In touch with Diverse Iranian Community

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی

0 96

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی
تهران، نشر کتاب کسرا
چاپ اول: ۱۳۹۴
طرح جلد: مهسا رهنما

 copy-of-img_20161108_091335

آیا استاد می‏دانست قرار است شب چهارشنبه‌سوری بمیرد که چیزی بیشتر از آتش، یک‌جور احساس مبهم، از زندگی نمی‏خواست؟

مَش‌برات چه، می‏دانست کجا قرار است بمیرد که بزرگ‏ترین و آخرین آرزوش رفتن به خانه‏ی خدا بود؟

نادر کجا خواهد مرد، پای دیگ کلّه‏پزی هنگامی‌که یک‌ چشم درمی‌آورد سیاهی را از سفیدی جدا می‏کند دور می‏اندازد؟

و من؟ من با کارد سلاّخی دسته‌سبزم، با نانچاکوی زنجیربلند چوب‌سیاهم، با چماق یک‌متری سبک‌وزن و سنگین‌کوبم. من کجا می‏میرم؟

فاصله‏ی استاد و مَش‌برات تقریباً فاصله‏ی من و نادر است. مردم در قیاس من و نادر جای او را مکانی امن درنظر می‏گیرند، عاقبت من را گُرگُر آتش. همان دو انتهایی که برای استاد و مَش‌برات پیش آمد. اما تفاوت چیست؟ چه نیازی‌ست به قیاس بین افرادی مثل من و نادر یا استاد و مَش‌برات؟ استاد را همه دیدید با چه شعف و استغنایی به انتها رسید. تصور استغنای یک پیره‌مرد مسلمان هم در روزهای مراسم حج در خانه‏ی خدا برای همه، دور یا نزدیک، آسان است. هر دو با درک یک حسِّ به انتها رسیدند؛ یک‌جور احساس مبهم که من اسمَش را می‏گذارم استغنا. شکل رسیدن‌شان متفاوت است.

تشابه دیگری هم هست بین استاد و مَش‌برات. هیچ‌کدام به امنیت نرسیدند. من در رمانم لحظه‏ای را که مغز استاد، با درد عجیبی که تو سرش ترکید، از کار ایستاد ننوشتم. استاد بعد از انفجار درد تو سرش افتاد زمین. دیگر با آتش گفت‌وگو نمی‏کرد. هیچ‌چیزی خارج از خودش براش معنا نداشت. پسرش، جوان‏ها، چهارشنبه‌سوری و رقص و هیچ‌چیز. دردی که تو سرش منفجر شده بود مثل موج رادیواکتیو هجوم آورده بود تو همه‌ی تنش. ضربان نبضش منظم بود و تنفسش نامنظم. فقط چند لحظه، چند لحظه‌ی کوتاه استاد تنهای تنها بود. همه‌چیز را حس می‏کرد، یا هنوز فراموش نکرده بود. و هیچ‌چیز از دنیای چندلحظه‏ای او خبر نداشت. در آن چند لحظه‏ی کوتاه، شاید ترس نه، اما نیاز محض سرتاسر وجود استاد را دربرگرفته بود. استاد تنها بود، بی‏هیچ اراده‏ای برای خروج از تنهایی، آن دنیای چندلحظه‌ای. تمام کسانی را که دوره‌اش کرده بودند دل‌هاشان براش می‏تپید پمپاژ قلب بهش می‏دادند تنفس مصنوعی، و سرآخر تصمیم گرفتند از سرمای خیابان به گرمای خانه ببرندش از پشت مدت‏ها سال نوری می‏دید. استاد در آن چند لحظه‏ی کوتاه به کهکشانی دوردست پرتاب شده بود، درحالی‌که فرومی‌رفت تو خلا دلش با دردی توان‌فرسا از نقطه‏ی مبهمی در کهکشان ما کشیده می‏شد تا نقطه‏ی گنگی در کهکشانی که پرتاب شده بود توش که از اطرافیانش کنده شود. استاد از درد کِش آمدن دلش بین دو کهکشان آرزو می‏کرد برگردد که خلاص شود از این درد. اما بعد کشیدگی به‌حدی رسید که برایش، از فرط درد، تفاوتی نمی‏کرد به کدام سو پرتاب می‏شود. او از اوج استغنای بودن به عمیق‏ترین جای گودال عدم امنیت، به نیاز محض افتاد.

و مرگ.

مَش‌برات هم همین‌طور بوده است. برهنه و عرق‌آلود از گرما. پوشیده در پارچه‏ی سفیدی که اسمش لباس احرام است. با سر تراشیده. بی ‏عرق‌چین، حتی سفیدش. تازه دور هفتم طواف را تمام کرده. نفس‌نفس می‏زند و بی‏اختیار اشک می‏ریزد. مدام زیر لب خداخدا می‏کند الله‌الله می‏گوید. سلانه‌سلانه از مسجدالحرام بیرون می‏آید دلش می‏خواهد هوار بکشد به همه بگوید، درونش از نوعی شَعَف در شُرُف انفجار است. نمی‏داند چه باید بگوید، اصلاً نمی‏تواند چیزی بگوید. باوجود گرما و خستگی و تنگی نفسش بین زمین و آسمان سیر می‏کند. در‏حالی‏که شک دارد اصلاً چیزی می‏بیند همه‌چیز را شفاف‏تر و زیباتر می‏بیند. ناگهان… ناگهان تیری می‏نشیند درست توی سینه‌اش، سمت چپ سینه‏اش. حتی فرصت نمی‏کند دست ببرد قلبش را جای عمیق‏ترین درد زندگی‌اش را فشار بدهد. در چند لحظه‏ی کوتاه که رمق کم‌کم از تنش بیرون تراوش می‏کند همه‌چیز را فراموش می‏کند، همه‌چیز را. آدم‌ها، محیط اطرافش را. از این‌ها مهم‏تر، شَعَف بی‏پایانش را. و می‏افتد زمین.

حالا مَش‌برات توی هواپیماست. تازه به خودش آمده. از لای پلک‏های نیمه‌باز چشم‏های ریزش چیزهای غریب می‏بیند، محیطی تنگ و ناشناس. حضور غریب جسمی را روی دماغ و دهنش احساس می‏کند. تو رگ دست چپش حس غریبی‌ست، مثل جسمی سرد و باریک از جنس فلز. همه‌جا پر از صداست. نامفهوم، ناشناس. و هرچند تپش یک‌بار قلبش تیر می‏کشد. می‏خواهد از این‌جا برود. به ‌جایی آشنا. به حدی از بیچارگی رسیده که نمی‏داند کجا باید برود. جای آشنا کجاست؟ فقط می‏خواهد برود. باید از این‌جا که حالا هست برود. عصیان می‏کند برای رفتن. و عصیانش تنها بستن چشم‏هاش است و حبس کردن نفسش. دیگر قلبش هرچند تپش یک‌بار تیر نمی‏کشد.

و مرگ.

مرگ. و مرگ. عدم امنیتی ناگزیر حتی در لحظاتی کوتاه. چه نیازی به قیاس آدم‏های زنده است؟

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال