In touch with Diverse Iranian Community

صدای حرکتِ مایلِ اجسامِ سبک

می‌دانستم کسی یا كسانی در خانه‌اند. بنابراین دوباره در زدم. این بار لنگه درِ كرم رنگ كمی باز شد، در حدی كه بخشی از چهره یك مرد را دیدم. آب دهانم را قورت دادم وگفتم: «چمدون من پیش شما نیست؟»

 با قاطعیت و لحنی دلخور گفت: «نخیر! كی گفته پیش ماست؟»

 ولی من می‌دانستم كه چمدان را آنها برداشته‌اند و حالا چند تایی از لباس‌ها تن همین مرد و زن‌ها و مردهایی است كه توی اتاق‌های این خانه نشسته‌اند. با چشم‌های از حدقه درآمده نگاه دشمنانه‌ای به من انداخت و گفت كار دارد و نمی‌تواند معطل بماند. با بی حوصلگی از آن خانه دور شدم.

شوهرم مقصر بود. من و او و عده دیگری در اتوبوسی نشسته بودیم كه نمی‌دانستم از فرودگاه بین‌المللی تهران راه افتاده بود یا ترمینال شرق یا سرای سالمندان كهریزك. مقصد نهایی اتوبوس را هم نمی‌دانستم، فقط خبر داشتم كه قرار بود برویم خانه خودمان. توی این فكر بودم كه آیا سفر تركیه و دیدن شهرهای آن كشور به دلم نشسته یا نه؟ آژانسی كه ما را به آنتالیا برده بود، بدون دادن پول هتل ما را در آن شهر سرگردان كرده بود و با هزار بدبختی و هزینه اضافی به تهران برگشته بودیم. شوهرم فكرم را خواند و گفت: «اینا چیزهایی‌ان كه از این و اون شنیدی، ما فقط عزا داریم و از بهشت زهرا برمی‌گردیم.»

 گفتم: «پس این چمدون چیه؟»

 جواب نداد.

 راننده گاهی خشمگین بود و به ما مسافرهای بزرگ‌سال نهیب می‌زد كه: «ساكت باشین! این قدر بلند حرف نزنین.»

و زمانی صدای رادیو را كمی زیادتر می‌كرد و می‌گفت: «دوستان، بد نیست كمی موسیقی گوش كنین. هر چه باشه، اعصاب همه‌مون این روزها از دست گرونی و دعواهای جور واجور خورده.»

از دم دمی مزاج بودنش تعجب نكردم. بیشتر مردم، حتی خودم هم همین طور بودم. راننده دهان باز نکرد، اما شنیدم که گفت: «دم دمی مزاج نیستم، از بدبختی‌یه! همین سه ماه پیش یه کلیه‌مو فروختم تا بتونم پولی جور کنم و توی اکبرآباد یه  آلونک بخرم برای زن و بچه‌هام.»

فكر كردم: «اكبرآباد كه چهل پنجاه كیلومتر از این جاها دوره!»

ندیدم دهان باز كند اما شنیدم كه می‌گوید: «زنم هم همینو می‌گه. تازه سركوفت می‌زنه كه پسرخاله دخترعموش بی‌سواده و رفته عضو این هیات‌ها شده و حالا هفت هشت دهنه مغازه داره و شش ساختمون چار پنج طبقه و خودش هم توی ناف زعفرانیه می‌شینه.»

شوهرم شنید یا نشنید، نشسته بود و طبق معمول اخم كرده بود و حرف نمی‌زد تا این كه گفت: «تو سر خیابان ملك پیاده شو و بقیه راه را پیاده برو. من می‌رم یه سری به پدر و مادرم می‌زنم و میام.»

به چه دلیل؟ با نگاهم این را فهماندم، اما مگر می‌توانست جواب مناسب بدهد؟ آدم یك دنده و لجباز وقتی روی یك حرف پافشاری می‌كند، با هیچ استدلالی متقاعد نمی‌شود؛ حتی اگر شوهری مهربان و پدری دلسوز و حساس باشد. حالا هم سكوتش و نگاهش طوری بود كه یعنی: «صدات در نیاد زن، دستور رو اجرا كن.»

طبق معمول بحث نكردم و چمدان به دست سر خیابان ملك پیاده شدم. هنوز چمدان را زمین نگذاشته بودم كه گفت: «چمدون را بذار پیش اون چمدون‌ها و خودت هم بیا بالا كه با هم بریم.»

با این حرف نگاه كردم به جدول‌های حاشیه خیابان و دیدم چندین چمدان بزرگ و كوچك آن جا هست. زنی كه روسری‌اش را دور گردنش حلقه زده بود و روی سرش یك دستمال انداخته بود، و فكر می‌كردم پس از تحمل چهار سال عذاب شوهر علیلش را ول كرده و به خانه پدرش برگشته و بعد از طلاق با خیال راحت، هجده روز پیش از خودکشی شوهر ناامیدش، زن مردی شده بود كه واردکننده سنگ پا و لنگ حمام و سنگ قبر چینی و قرص‌های توان‌بخشی جنسی کانادایی است، و سوار همان ماشین لامبورگینی قرمز زنگی می‌شود كه كمی آن طرف‌تر پارك شده است، و حالا از صف دریافت یارانه نقدی برگشته و دارد به من می‌گوید: «خیالت راحت باشه. اهالی محل مثل تخم چشم از چمدون تون مواظبت می‌كنن.»

می‌دانستم كه كارت شناسایی و شناسنامه و پاسپورت و پول‌های خودم و شوهرم توی چمدان نیست، پس با خیال راحت چمدان را گذاشتم كنار چمدان‌هایی كه معلوم نبود صاحب‌شان چه كسانی بودند.

 دوباره كنار شوهرم نشستم. حس كردم اتوبوس دارد سمت میدان تجریش می‌رود ولی قرار است من بروم كهریزك تا چند تا از دوستانم را ببینم و همراه‌شان سوغاتی‌های عید را برای سالمندان ببرم و حمام‌شان كنیم و موهای‌شان را رنگ كنیم و لباس نو تن‌شان كنیم. دیگر شوهرم را ندیدم و خودم را كنار دوستانم دیدم، اما آماده رفتن به شیرخوارگاه آمنه نه سرای سالمندان كهریزك. یكی از دوستانم گفت: «سازمان همیشه درمانده بهریستی به بهانه نداشتن بودجه شروع كرده به بیرون انداختن كارتن خواب‌ها و قطع كردن كمك مالی به جاهایی مثل شیرخوارگاه آمنه. به همین خاطر حالا هزینه اون‌جا از كمك‌های كارمندها و كارگرهایی جور می‌شه كه حقوق بخور نمیری دارن و دو سه جا كار می‌كنن.»

از ذهنم گذشت که: «شیرخوارگاه آمنه هم خوبه. به هر حال یه عده بچه بی‌سرپرستن. خوشحال می‌شن بهشون كمك كنیم.»

بیشتر دوستانم از من جوان‌تر بودند و پیش از حركت روی دو نیمكت رنگی و تر و تمیز نشستیم تا خستگی در كنیم. در همین حال بود كه یكی بعد از دیگری شروع كردند به حرف زدن. اما زمانی كه حرف می‌زدند صحنه‌هایی هم درست عین حرف‌های‌شان می‌آمد جلوی چشمم. دو دختر غریبه كه سن‌شان زیر بیست سال بود، گریه می‌كردند و ضمن اشاره به مردی كه پیراهن سفید با خط‌های سیاه تن كرده بود،  می‌گفتند كه آن مرد آزارشان می‌دهد؛ مثلا همان روز صبح مجبورشان كرده بود كه برای نیم ساعت با لباس بروند توی حوض پر از آب كثیف و لجن و تا سه ساعت بعد هم خودشان را نشویند. مرد شنید، یا نشیند به من خیره شد و گفت: «به خدا روحم از این قضیه خبر نداره. من همین یه ساعت پیش از بروجرد اومدم. می‌خوام برم سر قبر یكی از همشهری‌هام. او یه وقتی نمایشنامه می‌نوشت و خیلی معروف بود، ولی بعدها تك و تنها موند و فقیر. بالاخره هم خودشو كشت.»

به نظر نمی‌رسید آن مرد، كه حس می‌كردم موجود محجوب و دلمرده‌ای است، آن دو دختر گریان را آزار داده باشد، اما دوستان من كه همه از نیكوكارترین زن‌های جوان تهران بودند و برای كار خیر پای‌شان از چندین و چند سرای سالمندان و مركز كودكان سرطانی یا عقب مانده ذهنی قطع نمی‌شد، و وقت اضافی‌شان را با شعرهای حافظ و مولوی و عطار پُر می‌كردند، گفتند كه این مرد جزو نیروی لباس شخصی‌ها است. مرد قسم خورد: «به پهلوی شكسته حضرت فاطمه قسم كه دروغه. من اولین باره میایم تهران. لباس شخصی چیه؟ كی من لباس شخصی پوشیدم؟» جوابش، راست یا دروغ، نشان می‌داد كه او گیج‌تر از آن است كه وارد معركه‌های خیابانی شود، اما دوستان مهربان و مردم دوستم كه تا آن روز جز كار خیر چیزی ازشان ندیده بودم، با داس‌هایی كه طول‌شان بیشتر از جاروی سپور محله‌مان بود، بی اعتنا به خواهش و تمنای من به جان مرد افتادند و آن قدر او را زدند كه بدنش آش و لاش شد. یکی از دوستانم که حامی مالی یک کارگاه خیاطی بود، رو به من گفت: «این مرد زمانی که در جبهه بود،. وقت حمله، ساعت و پول‌های کشته‌های خودمونو می‌دزدید.»

حس کردم دوست دیگرم شک کرده، چون جیب‌های مرد را گشت. کارت ملی و شناسنامه‌اش نشان می‌داد که وقتی جنگ ایران و عراق تمام شد، فقط ده سالش بود. همه دوستانم سرها را زیر انداختند و ناپدید شدند و من با جسد مرد تنها ماندم. از فرط ترس خودم را خیس کردم و ناگهان خودم را در همان محل چمدان‌ها دیدم، اما چمدانم را ندیدم. شك نكردم كه صاحب آن ساختمان كهنه‌ای كه درش كرم كم رنگ است، آن را برداشته است. میوه فروش از دكانش خارج شد و گفت: «درسته، صاحب همین خونه برش داشته. ولی خیال‌تون راحت باشه، معتمد محله، درستكاره، مال مردم‌ خور نیست. پسش می‌ده.»

زنی رهگذر كه هرگز ندیده بودمش، گفت: «این قدر مورد اعتماده كه بدون داشتن لیسانس مجوز دبیرستان غیرانتفاعی گرفته و مجوز مهد كودك به اسم دخترش كه او هم دیپلم نداره و مجوز دفتر فروش بلیت هواپیمایی به پسرش با مدرك ابتدایی.»

سرم به سمت مرد میوه فروش چرخید. نگاهش می‌كردم كه اضافه كرد: «وقتی می‌خوان درباره صلاحیت كسی از اهل محل تحقیق كنن، می‌آن سراغ او؛ چه استخدام باشه و چه قبولی در دانشگاه یا دادن گذرنامه.»

به همین امید بود كه رفتم زنگ آن درِ كرم رنگ را زدم. بعد از نهیب اول صاحب خانه، گفتم كه همسایه‌اش چه گفته، گفت: «بی‌خود گفته! او آدم فاسدی‌یه!  توی كار خرید و فروش قلب و كلیه و كبد بچه‌های دروازه غار و صابون‌پز خونه و جاهای دیگه‌س.»

با ملایمت گفتم: «به هر حال اگه …»

كه این دفعه عربده بلندتری كشید و من حین عقب عقب رفتن، دست از پا درازتر دور شدم و رفتم خانه پدر و مادر شوهرم. شوهرم داشت درباره سفرمان به سوریه حرف می‌زد و این كه به هر كدام‌مان روزی سیصد دلار داده‌اند تا كنار نیروهای دولتی سوریه علیه مردم آن‌جا بجنگیم و حالا داریم برمی‌گردیم. مادر سیاه‌پوشش با چشم‌های سرخ و پُر اشك دم گوشم گفت: «پسر بدبختم بعد از اون فاجعه قاتی كرده. حسابی زده به سرش.» پدرشوهرم با صدایی بلند هق هق كرد.

شوهرم گفت به دیدن دوستش می‌رود و بر می‌گردد و من پیش پدر و مادرش بمانم و از چای خوشمزه آنها بخورم. ساعت‌ها و شاید روزها چای خوردم و چمدان را فراموش کردم. با صدای زنگ تلفن، مادرشوهرم از جا پرید و گوشی را برداشت. به حرف‌های آن طرف خط گوش می‌داد كه بعد از گفتن «محاله»، جیغ كشید و افتاد زمین. پدرشوهرم گوشی را برداشت و به جایی تلفن كرد. من سرگرم مالیدن دست و پای مادرشوهرم شدم که ناگهان پدرشوهرم هم فریاد زد و گفت: «محاله، باور نمی‌کنم!»

به حدی صدایش بلند بود که به خود آمدم. کسی را ندیدم؛ نه پدر و مادر شوهرم و نه شوهرم را. از منگی که درآمدم  فقط صدای دخترم را از توی سالن شنیدم. یادم آمد که دیروز غروب به دیدنش آمده بودم تا شب تنها نماند. شوهرش برای ماموریت به عسلویه رفته بود. شوهرم مرا رسانده بود و آخر شب رفته بود تا فردای روز بعد برود سر كار.

دخترم گریان و نالان آمد توی اتاق، خواست حرف بزند، اما نتوانست. هر چه پرسیدم چه شده، حرفی نزد. به ساعت نگاه كردم، حدود یك بعد از ظهر بود. بالاخره گریه‌کنان گفت: «بلند شین بریم پیش داداش.»

هراسیده پرسیدم: «کجا؟»

گفت: «بریم، تُو راه بهت می‌گم.»

هر دو نفر با عجله نشستیم توی ماشین آژانس. او اشك می‌ریخت، راننده كه می‌دانستم پسرش به شیشه و كریستال و اشك شیطان معتاد است و راننده شب‌ها از ترس دعواهای او بیشتر درآمدش را می‌دهد دستش، ساكت بود و من لرزان و هراسیده بودم. اگر هم دخترم چیزی می‌دانست، نمی‌گفت. هر چه خواهش و تمنا کردم، بی فایده بود.

در خانه متوجه همه چیز شدم. پلیس به دخترم تلفن زده بود. شوهرم با سر و وضع آشفته نشسته بود روی مبل و كسی روی زمین دراز كشیده بود و رویش با یك ملافه پوشیده شده بود. آن چه شنیدم، هولناك‌ترین خبری بود كه می‌شد شنید.

شوهرم به خاطر سردرد مرخصی ساعتی گرفته بود و به خانه برگشته بود كه دیده بود پسرم و دوستش، كه بعدها معلوم شد برادرش تاجر ثروتمندی است كه از چین و كانادا اجناس جورواجور وارد می‌كند، دو دختر خیابانی را به خانه خالی آورده‌اند؛ دخترهایی كه چند وقت بعد فهمیدیم یكی‌شان دختری است که در خیابان ملک زندگی می‌کند و تا آن روز سه بار از خانه فراری شده و آن دیگری کارمند شیرخوارگاه آمنه است كه از چهار ماه پیش به خاطر تعدیل نیرو اخراج شده است.

هر سه مهمان خوانده یا ناخوانده زود، همزمان با فریادهای شوهرم از خانه فرار كرده بودند و صحنه برای دعوای پدر و پسر آماده شده بود. شوهرم كارد بزرگی برداشته بود و خواسته بود از پسری كه در لجبازی و سرسختی مثل بقیه همسن و سال‌هایش بود، زهرچشم بگیرد كه كارد درست رفته بود و خورده بود به رگ حساس سمت چپ بدنش.

 برخلاف دخترم كه جیغ می‌كشید و زار زار گریه می‌كرد، برخلاف شوهرم كه دو دستی بر سر خود می‌زد،  من، مات و مبهوت به جسد مردی زل زدم كه می‌دانستم از بروجرد آمده است و صاحب چمدانی است که هیچ چیز قیمت‌داری توی آن نبود.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال