In touch with Diverse Iranian Community

سینمای آدینه ـ گفتگوی «اما واتسن» با «مرجان ساتراپی»: زمانی برای امید

اما واتسن، بازیگر، فعال اجتماعی و هنرمندی که در آمریکا به طرفدار حقوق زنان بودن شهرت دارد، مدتی ست که یک باشگاه کتاب مجازی در باره زنان دارد و به علاقمندان کتابهای ارزشمند که اغلب نوشته نویسنده های زن است را معرفی می کند.

او به بهانه معرفی پرسپولیس کتاب مصور مشهور مرجان ساتراپی، نویسنده و فیلمساز ایرانی تبار مقیم فرانسه که فیلم آن یکی از محبوب ترین فیلم های انیمیشن سالهای اخیر بوده است گفتگویی با مرجان ساتراپی برای مجله ووگ انجام داده است که خلاصه ای از آن را در اینجا می خوانید.

Sat1-450x253 سینمای آدینه ـ گفتگوی «اما واتسن» با «مرجان ساتراپی»: زمانی برای امید

اما واتسن: در پرسپولیس تو نشان دادی که زنان آزادی بیشتری در دهه هفتاد میلادی به نسبت بعد از جمهوری اسلامی داشتند، تصور میکنی زندگی برای زنان حالا به نسبت زمانی که تو بچه بودی آسان تر شده؟

مرجان ساتراپی: براساس قانون، زنان آزادیهای بیشتری داشتند مثل تقاضای طلاق، اما وقتی یک زن دریابد که از نظر اقتصادی به شوهر وابسته است این حق چیزی را تغییر نمیدهد. اگر شما سه تا بچه داشته باشید، بیکار باشید و تحصیلات دانشگاهی نداشته باشید چکار می توانید بکنید جز سوختن و ساختن؟ مجبورید با همان ابله تا آخر عمر زندگی کنید!

در جمهوری اسلامی قوانین کاملا ضد زن هستند و دائم به زنان گوشزد می شود که «شما نصف مردان هستید»، به همین دلیل زنان تصمیم گرفته اند تا درس بخوانند و حالا هفتاد درصد دانشجویان زن و در تمام زمینه ها فعال هستند.

این بدان معناست که وقتی این زنان ازدواج کنند، آنها تحصیلات بالاتری از پدران، برادران و شوهران شان دارند و در نتیجه این مردان نمیتوانند به سادگی خفه شان کنند و به آنها تلقین کنند که شما نصف ما هستید.

بنابراین اگر زنان شاغل استقلال مالی داشتند بالاخره می توانند طلاق بگیرند، اگر زنان تحصیلات بالایی داشته باشند و از استقلال مالی برخوردار باشند در نتیجه کمتر تبعیض را تحمل می کنند. این نخست پله به سوی دمکراسی است.

وقتی من بچه بودم، مادرم همیشه به من میگفت: روی خوشگلی ت حساب نکن روی هوش ت حساب کن، مهم نیست که ازدواج بکنی یا نه، من میخواهم که تو درس بخوانی تا از نظر مالی مستقل باشی.

خب من فکر میکردم که او عملا دارد به من می گوید که تو خیلی زشتی و تو هیچ وقت نمیتوانی توجه یک مرد را جلب کنی و شوهری هم گیرت نمی آید پس حداقل سعی کن باسواد باشی.

sat2-382x510 سینمای آدینه ـ گفتگوی «اما واتسن» با «مرجان ساتراپی»: زمانی برای امید

من هم در دوران بلوغ همین طور بودم، مادرم در موارد بسیاری انعطاف داشت ولی در مورد درس خواندن بسیار سخت گیر بود.

‫- فکر می کنم ما خیلی چیزها را بیهود تقصیر مردها می اندازیم، این تقصیر فرهنگ تبعیض آمیزه که این آموزه ها را از زبان مادرها به فرزندان منتقل می کند که دختران باید خوشگل باشند و همه حقوق متعلق به مردان است. این مجلات زنانه هم که دیگر بیش از حد مبتذل هستند و همه ش در باره اینکه چطور می شود مثلا در چند هفته وزن را کم کرد؟ یا چطور پوست بدون چروکی داشته باشیم؟ خب این ها همه ش تقصیر مردان نیست، این رسالت ما هم هست وقتی ما همه تقصیرها را متوجه مردان کنیم همیشه خودمان را در موقعیت یک قربانی می بینیم، خب بدیهی ست که ما قربانی نیستیم ما انسان هستیم. اصلا چرا به خاطر اینکه من زن هستم متفاوت باشم یا جور دیگری بنویسم؟ هیچ کسی نمیتواند جلوی آزادی شما را بگیرد، من در یک کشور دیکتاتوری زندگی کردم و میدانم چه می گویم.

خب برای کسانی که چنین تجربه ای نداشتند سخت است که در باره آن حرف بزنند ولی تو حق داری که در این باره بگویی.

‫- من در یک کشور دیکتاتوری زندگی کردم یعنی همه چیز در آن ممنوع است اما من میتوانستم فکر کنم. من احمق نشدم چون مهم نیست چقدر آنها کنترل ت می کنند بهرحال نمیتوانند فکر ترا بخوانند.

Sat3-450x253 سینمای آدینه ـ گفتگوی «اما واتسن» با «مرجان ساتراپی»: زمانی برای امید

در پرسپولیس عمو انوش به تو میگوید که خاطره خانواده ما نباید از یاد برود، چقدر این موضوع سبب نوشتن این کتاب شد؟

‫- خیلی زیاد، من وقتی شروع به نوشتن آن کردم خیلی عصبانی بودم، دلم میخواست همه را بکشم، چند صفحه که نوشتم دیدم ای داد خودم هم شبیه آنها شدم که ازشان متنفرم. من می توانم عوامل دون پایه این بدبختی ها را ببخشم ولی تصمیم گیران اصلی مقصران این وضع هستند. بنابراین سعی کردم با آرامش بیشتری آن را بنویسم و بتوانم آن دوران را تحلیل کنم.

تا به حال چه سوال خنده داری از تو کرده اند؟

‫- آها آره، یک بار در آلمان یک خانمی بود که به او می گفتند «خانم دکتر» او پرسید در کتابت تو در باره خودت و مادرت و پدرت در آپارتمان تان نوشتی، پس بقیه خانواده تان کجا هستند؟

من گفتم خب ما یک خانواده سه نفره بودیم، او دوباره پرسید میدانم ولی خب بقیه کجا هستند؟ او تصور میکرد که ما در یک چادر بزرگ با ۲۶ نفرمان کنار هم زندگی می کنیم و در واقع او میخواست به من بگوید که من دروغ می گویم. خب من فکر کردم این خانم دکتر باید یک کمی بیشتر مطالعه کند.

یکی از اعضای باشگاه کتاب من میخواهد بداند که نظرات بسیاری در باره حجاب و اسلام وجود دارد، آیا تو فکر میکنی که اسلام و حجاب ضد فمینست باشند؟

‫- هر  مذهبی ضد فمنیست است، خب پس هر مذهبی! مسیحیت، یهودیت، حتی بودائیسم و هندوئیسم، همه شان!

این واقعا چیزی ست که در ذات تبعیض گرای مذهب وجود دارد. خب من از حجاب هم متنفرم چون آنها مجبورم میکنند که حجاب سرم کنم اما وقتی شما آنها را در غرب از اینکه بخواهند توی مدرسه هم روسری سر کنند بازدارید، این همان چیزی ست که خانواده های سنتی آنها می خواهند تا به تحصیلات عالیه نرسند و با پسرعموهایشان در یک روستایی ازدواج کنند. خب ما باید با آنها ارتباط برقرار کنیم ولی سوال من چیز دیگری ست، چرا ما سی سال پیش این همه زن باحجاب در غرب نداشتیم ولی حالا داریم؟

برای اینکه در فرانسه این یک بحران هویتی شده است، آنها حتی پس از سه نسل هم «عرب» خوانده می شوند و وقتی به زادگاه اجدادی شان بازمیگردند «فرانسوی». آنها هیچ جایی با احترام روبرو نمی شوند بنابراین به مذهب روی می آورند.

بنابراین بهتر است تا به آنها هویت دیگری داده شود، اجازه داده شود که تحصیلات عالی داشته باشند و با جامعه سازگار شوند به نظر من نه قانون و نه حتی انقلاب نمی تواند چیزی را عوض کند اما تکامل فرهنگی تدریجی می تواند.

می دانی چرا این بنیادگرا آنقدر قدرتمند هستند؟ چون با احساسات مردم بازی می کنند، آنها نعره می کشند و به هیجان می آیند و میخواهند خودشان را بکشند.

اما اگر از مردم بخواهید تا فکر کنند حتما نتیجه چیز دیگری خواهد بود، من وقتی سی سالم بود با خودم میگفتم من دنیا را عوض میکنم ولی در چهل سالگی با خودم میگفتم من حتی نمیتوانم خودم را نگه دارم، بعد تصمیم گرفتم که خودم را عوض کنم.

من عاشق این چیزهایی هستم که در باره یاد دادن تفکر مستقل به مردم می گویی، در واقع مهمترین چیزی که من در مدرسه یادگرفتم این بود که چطور فکر کنم. اگر کسی از تو بپرسد کجایی هستی چه می گویی؟

‫- بخش هایی از من همیشه ایرانی باقی می ماند. مثلا مهمان نوازی من همیشه ایرانی باقی می ماند. من مثلا هر چرندی که یک آدم مسن بگوید چیزی به او نمی گویم چون در فرهنگی که در آن بزرگ شدم احترام به کهن سالان همیشه توی ذهن ما بوده، چیزهایی هم بوده که هیچ وقت قبول نداشتم مثلا این که مردان باید نقش های خاصی داشته باشند و زنان باید باید پاکدامن باشند و از این مزخرفات.

بخش هایی از من هم شبیه فرانسوی هاست که همیشه ناراضی هستند و در عین حال خوشگذران، طنز بریتانیایی ها را دوست دارم و اینکه آمریکایی ها سعی می کنند خود را خوب جلوه بدهند را هم دوست دارم.

با ایرانی هایی بسیاری هم که همزبان بوده ایم حرف زده ام و حرف شان را نفهمیده ام، بنابراین مهم نیست شما کجایی هستید، این درایت شماست که شما با دیگران به اشتراک می گذارید.

بنابراین با این جور دسته بندیها مثل اجتماع ایرانی ها، یا مرد و زن میانه ای ندارم.

آیا کتابهای تو در ایران در دسترس هستند؟

‫-وقتی من بچه بودم ما آخرین آلبوم های موسیقی غربی را روی نوارهای موسیقی یک هفته بعد توی خانه گوش می دایم، در ایران همه چیز را می شود پیدا کرد فقط در بازار سیاه، هر چقدر بیشتر مردم را از چیزی منع کنند علاقه به آن افزایش پیدا می کند.

فکر کنم همه ما یک جورهایی اسکیزوفرنیک هستیم چون یک زندگی دوگانه داریم و در ضمن همه چیز هیجان انگیز به نظر می آید ولی اینجا من برای اینکه یک چیز هیجان انگیز پیدا کنم باید بروم به بانک دستبرد بزنم.

تو چهار فیلم ساختی، چه چیزی به تو الهام می دهد؟

‫- سینما برای من یک ماشین همدلی ست، هیچ رسانه دیگری نیست که بتواند به اندازه سینما همدلی به وجود بیاورد، در سینما شما منفعل هستید و می گذارید تا احساساتان بروز کند. وقتی کتاب می نویسم تنها هستم ولی وقتی فیلم می سازم مدیر تولید گاهی پیشنهاداتی می دهد که به ذهن من نرسیده بود. دلم می خواست قبل از مرگ چند بار دیگر زندگی میکردم تا کارهایی را که همیشه دلم میخواست بکنم، مثلا دلم میخواست رقاص بشوم.

من یک سوال هم از سوی یک زن ایرانی عضو باشگاه کتابم دارم که می پرسد چه امیدی برای ایرانیان و زنان ایران دارید؟

‫- اینکه هفتاد درصد دانشجویان ایران زن هستند به من امید می دهد و من می شنوم که زنان بیشتر از قبل از ازدواج اجباری سر بازمی زنند و مردان در خانواده دیگر آن قدرت سنتی قبل را ندارند. این تغییرات به آرامی سبب می شوند که من به آینده امیدوار باشم.

وقتی احساس یاس می کنی یا میخواهی که به جنگیدن ادامه بدهی چه چیزی به تو روحیه میدهد؟

‫- من راه می روم، یک بار حدود چهل کیلومتر راه رفتم.

خب من هم مثل همه مردم گاهی دچار یاس می شوم و فکر میکنم به هیچ دردی نمیخورم، بعد سعی میکنم با آن مقابله کنم و در این فرصتی که از عمرم باقی مانده کارهایی را که باید انجام بدهم. قبل از نوشتن پرسپولیس دچار افسردگی عمیق شدم، یک بار به آمبولانس زنگ زدم و گفتم نمیتوانم نفس بکشم، آنها هم آمدند و مرا توی یک ورقه آلمینیومی پیچیدند مثل یک مرغ سرخ شده بعد رویم را پوشاندند روی برانکارد گذاشتند و از پله ها پایین بردند، بالاخره از روی برانکارد پرت شدم و سرم شکست، بعد که نفسم برگشت،  پرسپولیس را نوشتم. اگر سرم چهار تا بخیه نمیخورد، پرسپولیس را نمی نوشتم!

بالاخره ما آدم هستیم نه روبات بنابراین گاهی هم افسرده می شویم ولی من حالا دیگر از آن نمی ترسم و در نتیجه افسردگی زودتر از بین می رود.

خب این یک پایان خوب برای این گفتگوی فوق العاده بود.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال