شعر

دو شعر از زینب فرجی

 

۱

تا اطلاع ثانوی

 همه چیز این زندگی دم دمی مزاج ام را 

تعطیل کن.

وآن چین خوردگی های روی پیشانی ات را

بگذار روی چشم های دیگری،

بعدبی که بدانی 

عَلم یزید را به دست بگیر

ودرخیابان های شهر 

کوچه به کوچه بگرد

شایدبیابی

 نشانی آنکه اسمش فرشته ست

با اسب شاخ دار به دیدارم بیا

قول می دهم کیفم را 

پُراز اسباب بازی هایی نکنم که تو دوست نداری

ساعت مُچی ام،

زمان را قورت داده  

ومن 

غرق در افکار پلیدوشومی شدم

که تنهایی ام را چند برابر کرده است

دراین عکس سه درچهارمتری

دلم حوض کوچکی شده است

که ماهی های قرمز 

درآن عاشق پریدن

ازبلندترین فواره ی دنیا شده اند.

تا اطلاع ثانوی

 کره کره ی پنجره ام را می کشم پایین

تا چشمم به چشم دریا نیفتد

دریک جزر و مد رویایی،

صخره ها ومرجان ها کودکم را گرفتند

و مرا بیوه کردند.

کره کره ی مغازه ام را هم می کشم پایین

ومانکن ات را می بوسم

ومی گذارم کنار،

کنارهمان خدایی که سیب زمینی پوست می کند

برای کُپه ای آدم و طلا. 

 

۲

 بدون کوچکترین حرکتی 

به چشمهای گود رفته ی من

زل بزن

وشلیک کن به تاریکی

که من از این روشنی چیزی ندیده ام

جزگلدانی شکسته پشت پنجره،

می خواهم 

تورا نفس بکشم

اما زخم های این قلب عمیق تر از آن است

که طلای سیاه درآن کشف شود

بدون کوچکترین واکنشی در شُعاع باران

مرا دربغل بگیر

وشک کن 

به کُتی پاره که روی مبل افتاده

وخون می چکد ازآن،

 مابه تفاهمی زیباخواهیم رسید

دربرابر دیدگان قاتلان سریالی

من سرنخ این ماجرا را

در دستهایت یافتم.  

ناخن های مرا بکش

انگشت های مرا تکه تکه کن

که این روح 

حسابی درجشنِ عزای خود

نونوارخواهدکرد.

 

 

Related posts

” نفَس نامه “

زلما بهادر

اشعاری از نعیمه دوستدار

شهرگان

پنج شعر از منیژه رضایی

منیژه رضایی

اظهار نظر