In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از هرمز شریفی

0 112

من، هرمز ناصرشریفی متولد ۱۳۴۱همدان، فارغالتحصیل فوق لیسانس الکترونیک هستم. شعر را به صورت جدی از سن ۴۲ سالگی شروع کردم و اولین کتابم در سال 1390 با عنوان “در پی آشنا” از طریق نشر ثالت منتشر شد، در سال ۹۲ با همکاری کیوان ساکت، یک سی دی صوتی، بر اساس اشعار همان کتاب و با همنواییِ موسیقی سنتی ایرانی و خوانندگی سینا سرلک با عنوان “کی می‌رسد باران” و دکلمه‌ی من منتشر شد که با استقبال خوبی هم روبرو گردید. پس از آن با آشنایی با حافظ موسوی نوع نگاه من به شعر و زیبایی‌شناسی با چرخشی جدی روبرو شد که حاصل اولین کارهای من در این رویکرد جدید، در کتاب “شب، مسیر چشم آهوهاست”، توسط نشر غنچه منتشر گردید.

 [clear]

[clear]

[clear]

تشویش

 [clear]

[clear]

 وقتی که شهر آرام نمی خوابد .

شب
از لبه ی کوتاه پشت بام

تا صبح به چراغی نگاه می کند

و تو

اضطرابی هستی در صدای انقباض دیوارهای اطاقم

و من

تماشاچیِ تخیل سفیدی هستم  با صورتِ پوشیده

که روی تکه های سکوت

قدم می زند .

 [clear]

راه می روی .

راه می روم .

شب

در جایِ پاهایم قدم می گذارد .
دستهای کوچکش را به من می دهد

و ما

تا نورِ سبکِ صبحِ خیابان

قدم می زنیم .

 [clear]

دست بر نمی داری .

 [clear]

دست بر نمی دارد .

مجسمه

از سایه اش

دست بر نمی دارد .

آفتاب اهلی با مردمک های سفیدش قدم می زند

و من

روبروی بوته های عقیم

با چشم هایم ایستاده ام

و تو

از کنارمان می گذری .

[clear]

نگاهت می کنیم ،

تا غروب آفتاب در آن سوی خیابان

تا کنارِ ویترین های حریص

کنار عکسی که از لبخندش دست بر نمی دارد

کنار چراغهای رنگ مرده ،

درخت های عبوس

و پرنده هایی

که رسم بیداریِ روی شاخه ها را

از بازیِ چشم های ما یاد گرفته اند .
[clear]

دست بر نمی داری .

شهر آرام نمی خوابد .

تو راه می روی

و ما

از لبه ی کوتاه پشت بام

تا صبح به چراغی نگاه می کنیم .

 [clear]

[clear]

[clear]

ماندانا

[clear]

[clear]

ماندانا ساکت نشسته است

با اصوات سیاه دهانش

و کلاه بوقی

که چسبیده به موهاش.

[clear]

نگاه می کنم

[clear]

و او نگاه می کند،

دانه های انار را در ظرفی ،

شکسته روبروی سریدن قطره های خون بر دیوار

و اشک های شمع را

که می چکند هنوز

روی طعم شیرین مانده از کیک ،

زیر باران ،

زیر صدایِ شنیِ تانک های همسایه.

[clear]

و من

در چند دریا فاصله از خطوط قرمز روی دیوارش

به آب نمای میانه ی شهرم

نگاه می کنم .

[clear]

نگاه می کنم .

سایه ای

روبرویم نشسته است.

ماندانا

ساکت نشسته است،

در کنار فواره ای بلند که باد انحنایش را بیشتر می کند

و صدای پرنده

که آدم ها را سنگ کرده است.

سنگ هایی شفاف

که او از میانشان

به لبخند ها نگاه می کند،

لبخند آدم ها به چیزی

که او

از آن آگاه نیست

و به لب هایی

که عنکبوت بر آنان تار تنیده است.

[clear]

آیا دشوار است این ،

تصور سنگ هایی شفاف

که نبض شان را چیزی نمی افزاید ؟

[clear]

و آیا دشوار است این،

تصور ترکش هایِ خنکِ وزش مرگ

که فرو می روند در فواره

اما از انحنای لبخند سنگ ها نمی کاهند ؟

[clear]

نگاه می کنم .

من از فاصله ای بعید نگاه می کنم .

از پشت دریاها

ماندانا ساکت نشسته است ،

وقتی که مرگ می وزد

بر طعم شیرین مانده از شهر

وقتی که مرگ می وزد بر شعله های عزاداری که می جنبند .

مثل شمع هایی که می جنبند ،

وقتی که مرگ می وزد

روی طعم شیرین مانده از کیک

زیر باران .

[clear]

[clear]

[clear]

باد

[clear]

[clear]

برگی روی شاخه بود وُ باد

می وزید .

[clear]

روزی بهار ،

روزی خزان ،

نیمروز های تنهایی باد در زمستان وُ صدایش ،

که سردی زوزه های آفتاب

در کدام چکه ی آب

هلاک خواهد شد؟

[clear]

من از پنجره ،

من از برگ هم شنیده بودم

که باد حنجره دارد .

[clear]

برگی روی شاخه بود وُ باد

می وزید .

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال