تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

داستان کوتاه پرسفونه

داستان کوتاه پرسفونه

 

داستان کوتاه پرسفونه (۱) 

 

ساعت کلیسا چند ضربه زد وقتی که از  خانه بیـرون آمـدم . صـدا مثـل زمانِ امروز گنگ و مبهم بود… مثل دیوارها و بوی هوا… و صدای باد… 

             به کجا باید بروم؟… 

 وقتی که از زیر پل می گذرم و قطار سوت کشان از بالای سرم می گذرد، حس می کنم که خودم را گم کرده ام. نه فقط وجودم را، بلکه راهم را هم گم کرده ام… مقصدم را هم گم کرده ام… نامم را هم گم کرده ام… 

             به کجا باید بروم؟           

می دانم بهار است . این را از گلبرگ های شکوفه ها که در اطـرافم چـرخ می زنند و روی اسفالت خیابان پراکنده می شوند می دانم… باد می آید… و مـن سردم است… 

  ناخن هایم کبودند … نه از سرما… از گلبـرگ هـای یـاس کبـود … همـان گلبرگ هایی که در کودکی چیده بودم و بوی آنها مثل مهر زندانیان جزئـی از حیاتِ پوستم شده است. 

             نامم چیست؟ 

  آیا کسی مرا می شناسد؟ کسی مرا صدا می زند تا من نـامم را بـه خـاطر بیاورم؟ و از او بپرسم من که هستم و امروز مثل روزهای دیگر باید به کجـا بروم؟ 

 تصویر گنگ و مبهمی از آغاز روز دارم… که بـاد مـی آیـد … و قطـار از روی یک پل می گذرد… و یک تالار بزرگ سرپوشیده با سـتون هـای بلنـد و پله های برقی که بالا می روند و پایین می آیند… و این پله ها هرگز از حرکـت باز نمی مانند… و آدم ها مثل  اشباح روی پله ها ایستاده انـد و چشـم هـایشـان مات و ثابت است … و خورشیدها… خورشیدهای مصنوعی و بوی مصـنوعی یاس های کبود…  و آن گاه به خاطر می آورم خودم را … وقتی که به آیینه نگـاه مـی کـرده ام زیر خوشیدهای مصنوعی و چشم هایم کـه شـفاف مـی شـده اسـت و نـامی  داشته ام که هیچ کس آن نام را نمی تواند به خاطر بسپارد … و من هـر روز بـا آن چشم های درخشان زیر خورشیدهای مصنوعی بـا لبخنـد نـامم را هجـی می کرده ام… یا روی یک تکه کاغذ نام و شماره تلفن ام را یادداشت می کرده ام… و آنها  می پرسیده اند که تو از کجا آمده ای؟             

من؟… من؟… من از کجا آمده ام؟ 

             باد می آید. 

 و یک شاخه گُل یاس کبود می چسبد روی پیـراهنم . بـوی یـاس کبـود می پیچد در زیر پوستم و پوستم به یاد مـی آورد آن بـو را … و آن چهـره  را… پوستم به خاطر می آورد آن چهره را که آن چهره کسی بود … کسی که مرا از میان بازوانِ نازک  یاس های کبود ربوده بود … من گویی از او گریخته بـودم … و او موهایم را که بلند بود و ذرات خورشید، ـ همـین خورشـید طبیعـی در بالای سرم ـ در نازکی شان شناور بود، چنگ زد و آن دسته گل یاس کبود را که چیده بودم از دستم رها شد… و … او… وقتی مرا به چنگ آورد مرا به دالانی سرد و تاریک برد . با قندیل های یخ و موهایم را نـوازش کـرد درسـت مثـل نوازشِ نسیم، مثل نسیمِ زفیروس که  از کـوه هـای المـپ Olympus می آمد…  

             کوه های المپ در کدام طرفِ من ایستاده اند؟ 

 گل های یاس در هوا پریشانه پرپر شـدند . و روی نـاخن هـای مـادرم کـه داشت تخم آفتابگردان می کاشت، نشستند. 

 مادرم گلبرگ های یاس کبود را که دید نامم را صدا زد… 

             نامم؟…          

 باد  میآید… مثل صدای پای قطار… 

 سوار قطار می شوم. آفتاب از پشـت پنجـره مـی تابـد . و نسـیم … نسـیم زفیروس را حس می کنم که از کوه های المپ آمده است و در پشـت پنجـره می وزد. 

             و صدای مادرم… 

 گلبرگ های یاس کبود به او گفته اند که کسی مرا ربوده اسـت . و مـادرم می داند که او کیست … قطار که می گذرد مـادرم در مزرعـه ایسـتاده اسـت و درونش خالی شده است … خالی خالی…  وقتی که بـا تمـام ذراتـش دریافتـه است که مرا از دست داده است.  بعد با ترسی که از خالی بودن می آید، با صدایی بسیار بی رمق مرا صـدا می زند… صدایش آن قدر رقت بـار اسـت کـه چشـم هـایم از پشـت پنجـره گریه شان می گیرد. مادرم با چشم های هراسان در یک نقطه ثابت می ماند. اول به آسمان نگاه می کند، بعد می دود. من می دانم که دارد بـه طـرف کـو ه هـای المپ می دود تا مرا بازپس بستاند… 

قطار سوت کشان می گذرد از بالای پل … مادرم دور می شود… با این کـه من دور  میشوم از او… دور… آن قدر دور که مادرم به یک دایـره ی کوچـک سیاه، به یک نقطه ی متحرک تبدیل می شود… 

             باد می آید… 

 وقتی که از قطار  پیاده می شوم و در خیابانها پرسـه مـی زنـم، زنـی بـا چشم های بسیار سیاه بی لبخند و موهای بلند و تابدار بـه چشـم هـایم خیـره می شود… گویا او همان زنی است که نامم را می داند… همان زن که سـال هـا پیش یک بار دیگر او را دیده بودم و او به چشم هایم خیره شده بود و گفتـه بود که مرا چه کسی ربوده است . و گفته بود که : تو به دو نیم شده ای. و یک نیم تو پیوسته در سرزمین سرد مردگان زندگی خواهد کرد و نـیم دیگـر تـو عاشق آفتاب است و تو نیمی از زندگی ات را به عشقِ همان مردی که تـو را ربوده است، می گذرانی. 

  ـ من چگونه می توانم عاشق مردی با شم کـه مـرا از یـاس هـای کبـودم دزدیده است؟ 

             ـ تو شش دانه از انارهای یاقوتی او را خـورده ای… وقتـی کـه گرسـنه بوده ای… 

             ـ و آن مرد… 

             ـ مردی است که می دانست تو تنها کسی هستی که دنیای سـرد تنهـایی او را پر می کنی… 

             ـ آن مرد کیست؟

             ـ خدای سرزمین مردگان… 

به دنبالش می دوم… به دنبال همان زن … همان چشـم هـای  سـیاه… او را گُم می کنم… او با باد رفته است… 

             باد می آید… 

 و نوای موسیقی را به خاطره ی پوستم می وزانـد . نوای موسـیقی از کدام روزنه به بیرون می تراود؟ آیا این صدای آواز ارفئوس نیست کـه بـرای بازپس گرداندنِ اریدیس به سرزمین ما آمده است؟ 

 نوای رامشگرانه مرا به پشت دیوار می کشاند. پشت دیوار یک سـالن سینماسـت و روی دیوار … همین دیوار که پشت آن سالن سینماست، تصویر درشـتِ مـن نقاشی شده است.  بی آنکه نام فیلم را بخوانم، وارد سالنِ تاریک می شوم. 

 صدای موسیقی را دیگر نمی شنوم ، اما همسایه ام را که مدتهاست ندیده ام می بینم که با لبخند به طرفم می آید و می گوید: 

  • Hi…

می گویم:

  • What did you say?

می گوید:

  • I Said Hi…

می گویم:           

  • After Hi… didn’t you say something?… you called my name!… do you remember my name?                    

              do you really know who… I… am?!     

 می خندد… آن قدر کشدار می خندد که موهای تنم سیخ می شوند. همین طور که می خندد از من دور می شود. سالن تاریک می شود… آن قـدر تاریـک که دیگر صدای خنده اش را  نمی شنوم. 

 روی پرده ی سینما صدای باد می آید. باد از پرده به صورتم می وزد. یک گلِ یاس کبود با باد پرپر می شـود و گلبـرگ هـایش از پـرده بـه نرمـی روی پوست صورتم می نشینند و بعد تصویرم روی پرده ظـاهر مـی شـود . صـدای مادرم را می شنوم که فریاد می زند: پرسفونه… پرسفونه… 

 باد می وزد و نام من کنار تصویرم نوشته می شود. 

             نام من: پرسفونه!             

ماه مه ۲۰۰۱ 

————————–

  1.  در اسطوره های یونانی پرسفونه دختر یکی از الهگان است که به وسیله هـادس (پلوتـو ) خـدای سرزمین مردگان دزدیده می شود. مادر پرسفونه از زئوس می خواهد که او را به سرزمین زندگان باز گرداند، اما پرسفونه شش دانه از دوازده دانه انار را می خورد و طبق قانون خدایان مجبور مـی شـود که شش ماه از سال را در سرزمین مردگان به سر ببرد . و بدین وسیله از پاییز تا زمستان زمانی است که پرسفونه در دنیای مردگان به سر میبرد. 

 

 

تبلیغات

نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights