In touch with Diverse Iranian Community

شعری از شورا عسکرزاده  «برای زنانی که دستی برایشان گُل نمی فرستد.»

 

“هوای شعر من سرد است ”

 

آنجایی که “خورشید”،

مادرِ شعرهایم

بیوه شد؛

از عالم لاهوتی مِهری ندید

اما هنوز

با چشمانِ تار شده از غم

در سایه نور می بافدُ

با مشعلی در دست از دَخمه هایِ ترس بیرون می آید

تا کودکان در فلق بخندند!

 

“هوای شعر من سرد است”

 

وقتی “سحر” زیبا دخترِ مِهر

در انعکاسِ نیزهٔ کار

گرسنگی به تَن می کندُ

با دست هایِ پر از لکهٔ درد

غنچهٔ کار می فروشد؛

و سرانگشتانِ کوچکش

خواب کردنِ عروسکی را

در بازی بی رحمِ روزگار

آرزو دارد

با کوله باری سنگین در خَمِ کوچه باغِ زندگی

تکرار کنان به مفهومِ نامعلومی ره می سپارد؛

تا طلوع خوشبختی

چند حسرت را باید زندگی کند؟

 

” هوای شعر من سرد است ”

 

زمانی که “سپیده”

پنهان می کند بغض های بی صدایش را

از لذتِ نَمور و بی دفاعِ لحظه های عاشقی

بر جنازهٔ معصومیت از رفته اش

زمان خاموش ،

زمین بی هیاهو،

یادش نمی آید

که چند سال است پیِ این شب ها

پنجره ی اتاق را

ایستاده به تماشا نشسته است!

 

“هوای شعر من سرد است ”

 

آنگاه که شب روسیاه ماند

و ابرها در گلویِ باد

فاجعه ای بی شکیب را

فریاد زدند

“ستاره” با چشمکی بی شرم

از چرخشِ مدارِ خود خارج شد،

هنگامِ هبوطِ خیانت

در سیاهچالهٔ عشقی ممنوع.

 

“هوایِ شعر من سرد است”

 

مادامی که خواب نمیگیرد

چشم هایِ مُطَلقّهٔ ” مهتاب” را

از شبی که

چراغِ دلش

در بی تفاوتیِ شهابی سنگدل خاموش شد

و بالِشش باتلاقی شد

پُر  از ضجه

در سیاهیِ مُتارِکه

 

شعر سرما زده ام را

ای کاش گریزی بود

تا واژه واژه ی این چندپاره را

به گُلِ لبخندِ گرمِ زنان،

در خلأ خلسه آلودِ زمان

مرهم می زدم .

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال