In touch with Diverse Iranian Community

سی‌ سالگی

noushin-ahmadi3-e1324667254513 سی‌ سالگی
نوشین احمدی خراسانی

وقتی‌ همه‌چیز را گفت‌، چشمانش‌ یك‌ كاسه‌ قرمز شده‌ بود، از اشك‌هایی‌ كه‌ نریخته‌ بود. فكرش‌ را هم‌ نمی‌توانستم‌ بكنم‌. سرم‌ را جلو گرفته‌ بودم‌ و بدون‌ این‌كه‌ به‌ اطرافم‌ نگاه‌ كنم‌ بی‌مهابا می‌رفتم‌. جای‌ تأمل‌ نبود، فرصت‌ كم‌ بود. به‌دنبال‌ چه‌ می‌گشتیم‌ كه‌ آن‌چنان‌ تند می‌تازیدیم‌ و تازه‌ وقتی‌ نگاه‌ می‌كردیم‌ به‌قول‌ «فروغ‌» می‌دیدیم‌ كه‌ «پیش‌ نرفتیم‌، فرو رفتیم‌». حرف‌هایش‌ ربطی‌ به‌ من‌ نداشت‌ فقط‌ به‌عنوان‌ دوست‌ باید گوش‌ می‌كردم‌ اما چه‌ باید می‌گفتم‌، دلداری‌ دادن‌ را هم‌ بلد نبودم‌، اصلاً كسی‌ می‌توانست‌ دلداری‌اش‌ دهد؟ اول‌ گفتم‌ كه‌ حالا اتفاقی‌ است‌ كه‌ افتاده‌ باید فكری‌ كرد. می‌دانستم‌ احمقانه‌ است‌. «باید» كلمه‌ی‌ احمقانه‌ای‌ است‌ كه‌ فقط‌ از دو نفر شنیده‌ می‌شود آن‌كه‌ می‌خواهد تو را مرعوب‌ كند و كسانی‌ مثل‌ من‌ كه‌ می‌خواهند نسخه‌ درد برای‌ دیگران‌ بپیچند. هم‌ سن‌ بودیم‌ برای‌ همین‌ احساس‌ عجیبی‌ داشتم‌ انگار داشت‌ به‌ كل‌ نسل‌ من‌ توهین‌ می‌شد. فكر كردم‌ ما هم‌ داریم‌ به‌ مرض‌ نسل‌ قدیم‌تر مبتلا می‌شویم‌: «كمردرد، پادرد، خیانت‌ و…» احساس‌ بیماری‌ كردم‌. گفتم‌: «به‌ خودمان‌ نگاه‌ كن‌، ما هم‌ تغییر كرده‌ایم‌، دیگر از سی‌ گذشته‌ایم‌». وقتی‌ 29 ساله‌ بودم‌، منتظر سی‌ سالگی‌ام‌ بودم‌. فكر می‌كردم‌ اتفاقات‌ زیادی‌ رخ‌ خواهد داد. می‌گفتند: «زن‌ در سی‌سالگی‌ به‌ اوج‌ زیبایی‌اش‌ می‌رسد». چندباری‌ با این‌ نیت‌ در آینه‌ نگاه‌ كردم‌. به‌ نظرم‌ تغییری‌ نكرده‌ بودم‌ حتا زشت‌تر شده‌ بودم‌. البته‌ این‌ سیگار لعنتی‌ پوستم‌ را داغان‌ كرده‌ بود. شاید برای‌ زنانی‌ كه‌ به‌ خودشان‌ می‌رسند و هر روز به‌ صورت‌شان‌ سیب‌زمینی‌ و یا پوست‌ میوه‌ و ماست‌ می‌مالند، این‌طور باشد، اما نه‌ برای‌ من‌ و نه‌ برای‌ خیلی‌ از دوستانم‌. وقتی‌ داشتم‌ در آن‌ آینه‌ نگاه‌ می‌كردم‌ احساس‌ می‌كردم‌ سال‌ها به‌ گنجینه‌ای‌ كه‌ داشتم‌ بی‌توجه‌ بودم‌ و حالا كه‌ دارم‌ آن‌را از دست‌ می‌دهم‌ قدرش‌ را می‌دانم‌. در خیلی‌ جاها دیده‌ بودم‌ كه‌ زنان‌ با زیبایی‌شان‌ خیلی‌ چیزها را به‌دست‌ آورده‌اند و همیشه‌ آن‌را مسخره‌ می‌كردم‌ اما یك‌ لحظه‌ فكر كردم‌ كه‌ نكند اشتباه‌ كرده‌ام‌ شاید می‌توانستم‌ با آن‌ چیزهایی‌ را به‌دست‌ آورم‌ كه‌ همیشه‌ خودم‌ را از آن‌ منع‌ كرده‌ام‌. اما حالا چی‌؟ به‌ خودم‌ لعنت‌ فرستادم‌ كه‌ عقلم‌ را از دست‌ داده‌ام‌. گاهی‌ آینه‌ تو را به‌ فكرهایی‌ وامی‌دارد كه‌ سال‌ها آن‌را از خود دور كرده‌ای‌. حالا كه‌ آن‌ چیزها از دست‌ می‌رود چرا باید غصه‌ بخورم‌؟ اما باز نمی‌توانم‌ خودم‌ را از وسوسه‌ به‌دست‌ آوردن‌ چیزهایی‌ كه‌ به‌راحتی‌ به‌دست‌ می‌آمد خلاص‌ كنم‌. حالا احساس‌ ضعف‌ می‌كنم‌. توانایی‌ و زیبایی‌: هر دوی‌ آن‌ها داشتند مرا ترك‌ می‌كردند. دیگر توانم‌ داشت‌ تحلیل‌ می‌رفت‌. آیا این‌ درگیری‌ها نشانه‌ سی‌سالگی‌ام‌ بود؟ چند ماهی‌ بعد از سالگرد تولد سی‌سالگی‌ام‌، فكرم‌ به‌دنبال‌ یافتن‌ تغییراتی‌ در خودم‌ مشغول‌ می‌شد، اما هیچ‌ نمی‌یافتم‌. اما حالا كه‌ به‌دنبال‌ تغییرات‌ نبودم‌، احساس‌ می‌كردم‌ تغییر كرده‌ام‌. یادم‌ افتاد چهار پنج‌ سال‌ پیش‌ هیچ‌وقت‌ فكر نمی‌كردم‌ كه‌ كسی‌ بتواند داستانی‌ را كاملاً به‌دروغ‌ سرِهم‌ كند، هرچه‌ می‌گفتند كه‌ مثلاً این‌ حرفی‌ كه‌ فلانی‌ زده‌ است‌ دروغ‌ است‌ پافشاری‌ می‌كردم‌ كه‌: «نه‌ خودش‌ گفته‌ چطور می‌تواند همه‌اش‌ دروغ‌ باشد» اما حالا بهش‌ گفتم‌: «ببین‌ ما هم‌ تغییر كرده‌ایم‌، الان‌ من‌ به‌راحتی‌ می‌توانم‌ دروغ‌ بگویم‌» و خودم‌ از خودم‌ تعجب‌ كردم‌ كه‌ از كی‌ این‌كار را به‌راحتی‌ انجام‌ داده‌ام‌. قبل‌ از سی‌سالگی‌ فقط‌ می‌توانستم‌ به‌ خودم‌ دروغ‌ بگویم‌ اما حالا می‌توانم‌ به‌ دیگران‌ هم‌ دروغ‌ بگویم‌. بعد نگاهش‌ كردم‌، گفت‌: «اصلاً فكر نمی‌كردم‌ با من‌ این‌كار را بكند، اصلاً این‌طوری‌ نبود». گفتم‌: «برای‌ این‌كه‌ واقعاً این‌طوری‌ نبوده‌، این‌طوری‌ شده‌… خودمان‌ را نگاه‌ كن‌». در دنیای‌ دیگری‌ بود، به‌ من‌ گوش‌ نمی‌داد. درد تمام‌ صورتش‌ را پر كرده‌ بود، گفت‌: «حالا همه‌چیز برایم‌ فرق‌ كرده‌، به‌ نظرم‌ واقعیت‌ زندگی‌ را می‌بینم‌» گفتم‌: «واقعیتی‌رو كه‌ برامون‌ ساختن‌، ما فقط‌ داریم‌ در مقابل‌ این‌ دنیا كوتاه‌ می‌آییم‌…» گفت‌: «نه‌ ما نمی‌فهمیدیم‌ همه‌چیز رو خوب‌ می‌دیدیم‌» گفتم‌: «نه‌ مارو تغییر دادن‌، آن‌ موقع‌ هم‌ واقعیت‌ بود اما ماهارو عوض‌ كردن‌، وقتی‌ عوض‌ می‌شی‌ واقعیت‌ هم‌ عوض‌ می‌شه‌». یادم‌ آمد زمانی‌ كه‌  دانشجو بودیم‌ و كار در یك‌ شركت‌ ساختمانی‌ ما را با هم‌ آشنا كرد. از آن‌جا دوستی‌مان‌ شكل‌ گرفت‌. آن‌ موقع‌ سر به‌ سر خانم‌ مسنی‌ می‌گذاشتیم‌ كه‌ مرتب‌ پشت‌ سر این‌ و آن‌ غیبت‌ می‌كرد. همیشه‌ همین‌ كه‌ الان‌ جلوی‌ من‌ نشسته‌ به‌ من‌ می‌گفت‌: «عجب‌ حوصله‌ای‌ داره‌، این‌ همه‌ موضوع‌ تو این‌ دنیا، هی‌ می‌شینه‌ پشت‌ این‌و اون‌ حرف‌ می‌زنه‌» و بعد با هم‌ می‌خندیدم‌ و شروع‌ میكردیم‌ به‌ بحث‌ در مورد كتابی‌ كه‌ قرار گذاشته‌ بودیم‌ بخوانیم‌، اما حالا… حالا كم‌كم‌ داشتیم‌ می‌پذیرفتیم‌ كه‌ ضعیفیم‌. چشمانم‌ پر از اشك‌ شد گفتم‌: «نگاه‌ كن‌، به‌چه‌ روزی‌ افتادیم‌… چقدر تغییر كردیم‌» گفت‌، «دنیا تغییر كرده‌» گفتم‌: «نه‌ ما تغییر كردیم‌…». گفت‌: «دفترچه‌ خاطراتش‌ را خواندم‌… همه‌چیز رو نوشته‌ بود… فكر می‌كردم‌ آدم‌ صادقی‌ است‌ برای‌ همین‌ هم‌ باهاش‌ ازدواج‌ كردم‌… گفتم‌ با این‌ مردهای‌ روشنفكر كه‌ همشون‌ انگار از دماغ‌ فیل‌ افتادن‌ و دنبال‌ این‌ و اونن‌، نمی‌شه‌ زندگی‌ كرد، گفتم‌ این‌ صادق‌ و پاكِ… دیگه‌ لازم‌ نیست‌ دنبال‌ فلان‌ عاشق‌ و شیفتش‌ كه‌ براش‌ شعر گفته‌، باشم‌…» گفتم‌: «حتماً صادقه‌ بوده‌ اما حالا عوض‌ شده‌…». چطور شد عوض‌ شدیم‌؟ یاد مهمانی‌ آن‌ شب‌ افتادم‌. اولین‌بار بود كه‌ به‌ جمع‌ آن‌ها می‌رفتیم‌. دیگر ما را پذیرفته‌ بودند، فقط‌ به‌ این‌ دلیل‌ كه‌ چند جایی‌ اسم‌مان‌ را دیده‌ بودند. در تنهایی‌ خودمان‌ را بالا كشیدیم‌، آن‌موقع‌ كسی‌ ما را در جمع‌شان‌ نمی‌پذیرفت‌، كسی‌ ما را نمی‌شناخت‌. اما حالا كه‌ بالا آمده‌ بودیم‌، اجازه‌ ورود داشتیم‌. وقتی‌ وارد شدیم‌، با نگاه‌ها با شوخی‌ها و با اشارات‌ به‌ ما گفتند كه‌ به‌ هم‌ نمی‌خوریم‌. بعد كه‌ به‌ خانه‌ آمدیم‌ بهرام‌ همه‌ این‌ حرف‌ها را مسخره‌ كرد، اما هم‌ من‌ و هم‌ خودش‌ می‌دانستیم‌ كه‌ ناراحتیم‌ و همین‌طور ادامه‌ پیدا كرد.

 بگذریم‌ شاید این‌ فقط‌ دغدغه‌ سی‌ سالگی‌ است‌ و بعد در چهل‌ سالگی‌ با همه‌ این‌ تغییرات‌ كنار می‌آییم‌. بلند گفت‌: «چرا این‌طور شد؟…» گفتم‌: «همه‌ تغییر می‌كنیم‌، فقط‌ خوب‌ نه‌ به‌ خودمان‌ و نه‌ به‌ اطرافیان‌ نگاه‌ نمی‌كنیم‌ همین‌…» سرش‌ را برگرداند و اشك‌هایش‌ فرو ریخت‌ همان‌طور كه‌ وقتی‌ دفترچه‌ را خوانده‌ بود فرو ریخته‌ بود. گفتم‌: «مطمئنی‌؟… فقط‌ چون‌ در دفترچه‌اش‌ این‌هارو نوشته‌ بود می‌گی‌؟…» گفت‌: «بعد تعقیبش‌ كردم‌…» حالا من‌ فرو ریختم‌ و با خودم‌ گفتم‌: «ماهم‌ دوباره‌ تكرار می‌شویم‌ مثل‌ قبلی‌ها و قبل‌تری‌ها…» تلویزیون‌ را روشن‌ كردم‌، كانال‌ یك‌، اخبار می‌گفت‌. هر دو به‌ صفحه تلویزیون‌ خیره‌ شده‌ بودیم‌ روز هفتمی‌ بود كه‌ بمب‌ها فرو می‌ریخت‌ همین‌ نزدیكی‌. گفتم‌: «شاید به‌ ما هم‌ برسد…» گفت‌: «چه‌ فرقی‌ می‌كنه‌؟…» گفتم‌: «همه‌چیز داره‌ از بین‌ می‌ره‌ وقتی‌ جنگ‌ می‌شه‌ همه‌چیز از بین‌ می‌ره‌… همه‌ اون‌ كارها و… دوباره‌ كِی‌ شروع‌ كنیم‌؟…»

 بلند شدم‌ از ظهر كه‌ آمده‌ بود این‌ هفتمین‌بار بود كه‌ لیوان‌های‌ چای‌ را پُر می‌كردم‌. یادم‌ آمد میوه‌ داریم‌: «یك‌ كمی‌ میوه‌ بخور، ده‌ كیلو لاغر شدی‌ شوخی‌ نیست‌…» روی‌ مبل‌ لم‌ داد و به‌ سقف‌ خیره‌ شد: «فكر می‌كردم‌ همه‌چیز مرتبه‌… همه‌چیز خوب‌ پیش‌ می‌ره‌، اما…» گفتم‌: «همه‌چیز تكرار می‌شه‌ مثل‌ قبلی‌ها و قبل‌ترها…، همیشه‌ می‌گفتم‌ اون‌ نسل‌ شكست‌ خورده‌… ما هم‌ داریم‌ شكست‌ می‌خوریم‌… ما هم‌ فرو می‌ریم‌…»

 بلند شد كه‌ برود گفت‌: «تو نمی‌فهمی‌….» دستش‌ را گرفتم‌: «بشین‌ حالا عصبانی‌ نشو… مگه‌ تو خودت‌ هیچ‌وقت‌ خیانت‌ نكردی‌؟» وا رفت‌ و روی‌ مبل‌ نشست‌: «نه‌، هیچ‌وقت‌…» گفتم‌: «اما من‌ بارها و بارها…» در چشمانم‌ خیره‌ شد. گفتم‌: «شب‌ها تو رؤیاهام‌…» سیب‌ را برداشت‌: «اون‌ فرق‌ می‌كنه‌….» مدت‌ها بود دیگر خیانت‌ نمی‌كردم‌، از بس‌ سرم‌ شلوغ‌ بود. در آن‌ دوره‌ سی‌سالگی‌ لعنتی‌، هیچ‌چیز تغییر نكرده‌ بود غیر از آن‌كه‌ احساس‌ پیری‌ می‌كردم‌، احساس‌ این‌كه‌ دیگر شاید نتوانم‌ آروزهایم‌ را عملی‌ كنم‌. تازه‌ فهمیدم‌ فقط‌ همان‌ آدم‌ متوسط‌ خواهم‌ ماند. دیگر این‌كه‌ آینده‌ چطور خواهد شد تقریباً معلوم‌ بود و آن‌موقع‌ یاد گذشته‌ افتاده‌ بودم‌. آن‌ موقع‌ همه‌چیز گرم‌ بود و آتشین‌، حالا همه‌چیز ولرم‌ است‌ و شاید بعدها سرد خواهد شد. دیشب‌ وقتی‌ بهرام‌ آمد بالای‌ تختم‌ و مرا بوسید هیچ‌احساس‌ گرمی‌ نكردم‌. آن‌ موقع‌ها نگاهش‌ دلم‌ را می‌لرزاند و گرمم‌  می‌كرد اما خیلی‌ وقت‌ است‌ كه‌ همه‌چیز عادی‌ شده‌. از آن‌ موقع‌ به‌ بعد كسی‌ دیگر را ساختم‌ در رؤیاهایم‌ تا گرمم‌ كند اما هركه‌ را می‌ساختم‌ باز هم‌ فرقی‌ نداشت‌، بدنم‌ گرم‌ نمی‌شد. حسابگری‌ها و این‌كه‌ چون‌ می‌توانستم‌ پشت‌ حركات‌ آدم‌ها را بخوانم‌ دیگر نمی‌گذاشت‌ «خوب‌ دوست‌ داشته‌ باشم‌» هر شب‌ كسی‌ را مجسم‌ می‌كردم‌، اما فایده‌ نداشت‌. در واقعیت‌ از این‌كه‌ همه‌چیز تغییر كند می‌ترسم‌. اضطرابم‌ شروع‌ می‌شود و دیگر جوان‌ نیستم‌ كه‌ بتوانم‌ آن‌ها را تحمل‌ كنم‌. شب‌ها كه‌ همه‌جا آرام‌ و ساكت‌ است‌ دلم‌ می‌خواهد همه‌جا را به‌هم‌ بریزم‌، آره‌: با این‌ امید كه‌ فردا همه‌چیز را عوض‌ می‌كنم‌ می‌خوابم‌، اما روزها وقتی‌ ماشین‌ها را می‌بینم‌ كه‌ به‌طرفم‌ هجوم‌ می‌آورند و سروصدا دیوانه‌ام‌ می‌كند از این‌كه‌ جای‌ امنی‌ دارم‌ خوشحالم‌ و نمی‌خواهم‌ هیچ‌ چیز تغییر كند. اما، اما حالا می‌دانم‌ این‌ خودم‌ هستم‌ كه‌ عوض‌ شده‌ام‌. فریبا به‌ شانه‌ام‌ زد: «هِی‌ من‌ باید برم‌ دخترم‌ را از كلاس‌ بردارم‌…» گفتم‌: «چیكار می‌كنی‌؟….» لبخند زد، تلخ‌ و گزنده‌:«زندگی‌…» و رفت‌. سی‌سالگی‌ هنوز تمام‌ نشده‌ بود.

 

– این داستان پیش از این در فصل زنان، شماره 6، سال 1386 منتشر شده است

 

[برگرفته از سایت نویسنده]

1 نظر
  1. ali نظر کاربری

    در سن 17 یا 18 سالگی کلی برنامه برای زندگی داشتم که پیاده کنم و کلی کار و ورزش و مسافرت و تفریح و…و مدام در فکر و برنامه ریزی و حالا 33 سالمه ونفهمیدم که رسیدم به 33 و این در حایه که هیچ برنامه ای رو انجام ندادم چون اصلا نفهمیدم کی دیر شد !!!!!

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال