In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر- قصه از هژبر میرتیموری

0 84

mirteymori

قاصدک ‏

قاصدکی دردست، برلبه ی خیالی سرد نشسته بود. نبض پاهایش در ورم کفش محکم میزد. در آسمان ِ خیالش باران ِ ‏دلتنگی اندکی فروکش کرده بود. اما هنوز قطره، قطره از قندیل های پلک بر گل های دامنش می چکید‎.‎‏ درکوچه، ‏غباری از زندگی را باد با خود می برد و برسنگ فرش خیابان حباب های تنهائی به آرامی می غلتیدند‎. ‎و در امتداد ‏روز درختان ِ غارت شده خمیازه می کشیدند و در ناهمواری زمین سایه های خواب آلوده کش می آمدند‎.‎
دو گنجشک به غبار ِ پنجره ی خیسِ همسایه نُک می زدند. و درحوصله ی بی عبور کوچه، کلاغی جسور با ‏منقارش سکوت را خراش میداد. و در فاصله ی دو جدول ِ شکسته آب ِ باریکی تکه روزنامه ای داغ را با خود می ‏برد و کمی آنطرفتر، قوطی خالی نوشابه ای در انتظار پای کودکی شیطان خم شده بود‎.‎

نگاهش را ازخیابان گرفت. دستش را به جیب برد و شانه ای را بیرون آورد. سرش را برداشت. به ‏آسمان نگاه کرد. نه، غبارگرفته تر آز آن بود تا آشفتگی روزهایش را در آن شانه کند‎.‎

آمبولانسی لبالبِ دلشوره از پیچ روزمرگی شتابان گذشت و حبابی روی میز کافه ی مقابل ترکید. ‏گارسونی جارو به دست خرده های یک ملاقات را جمع می کرد. زیر صندلی چوبی کافه گربه ای ‏ولگرد بوسه ی جامانده را لیس میزد‎.‎
درغربت پیاده رو دست فروش عابری فاصله ها را فریاد می کرد. و کمی جلوتر نوازنده ای دوره ‏گرد، دگرگونگی را می نواخت و در پیچ بعداظهر مغازه ای یکدستی را حراج کرده بود. و قصابی ‏لاشه ی قطعیت را آویزان می کرد‎. ‎
در قضاوت خیابان، نویسنده ای متنی را قطعه قطعه می کرد‎.‎جلوتر رفت. به میدانی رسید. فواره ‏حوض رنگها را به آسمان می پاشید. حالا رنگ سیاه هم تماشائی شده بود. باید میرفت. براه افتاد. هنوز ‏تا ایستگاه یقین راه مانده بود‎.‎
اذان شک از مناره ی مسجدی که دراعتقاد فرو رفته بود برخاست. و ناقوس کلیسایی تعطیل چند بار ‏باور را نواخت. وارد بازار فلسفه شد. دخترکی جوان لای تکه های معنی به دنبال حقیقت می گشت. و ‏نجاری پیر برجعبه های ابهام میخ میزد. و آهنگری با پتک بربغضی تفتیده می کوبید‎.‎
درهمسایگی آهنگر، برطبق سبزی فروش. پیازهای جوان بر خیسی برگی شعر همدیگر را به آغوش ‏کشیده بودند و زنی با زنبیلی پر فلس های خالی از لابلای مردانگی می گذشت، و پسرک زشتی، از ‏نگاهِ دختران عابر، زیبائی می دزدید. پروانه ی سرگردانی روی گلهای فرشی آویخته نشست.‏
‎ ‎
از باراز که بیرون آمد، هیچ چیز نبود. قاصدک را در روشنی هوا رها کرد‎.‎

پشت لحظه‌ها

تا سیگارم را می پیچیدم، درخت پشت خانه مان می شکند. عابری وحشت زده دست بچه اش را می گیرد و به ‏سردی دیوارپناه می برد. سیگارم را به لب می گیرم، کلاغی سرسخت توی آسمان کوچه هنوز درجا میزند. کمی آن ‏طرفتر پنجرة خانه ای متروک بهم می خورد. و باد سرفه هایم را در هوا می پراکند.‏
‏ پُکی که به سیگارم می زنم. زنی تصمیم خودش را می گیرد. دود را به آرامی بیرون می دهم. برگی ازشاخه را باد ‏میکند. تا چند پُک دیگر به سیگارم میزنم، چهار دست بیگناه و دو پای گِلی و خسته در روانادا قطع می شوند و خانه ‏ای توی غزه فرو می ریزد. ‏
به آسمان غبارگرفتة شهر می نگرم. بی آنکه ببینم، کسی خودش را به دار می آویزد. و دو روزآنطرفترِ ابرها، سیل، ‏زنی حامله را با خود می برد. و درهمسایگی شانه، دخترکی زیبا برای آینه می خواند. چند خانه پایین تر ازشب، ‏پیرمردی نا امید آخرین نفسش را میکشد. و توی باغچة همسایه جوانه ای می شکفد و ایوانی در مصر پُر بوی ‏باران می شود. ‏
سیگارم را روی کف نا موزون بالکن له می کنم. با جیب هایی پُر باد داخل می آیم. درفاصله ی پنجره و میز، ‏قراردادی برای تحویل آهن بسته میشود. و در مکزیک ماری لای خزه ها می پیچید. به ساعت روی دیوار نگاه می ‏کنم. هنوزتا انتهای امید فاصله هست. جورابهایم را بر میدارم، لباسهایم چقدرکهنه شده اند. در سایه ی ابرهای دلتنگی ‏کرکس ها هنوز در انتظارند.‏
در فاصله ی پوشیدن جورابهایم، لیوانی شور درجنوب می شکند و در نپال اتوبوسی به عمق خیس دره می غلطتد و ‏درمسیر‎ ‎صبح آلود نور دستی لاغر چیزی می نویسد.‏
‏ زیرکپری حصیری کودکی نیمه عریان هم چنان پستان آویختة مادرش را میک میزند. لباسهایم را از چوب لباسی ‏می گیرم. درکُنج تاریک ابوقریب مردی تنومند گریه می کند و درخیابان غربی زمین سپوری برگهای روزنامه را ‏جارو میکند و درانتهای قدیمی شرق، هندویی پیر به خواب میرود.‏
‏ در فاصله ی کت و شلوارم مادرم سرش را به مُهر می گذارد. و شوفری سیاه پوش شیشه ی لیموزینش را پاک می ‏کند. آماده ی رفتن می شوم. کفش هایم راکه می پوشم در بولیوی زمین جابجا می شود و زنی برشانه گِلی خانه ای ‏که دیگر نیست شیون می کند. و در امتداد تجاوز بمب ها همچنان می افتند و‎ ‎بچه های پابرهنه تانکهای‎ ‎‏ سوخته رامی ‏شمارند. خیابانی دورتر از بغداد با وزش باد دفتر مشقی از‎ ‎زیرآوار‎ ‎سرک می کشد. ابرها هم چنان در حرکتند. نه ‏آنهامی دانند کجا میروند و نه من. باهر قدم که بر می دارم کودکی می میرد. و در سبزترین گوشه ی خاک دوجعبه ‏فشنگ پُر می شود و چند مترخاک آسفالت می شود. به درحیاط میرسم. از فاصله ی خاکی خانه تادر،کسی شعری ‏می خواند و درخیابان مجاور، مترویی لبالب سکوت از پیچ روزمرگی میگذرد. و ماهی توی تُنگ مدتهاست که بی ‏حرکت است.‏
‏ هنوز پایم را توی کوچه نگذاشته ام که در زندانی نمور بسته می شود. و جوانی ورقه ای را امضا می کند. براه می ‏افتم چراغهای چهارراه سبز است. پلیس سوتی می کشد. درحوصله ی خیابان فقط ماشینها هستند که میروند. در ‏فاصله عبور یک دوچرخه کودکی بدنیا آمد. و درتبت کائنی پیر مشتی گندم به کبوترمی دهد. ‏
رودخانه هم چنان می رود. از خیابان که عبور می کنم، در پشت ‏
گرم زمین اناری روی شاخه می ترکد و زردآلوئی کال به زمین میافتد. و در کوهی ناشناس گرگی میزاید. و مگسی ‏در تارعنکبوت گرفتار می شود. هنوز راه مانده است تا بروم. سرم را بر می گردانم. مادرم هنوز جانمازش پهن ‏است. و پدرسالهاست که مرده است. به فاصله ی چند مغازه صدها پدر مُردند. و عروسی یتیم گفت بله. زیر درخت ‏شهر بی آنکه کسی بداند گربه ای جان می ‏
کند. و مورچه ها درسکوت ملخی را با خود می برند. ‏
واردکوچه که می شوم پنجره ای بازبسته می شود. و درصفحه ی آخر روزنامه کودکی گرسنه گریه می کند. ‏درخلوت آبی کوچه کلاغها سیمهای برق را نوک میزنند. بوی نان تازه می آید.‏

دسامبر٠٨ روتردام

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال