پورنوروز

سه شعر از علی عظیمی

شهرگان

حقوق بشر؛ امانتی در دست دولت‌ها

شهرگان

اظهار نظر