In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از بی‌تا ملکوتی برای فرزندش

1 46

بی‌تا ملکوتی فارغ‌التحصیل رشته‌ی تئا‌تر (نمایشنامه‌نویسی) دانشکده‌ی هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران است. فعالیت در مطبوعات ایران را به عنوان منتقد تئا‌تر از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۲ نوشتن شعر و داستان کوتاه را به صورت جدی آغاز کرد و در این سال‌ها، داستان‌ها و شعر‌هایش در مطبوعات و رسانه‌های ایران و خارج از ایران به چاپ رسیده است. همچنین برخی از اشعار و داستان‌های او به زبان‌های انگلیسی، چکی، ترکی استانبولی، سوئدی، فرانسوی و اسپانیایی ترجمه شده است. او سال ۱۳۸۴ به آمریکا مهاجرت کرد و در حال حاضر مقیم شهر پراگ است.

بی‌تا ملکوتی
بی‌تا ملکوتی

کتاب شناسی:

۱- مجموعه شعر «مسیح و زمزمه‌های دختر شاهنامه» نشر خورشید سواران ۱۳۷۸
۲- مجموعه داستان کوتاه «تابوت خالی» نشر کتاب آوند ۱۳۸۲
۳- «اسطوره‌ی مهر» زندگی و فیلم‌های «سوسن تسلیمی» نشر ثالث ۱۳۸۴
۴- مجموعه داستان «فرشتگان، پشت صحنه» نشر افکار ۱۳۸۹
۵- رمان «مای نیم ایز لیلا» نشر ناکجا، پاریس ۲۰۱۳

۱

مرز

 

من و تو از مرز گذشتیم

شهر من از محدوده دست های تو آغاز می شود

شهر تو از انحنای کتف من

من و تو وطن نداریم

دو اسب چوبى داریم و از روی کابوس ها می پریم

بی گذرنامه

گذرنامه ات

همان کشتزارهای آفتابگردان است

که از پشت پنجره قطار به سویت می چرخیدند

گذرنامه ات دو ورق آزادی است

و برگی از بهار پراگ

شناسنامه ات

گل های نسرین

آوازهای خانگی کوچه اختر

و یک پای روی مین مانده پسر همسایه

شناسنامه ات

ابرهای منتظر است

و بوی شیرین لیموهای شیمیایی شده

برگه ی عبور نداری

اما هر شب

لالایی می خواند برایت ماه

از گلوی كولى هاى دوره گرد

و هر صبح

می کشد پدر یک درخت

روی پیشانی ات

هر بار گریه کنی

برگ ها می ریزند زمین

و می پوشانند گلوله ها را

پسرم شهر تو ابتدای باد است

تهران

تنها طرح پارچه ى پيراهنى است

عیدها بر تنم

در عوض کنار ماست

گور کافکا

سال که تحویل شود

حسن یوسف ها را می بریم

خویشاندوی نیست

چخوف اما می آید

آن وقت به نامت می کند هر چه باغ آلبالوست

یک روز می شوم  یلنایت

و فردایش نینا

اصلا می شوم همان دختر گرجی

که برایت

راه می رود

روی رود ارس…

برای آرادکو ( کو یعنی کوچولو به زبان چکی) و برای اولین عیدش …

 بیستم مارچ ۲۰۱۴

 

 

۲

خورشید خونی

بیدار شو!

برایت

یک آغوش، دریا آورده ام

و یک فنجان، کوه های دور

و هفت شاخه نخل ایستاده ی باردار

و نانی از کاکتوس های بنفش

و پتویی از خورشید خونی

نگاهم کن!

مشت ام پر از ابرهای آشناست

و سینه ام، روز

برادرانت همه شن

خواهرانت همه بالدار

بشنو

کلمات را

این، زبان لورکاست

ساعت ها همه پنج است

اما نمی بینند

جهانگردان

آن گلوله را

گلوله ی به جا مانده

در بدن

شاعر

را

نترس!

گم نشده ایم

آن سوی جهان

می سوزانند

خانه ی ما را

تا افق، قرمز شود

تا هرعکس مسافری

شود سندی

بر دیواری

بی وطنی

برای پسرکم آراد… جزایر قناری، اکتبر ۲۰۱۴

 

 

۳

کدام رودخانه بود؟

کدام تصویر ماه در آب می رفت

که کودکی ات را با خود می برد

کدام جاده، کدام راه

قطارهای کوکی را از دست هایش

به کابوس سال هول می سپرد؟

دست های خامه ای

دست ها

دست هایی که به دنبال پستان ام،

شیشه ی پلاستیکی شیر را می نوشید.

پدرت زوربا

پدرت بالالایکا می نواخت

من اما ایرنه بودم

در شب های آتن

روی بند ناف سیرکی محقر

می رقصیدم.

من

در ویرانه های آکروپلیس

در میان بوی تهوع آور شب پره ها

غبار پنجره های قطار شب را

می گریستم.

هوهو چی چی

هوهو چی چی

کودک ام!

این قطار بوی اشک می دهد.

اسب ات را زین کن

من تمام اسباب بازی های تاریخ

را برایت بازی می کنم

در تئاتر قدیمی شهر

می خواهی آنتیگونه شوم؟

جنین ها را خاک کنم

آسیه شوم

بگیرمت از وولتاوا

دوست داری مده آ شوم؟

بشنوی

نام ات را

از میان بازی خون و چاقو

هوهو چی چی

 خواب ام می آید

لالای ام ترسناک، ترک دارد

اما

برای تو ریلی از ابر خواهد ساخت.

از مه

از تکه های آسمان

و پایان نمایش

رستگاری توست

و سقوط من

کودک ام

هلکوپتر نه،

 چرخ بال

بازنویسی تابستان ۲۰۱۵

1 نظر
  1. Artimis نظر کاربری

    من اگر بچه بودم ترجیح می دادم مادرم آغوش گرم و امنیت به سبک یک مادر به من بدهد نه شعرهای روشنفکرانه ای که پر از تناقض است و پر از نام ها و اسامی که من نه حسی از آن ها دارم و نه شاید یک روز دوست داشته باشم در باره آن ها بدانم. در ضمن این ها شعر نیست فقط نثر است.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال