ادبیات داستان و رمان

خاطرات یک مغز درهم و مرهم شبانه

وقتی روکش نرم صندلی ام را درک کردم سالن Teatro Verdi (یکی از سالن های تیاتر در فلورانس) را دیدم. مثل احساس یک مزرعه پنبه بود یا یک چیزی شبیه لمس انگشتان پینه بسته نویسنده ای که مدام خط خطی های کنته روی یک کاغذ کاهی قدیمی زمان فاشیسم را پاک کرده بود. تمام صدای مونولوگ بازیگرانی که قبلا روی این سن اجرا داشته اند را از تمام اتاقک طبقه های بالا می شنیدم. تمام سالن تاریک بود و تنها نور پروژکتوری از سقف بر من می تابید. پس از لحظه ای که همه جا را تاریکی فرا گرفت سکوتی محض کنار آن حکمفرما شد. حتی زنبورهای ملکه هم بال نمی زدند چه برسد به زنبورهای کارگر که شام آنها ریشه کاکتوس بود چون شهدهای سالن قبلا مکیده شده بود. بوی عسل از کندوهایی که لابلای دیوارهای سالن جاسازی شده بود بیرون زده و احساس می کردم در آن تاریکی مطلق قطره قطره روی سر و دست من سرازیر شده منتها نمی دانم چرا بوی نفت سیاه همه جا را برداشته بود. ناگهان نوری قرمز بر روی ساتن بزرگ سن با خطهای سیاه و سفید درهم که حالت موج را تداعی می کرد تابیده شد و پس از لحظه ای شروع به چشمک زدن کرد. صدای زنگ دوچرخه ای به فضا و تمام صداهای همهمه و جسته گریخته پوشش داد. دوچرخه ای که مدام صدای رکاب و زنجیر آن نزدیک تر می شد که… وسط پرده سن کنار رفت. احمد شاملو سوار بر Fireman Bicycle (دوچرخه آتش نشانی ساخت 1905 میلادی انگلستان) بود و وقتی کامل روی سن قرار گرفت آژیر دوچرخه را به صدا درآورد. مدام رکاب می زد و در جستجوی کوتاه ترین مسیر بود تا به بیرون از تالار بگریزد. راهی نیافت جز اینکه پیاده شود، دوچرخه را بر دوش خویش گذارد و سپس دوباره کنار صندلی های ردیف اول سوار بر آن شده و بالاخره از در ورودی سالن بیرون رفت. صدای آژیر دیگر شنیده نمی شد اما به جای آن زنگ دوچرخه را به صدا در می آورد. نور قرمز محو شده بود و دوباره تاریکی محض. تنها زمزمه و مونولوگ هایی مدام انعکاس پیدا می کرد:

  • پلان اول: دموکراسی؛ ثانیه های سپید، خاطرات صحافی شده، اِهتزاز با جلدی از گالینگور سرخ. پلان دوم: آبستره؛ خطهای ممتد خیابان، کافه های شهر، یک قلم و دهها صفحه نانوشته. پلان آتی: ملودرام؛ مرز بودن و نفس کشیدن، تمام او، پرواز بر فراز با بالهای باز. پلان آخر: نیهیلیسم؛ چشمان بسته و دیگر هیچ. نام فیلم و تاریخ نمایش: سرگذشت فریاد در سکوت / روز هجدهم تیرماه و بیست و ششم دی ماه.
  • بین تمام شیشه های شراب چند ده ساله، یک بطری سبز با نشانی از سمندی سپید پر از واژه های عشق افلاطونی، صداقت و اولویت / به جا مانده از مدینه فاضله روی طاقچه آب انبارِ عمارتِ دل آدمیان / عمرش به جایی رسیده که مثل یک کاغذ چند ده ساله زرد شده و ساس خورده نمی توان حتی آن را لمس کرد… صدای سُم سمندی در آن طرف آب انبار تاریک زیر آن لامپ سالها سوخته را حس می کنم.
  • ای مغزهای فرتوت / ای دلهای غم گسار / هان ای زبان دُهُل زن / فلوتی در زیر انگشتانم ملعبه گوش های عروسک گردان است / عروسک های صحنه اعدام در میدان شهر سراسیمه و پچ پچ کنان نام ماکیاولی را در حلقوم مارکس دار می زنند / کهنه سربازان با اسلحه های بی فشنگ خشاب ها را با کاغذ نوشته های صادق هدایت پر می کنند / خس و خاشاک هم تنها عکس ها را در آلبوم ذهنشان انبار می کنند… آنجا سرزمین ملحدان فرافکن است.
  • شب های شهر قدیم که از دیوارهای گِلی آن برگ های غوره آویزان بود / ستاره های صحن قدیم که نشیمنگاه تارزن و تنبور زن و تمبک زن بود / ارسی عمارت قدیم که همنشین آن نور و گل های فرش اتاق بود /  تخت باغ قدیم که محفل عاشق پیشه گان و عاشق کشان عمارت بود / حال بعد از گذشت سالها جز درخت های نیم سوخته و دیوار نوشته ها چیزی برای نمایش دادن نمانده… هشتی عمارت روشنایی اش را مدیون لاله هایی است که هنوز در قعر آتشکده ای بزرگ سوسو می زنند.

نوبت پرده دوم نمایش شده بود. با کنار رفتن پرده سن سالن، لامپ 112 ساله شایلت (قدیمی ترین لامپ جهان در لیورمور) آویزان از سقف ظاهر می شود. در زیر آن نور کم سو ملک جهان خانم (مهد علیا مادر ناصرالدین شاه قاجار) با شاخه گلی سیاه در لابلای انگشتانش ایستاده بود. تصویر او مثل عکس قدیمی با گوشه های زرد شده و چندتاخوردگی و چروک روی آن به وضوح دیده می شد. بیشتر به یک عکس شبیه بود تا یک آدم زنده. تنها تداعی یک تصویر بود و بس. صحنه زیر نور آن لامپ پیر پر بود از شاخ و برگ و خوشه های سبز غوره، دور تا دور دیوارهای گلی و ترک های روی آن با چند آجر از پوشش گلی بیرون افتاده منتهی شده به یک در چوبی قدیمی با یک قوزی دست نشان، پاخَره ها و پلاکی بدون هیچ شماره. هر از گاهی وزش نسیمی شاخه ها را تکان می داد. صدای ساز باربد از پس پرده به گوش می رسید. در چوبی قدیمی نیمه باز بود و وقتی باد آن را کمی به جلو و عقب می برد باربد ساز به دست را ناگهان در دربار خسروپرویز دیدم. آنها در پس پرده و تاریخ زمان خویش زندگی می کردند و تنها نواها در فضا پخش شده بود. کوزه های گلی در گوشه های دیوار و زیر شاخه های غوره به چشم می خوردند. بعضی از آنها شکسته شده بودند و دور آن را مایع قرمز رنگی پوشانده بود. پرده ها بسته و آخرین چیزی که از نظرها پنهان شد همان لامپ 112 ساله بود. این بار پس از تاریکی، زنی با دوچرخه High Wheel ( دوچرخه ای با چرخ جلوی بزرگ . چرخ عقب کوچک ساخته سال 1870 میلادی) از در تالار وارد و رکاب زنان خود را به من می رساند. صورت ژاندارک (قهرمان ملی فرانسه) زیر چراغ های هالوژن بالای سر او با همان سپر و کلاه خودی که پیش تر در کتاب ها درباره اش خوانده و دیده بودم می درخشید. گرمای بی حد و حسابی دور او را احاطه کرده بود. نزدیک من که رسید ناگهان محو شد و دوباره همه جا تاریک شد. برای بار دیگر نور پروژکتور سقف دوباره به طرف من نشانه رفته بود. از روی صندلی بی شماره ام بلند شدم و به طرف در خروجی رفتم.

در ورودی تالار به آشپزخانه آپارتمان کوچکم بعد از گذشتن از یک راهروی باریک که روی دیوارهایش تابلوهای عظیم داوینچی آویزان بود وصل می شود. هنوز برف در حال بارش بود و از پنجره سقفی دانه های برف گبه وسط آشپزخانه را سفید کرده بود. تنها کاری که می توانستم انجام دهم درست کردن یک قهوه فرانسه و نشستن زیر بارش آن یخ های سفید بود همراه با گوش دادن به صدای کم رادیو ترانزیستوری کنار جاسیگاری روی قهوه جوش:

اینجا کاسه لیسان نامَستور در لانه کلاغهای شهر بر سینه می کوبند / با اندامی خونین و عرق کرده خوراک های کفتار را می بلعند / آنجا مردمِ چمباتمه زده سرما را در آغوش گرفته اند / روح من از دست های یخ زده کودکان زلزله بکارت دریده / سالهاست فکر این ملت قمه زن خرافی در آن دشت موهوم عرب سیاه شده.       

 

 

Related posts

نگاهی به مجموعه شعر «اصالتاً درختی تبریزی‌ام» سرودهٔ نیکو مرادی

پیش‌فرض سایت

چهار ترجمه از فائزه پورپیغمبر + متن اصلی اشعار

شهرگان

داستان‌خوانی و شعر خوانی فرخنده حاجی‌زاده – ونکوور (ویدیو)

شهرگان

اظهار نظر