آشیان / صفحه اول / ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که تفاوت‌ها را نمی تواند بپذیرد گفتگوی اختصاصی شهرگان با بهروز عرب‌زاده شاعر، مترجم و نویسنده‌ی ساکن ترکیه (قسمت اول)

ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که تفاوت‌ها را نمی تواند بپذیرد گفتگوی اختصاصی شهرگان با بهروز عرب‌زاده شاعر، مترجم و نویسنده‌ی ساکن ترکیه (قسمت اول)

جامعه‌ی ما، در بطن خود جبر میراندن را می پروراند. ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که تفاوت‌ها را نمی تواند بپذیرد.

مهندس بهروز عرب زاده متولد 16 بهمن ماه 1347 ارومیه فارغ‌التحصیل رشته‌ی برق قدرت عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید.

او اینگونه خود را معرفی می‌کند: پدرم سیروس عرب زاده باستان‌شناس و از کارمندان اداره‌ی فرهنگ و هنر بود که پس از بلوای 57 از آن اداره اخراج و در نهایت بعد از سال‌ها تلاش در سال 1362 حکم اخراج  وی به بازنشستگی تبدیل و در نهایت هم در بهمن ماه 1366 در تنهایی از دنیا رفت.من در ارومیه به دنیا آمدم اما وقتی چهار ساله بودم حسب ماموریت پدر در موزه‌ی شهرستان خوی و در جوار مقبره‌ی شمس تبریزی تا هفت سالگی در شهرستان خوی بودم.

اولین کار هنری من شاید در دوازده سالگی بود بازی در نقش اول سریال سیزده قسمتی خواندن و نوشتن بیاموزیم برای گروه کودک صدا و سیما و بعد ادامه فعالیت های نمایشی خارج از صدا و سیما که جسته و گریخته از مدرسه تا همایش‌های تاتر و نمایشنامه نویسی و اجرا و کارگردانی و بازیگری تا حدود بیست سالگی ادامه داشت اولین شعرهایم از چهارده سالگی شروع شد همان زمان که شروع به خریدن کتاب های مختلف با پول تو جیبی می کردم و معدود مجله‌هایی که در آن زمان موجود بودند که ماحصل یک عمر خواندن و خریدن کتاب به بیش از شش هزار جلد می رسد که همگی را که چون جان دوستشان می داشتم در ایران جا گذاشته‌ام.

تقریبا از سال 1365 حضور مستمری در انجمن‌ها و محفل های ادبی شهرهای مختلف ایران تا سال 1386 که مجبور به ترک ایران شدم ، داشتم

از محضر اساتید متعدد در مقاطع گوناگون و در شهرهای مختلف استفاده کرده‌ام و به‌نوعی می توان گفت بدون استثنا اکثریت شعرا و نویسندگان و روشنفکران ایران در سی و پنج سال اخیر را در بر می گیرد. 

اولین کتاب شعرم با نام دست های آویز شاخه ها در سال 1380 در تهران چاپ شد و قبل از این کتاب نیز چهار کتاب دیگرم برای مجوز چاپ روانه‌ی ارشاد شده بود رمان آنجلا و ژاله های عشق و کتاب زندان دیکتاتور که مجموعه ای از داستان های 55 کلمه بود کتاب تو را در می زنم مجموعه‌ی داستان های کوتاه و کتاب تردیدهای مکرر که مجموعه شعری دیگر بود.

بماند که رمانم سال‌ها در ارشاد خاک خورد و از این هیئت بازبینی به ان هیئت بازبینی بدون آنکه نتیجه‌ای حاصل شود اما چندی نگذشت که همین رمان دست مایه‌ی سریال تلویزیونی مسافری از هند شد که بسیار هم مورد توجه مخاطبان قرار گرفت با این تفاوت که دختر داستان من ایرانی و مسیحی بود و انتهای داستان هم نه دختر مسیحی مسلمان می‌شد و نه پسر مسلمان مسیحی و داستان با مرگ دختر تمام می‌شد .بقیه‌ی ماجرا تقریبا نود درصد همان است که در سریال می‌بینید ماجرا ساده بود نویسنده‌ی این سناریو عضوی از هیئت بازبینی کتاب در ارشاد بود و نه به صورت جزیی بلکه کل کتاب را یکجا دزدیدند و حتی دیالوگ‌ها را هم  مو به مو همانند کتاب من در سریال می‌بینید. داد و فغان کردم و شکایت به ارشاد بردم یادم هست در یکی دو روزنامه هم به صورت بسیار کمرنگ این ماجرا منعکس شد اما راه به جایی نبردم و ان داستان دزدیده شد که شد و جالب اینکه کتاب‌های بعدی من هم مجوز چاپ نگرفت و تقریبا بعد از سال 1382 ممنوع‌الچاپ کتاب شدم یعنی ممنوع‌القلم و همان کتاب نخستی هم که در زمان مهاجرانی مجوز داده بودند در زمان مسجد جامعی مجوز تجدید چاپ نیافت. بعدها این کتاب را هرگز حتی اینترنتی هم چاپ نکردم. معنی نداشت بعد از ان سریال چاپ این کتاب حتی در خارج از کشور … اما همیشه بعنوان اثری چاپ شده از من همه جا گفته و نوشته‌ام.

سال 86 خبر رسید که استاد قنبری یکی از اساتید بزرگ خوشنویسی ایران (دارای نشان بین‌المللی و ممتاز ایران) در حالی که از فقر و نداری یک هفته‌ای در پارک، منزل گزیده بود فوت کرده است. آن دوران نه جسارت نامه‌ی سرگشاده‌ای را کسی داشت و نه اصولا حاکمیت تاب این گونه کنش‌های اجتماعی را. نامه‌ی سرگشاده‌ی یک هنرمند به رئیس جمهور که نوشته‌‌ای پر درد بود در فضای مجازی غوغایی کرد و در نتیجه بدون فوت وقت قراردادهای شرکت من با وزارت مسکن بصورت یک طرفه ملغا شد و تهدیدهای تلفنی و حضوری شدت گرفت. قبل از آنکه حکم دستگیری‌ام را صادر کنند از ایران خارج و در استانبول ساکن شدم .

سه ماه مانده به اتمام ریاست جمهوری احمدی نژاد حسب اینکه موضوع فراموش شده قصد برگشتن به ایران کردم که همان لب مرز بازرگان دستگیر و در سه نهاد مختلف بازجویی و با اخذ کلیه‌ی مدارکم پس از یک روز آزاد شدم. اما در پانزده ماه سکونتم در ایران بارها در مناطق مختلف از خیابان تا خانه دستگیر شکنجه، بازجویی و در سلول‌های انفرادی گذراندم. هیچ مدرکی علیه من نداشتند هیچ حکم قضایی وجود نداشت اما دستگیر می شدم بازجویی می شدم و پس از چند روز آزاد می شدم و بدون حکم قضایی هم ممنوع‌الخروج بودم البته پاسپورتی هم داده نمی‌شد تا در نهایت به کمک دوستی و با صرف هزینه‌ی شش میلیون تومانی پاسپورتی برایم اخذ و ممنوع‌الخروجی حذف و فوری بدون فوت وقت از کشور خارج شدم … تا متوجه خروجم بشوند، خارج شده بودم که البته درخواست استرداد من را از دولت ترکیه کردند که با اخذ پناهندگی این امکان را هم از آنان گرفتم و بماند که چه بر سر من و خانواده‌ام  در این شش سال اخیر آورده‌اند که خود حکایت دیگری‌ست.

کتاب های زندان دیکتاتور که مجموعه‌ی داستان های 55 کلمه من بود به همراه تو را در می زنم و تردید های مکرر و بوس‌واره های لبانت که باز مجموعه‌ی شعر بود در زمان فرار اولم از ایران بصورت الکترونیکی در استانبول منتشر شد.

اما پس از فرار دوم فعالیت‌هایم که بیشتر محرمانه بود کمی پر رنگ تر و عیان تر شد .

یکی از اعضای اصلی جبهه‌ی دمکراتیک ایران و دبیر حقوق بشر این جبهه شدم و سه باری هم با برگزاری و سخنرانی در آکسیون‌های اعتراضی در جلو سر کنسولگری ایران در استانبول برای اولین بار پس از انقلاب  در حضور مطبوعات دنیا صدای مظلومیت مردم ایران را به گوش جهان رساندم پس از یکسال از جبهه کناره گیری کردم و در هیچ گروه سیاسی عضو نیستم .

در شش سال اخیر کتاب های حکایت های غربت مجموعه‌ی شعر، کتاب تیم حیوانات عزیز نسین (‌ترجمه‌) – این کتاب گویا به نام من و بدون اطلاع من توسط نشری در ایران هم در سال 2016 چاپ شده است- کتاب در یکی از کشورها عزیز نسین (ترجمه) تانیا و دختران خیابان انقلاب چاپ نخست استانبول 2018 چاپ تکمیلی و دوم در روتردام هلند نشر دنا 2019 منتشر شده و هم اکنون نیز کتاب‌های مردی با دامن صورتی خودکشی کرد مجموعه‌ی شعر و کتاب فاجعه‌ی سیواس و فتوای خمینی و کتاب تاریخ سکسی اسلام از من در حال تدوین و چاپ در سوئد و هلند است که بزودی در دسترس مخاطبان قرار خواهد گرفت.

کتاب‌های در دست ترجمه یا کتاب‌هایی که مراحل نهایی خود را طی می‌کنند و به زودی به چاپ سپرده خواهند شد:

صدای ادبیات ترکیه جلد یک ناظم حکمت.

کتاب ادبیات ترکیه جلد 2 عزیز نسین.

 سفری در دنیای شعر مجموعه‌ی شعرهای ترجمه شده بنده از زبان‌های روسی، عربی و ترکی و کتاب زن در اسارت تاریخ که به بیانی جلد دوم و ادامه‌ی کتاب تانیا و دختران خیابان انقلاب است.

از سال 1378 فیش برداری و نگارش کتاب اسلام در بوته‌ی نقد را تا سال 1386 شروع و ادامه داده بودم که با فرارم از کشور تمام دست نوشته‌ها و فیش‌برداری‌ها که مشتمل بر هزار و پانصد صفحه می‌شد در ایران مانده و منهدم شد که مجددا شروع به نگارش و فیش برداری کرده‌ام تا کی و کجا بخت پایان و چاپ آن دست بدهد.

صدها داستان و شعر و مطالب کوتاه از زبان‌های مختلف (‌عربی، روسی، ترکی آذری؛ ترکی استانبولی و انگلیسی) بدون آنکه در کتابی قرار بگیرند بر حسب موقعیت‌های مختلف در فضای مجازی منتشر و دست به دست شده‌اند که شاید خود به دو سه کتاب برسد.

به زبان های عربی روسی و به چهار لهجه از زبان ترکی نیز تسلط دارم (آذری؛ استانبولی؛ ازبکی؛ ترکمنی)

در همین خصوص گفتگوی مفصلی با وی داشتیم که در دو قسمت به آن می‌پردازیم:

Arabzade3-383x510 ما با جامعه‌ای مواجه هستیم که تفاوت‌ها را نمی تواند بپذیرد

جهان‌بینی شعر و داستان شما چه چیزی را دنبال می‌کند؟ اینکه شما از شاعران در تبعید ما هستید

تبعید را برای رسیدن به آنچه می‌خواهید فرصت می‌بینید  یا تهدید؟ این تبعید چه تاثیری بر روی آثار شما گذاشته است؟

من به انسان معتقدم و برای رهایی انسان از قید و بند اسارت موروثی جهالت سلاح قلم را به دست گرفته ام من برای آزادیخواهی و آزادی و صلح و عشق در وسعت جهانی به نام وطن فارغ از جنسیت و نژاد و زبان و قوم و اندیشه طغیان کرده ام من شهروند جهانی هستم و زمین را میراث خود می دانم اگر چه هیچ سرزمینی ندارم و شهروند نام هیچ جغرافیایی نیستم  من متکثر در پهنه ی جهان هستی هستم زنی ایزدی در سوریه مردی کولبر در کردستان کودکی گرسنه در آفریقا و فریاد رهایی انسان دردمند از شرق تا غرب. من جنگجویی با قلمی در دست و کاغذی پیش رو هستم که تمام دیکتاتورها و استثمارگران انسان را به مبارزه طلبیده ام  من با قلمی در دست و کاغذی پیش رو به جنگ سیاهی رفته ام می جنگم و چون می جنگم پس هستم . من به آرمان های انسانی پایبندم و درد انسانی را حتی در ناکجا آبادترین سرزمین ظلم با تمام اندام هایم درد می کشم من زخمی روبازم آنگاه که حرمت انسان در بازی شطرنج ِ اسارت و جهل و ارتجاع  به تیر بلا نشانه می رود من هم یکی از هفت میلیارد انسان روی زمین هستم که می خواهم در کنار دیگر انسان های این کره ی خاکی در صلح زندگی کنم بدون آنکه نان شبم را کسی به دزدد و اندیشه و تفکرم در هجوم دژخیم جهالت مورد تعرض واقع شود

تبعید انتخاب من نیست جبری ست که من در ناگزی ِ آن گرفتار شده ام من همان درختی هستم که از خاک وطن مرا کنده اند و در خاک عاریتی می خواهم هنوز سبز بمانم  چه این خاک عاریتی مرغوب باشد یا نامرغوب، ارتباط ریشه های من در جای دیگری ست که خاطرات جوانه های جوانم را برگ برگ به دوش می کشد . هر چند جهان وطن من است و هر انسانی خویشاوند من اما هنوز به شهری فکر می کنم که روزی مرا در آن کاشته و من در هوای آن هر سال جوانه زده بودم و شاخ و برگ خویش را به نام حرمت انسان سایه گسترده بودم . تبعید برای من جز درد و رنج و پریشانی و لنگیدن پای حروفم در سنگ های پی در پی اسارت نان چه چیزی می توانست داشته باشد دست های من هرگز آزادی را لمس نکرد تا به آرمان های انسانی که بدان معتقد بودم با فراغ بال بپردازم . اگر چه با هر جان کندنی ست تبعید را فرصتی برای گفتن ناگفته ها و نوشتن نانوشته ها به کار بردم اگر چه جهان پیرامونم مداوم نامهربانی ها را برایم هدیه بیاورد .

همان گونه که گفتم تلاش کرده ام سبز بمانم و طبیعتا این نیروی مضاعفی که برای زنده ماندن می طلبید خواه  یا نا خواه می توانست تاثیرات عمیق خود را در نوشته هایم داشته باشد گاه این تاثیر در مخاطبی که هنوز به خواب عمیق ندیدن رفته است تاثیر مثبتی برای دعوت به بیداری داشته و گاه  درد نان مانع تلاش بیشتر برای دعوت به روشنایی و زدودن خواب عمیق این نسل حیران که در بی هویتی خود سرگردانند ..

تحریم ما تبعیدیان مبارزِ قلم از وطنی که ترس از روشنایی داشت توسط دولت های اروپایی و آمریکایی و گرفتاری ما در گرداب ناگزیر جبر جغرافیای پر از ترس و دلهره و اضطراب و انتظار در کشوری که خود شباهت شگرفی با ایران دارد  اگر چه می توانست  با سکونت ما در جغرافیای آرامش به فرصتی برای فرهنگ سازی و نوشته های پر بار بی انجامد متاسفانه می رود که همین رونق کم رنگ تلاشمان را هم به خاموشی بسپارد اگر چه به رغم تمام نامهربانی های دوستان و حامیان حقوق بشر هنوز زنده ایم و می نویسم و قصدی هم تا رهایی انسان از تاریکی جهل و خرافه به روشنایی فهم و دانش ، برای زمین گذاشتن قلم نداریم

شما در هردو مسیر شعر و داستان فعالیت های زیادی داشته اید، خودتان بیشتر بر دیده شدن کدام یک از آثارتان مایل هستید؟ و تفاوت روایت در شعر و داستان را در چه می‌بینید؟

من گاه روایتگر خود هستم این منی که در درون اجتماعِ متناقض و نامیزان با صلیبی به دوش در عدالت مخشوش مجبور به تنفسی آلوده است و گاه روایتگر  اجتماعی که  انسان قرن بیست و یک را چون دوره های جاهلیت به برده گی گرفته من را در خود نه می پذیرد و نه آغوشی برایم باز می کند و من مجبورم با هر جان کندنی که هست خود را لنگان لنگان بکشم  این من گاهی چنان متکثر است که می تواند سیاهی در قلب افریقا باشد و گاه گرسنه ای در آمریکا این من به تعداد انسان های روی زمین می تواند نام گذاری شود .می تواند آپارتایدهای جنسیتی و قومی و مذهبی و زبانی و فکری را در جای جای جهانِ برده پرور و جهالت پرور ،نمایندگی کند . لذا این مخاطب است که این من را در کدام بخش و در کدام زاویه ی دید با خود همسو ببیند و یا بخواهد مرا ببیند . این من ها که بخش زیرین جامعه و زیر چکمه های استبداد و استثمار جان می کَننَد اصولا اصلا دیده نمی شوند مگر آنکه این من، قالب فکری و تفکر خود را به زیور ریا و چاپلوسی و همسویی با طبقات بالا دستِ متمول تنزل دهد و از امکانات دیده شدن بتواند استفاده کند . اما به عنوان یک من از میلیون ها من متکثر می خواهم خود را شاعر بپندارم چرا که اولین واژه ها در زبان شعر مرا سروده اند و طبیعی ست که به خواهم همچنان به دنیای پیرامونم شاعرانه نگاه بکنم چه در داستان های بلند و کوتاهم چه در ترجمه ها و چه در آثار تحقیقی و پژوهشی که مستلزم دوری از خیال پردازی و آرمان شهر ذهنی و تن سپردن به اسناد و مدارک و مستندات است با این تفاوت که در کارهای تحقیقی بدون آنکه از واقعیت تاریخی و اسناد و مدارک گذر کرده باشم سعی می کنم زاویه ی دیدی را برگزینم که با روحیه ی شاعرانه ام همسویی بیشتری دارد

اما در خصوص روایت در شعر و داستان باید بگویم ما چه در شعر و چه در داستان در هر حالتی که شما فرض کنید  راوی هستیم  مگر نه آنکه خود زندگی نوعی روایت است؟ چه این روایت خطی باشد یا ایستا و یا روایت پویا و یا روایتی که تکه تکه شده و لا به لای شعر ها مثلا خودنمایی می کنند اما راستش را به خواهید به سخن شاملو هم که روایت را شعر نمی داند معتقدم اما روایت در شعر اخوان را گاه چنان شاعرانه می یابم که از سخن شاملو گو آنکه گذر کرده باشم چنان که خود شاملو هم برغم همه ی این داستان خود در پاره ای از شعرهایش در مسیر روایت قرار می گیرد و روایت را به صورت تکه تکه در بطن شعر می آورد . می خواهم عرض کنم که نمی توان به چهارچوبی که مورد وثوق باشد در این زمینه دست یافت چرا که اصولا هنر خود از هر چهار چوب قراردادی گریزان است و خلق اثر هنری در هر دو حالت نیز اتفاق می افتد چرا که جوهره ی هنر فارغ از تعاریف ماست ما چه در شعر و چه در داستان روایتگر زیبایی هایی که گم کرده ایم زیبایی هایی که کشف نکرده ایم و زیبایی هایی که باید از نو بتوانیم بسازیم هستیم همانگونه که روایتگر زشتی ها و پلیدی ها و دردهای انسان که این انسان همانگونه که قبلا عرض کردم فارغ از مرزهایِ متداولِ تعاریف، قرار می گیرد . اما آنچه امروز ما با موضوع روایت به نقد نشسته ایم با تعاریف کلاسیک خود حتی در داستان که روایت، جزئی جدا نشدنی از آن است تفاوت های فاحشی دارد  .می دانید که روایت آغاز و پایان و مسیری دارد و این نگاه چون زندگی همه ی ما انسان ها در داستان از دیر باز جای خود را داشته اما امروز همین چهارچوب هم در خود داستان دچار تحول می شود و ما گاه آن روایت خطی را دیگر نمی بینیم ولی اگر قرار بر روایت خطی و پیش فرض برای شعر باشد که شالوده ی آن پیش از سرایش اتفاق افتاده باشد، دیگر این خلاقیت شاعری و جوهره ی شعر در آن مهجور می ماند و خود را به روایت می سپارد که شاید اسم اش را بگذاریم داستان منظوم همانگونه که در شاهنامه آن را می بینیم و طبیعتا فردوسی را هم شاعر نمی دانیم داستان گویی که با استفاده از مصالح پیش فرض روایتی را به نظم در می آورد این گفته دلیل بر نفی فردوسی نیست چرا که فردوسی با همان روایت کلاسیک در این داستان منظوم کاری را که باید می کرده، کرده است اما آنچه اینجا می خواهم عرض کنم روایت در شعر مدرن و پست مدرن در ذهن شاعر نقش می گیرد و سیر خطی آن می شکند و گاه در تکه های متفاوت خود را در شعر نمایان می کند و مصالحی پیش فرض نیست که در قالبی آن را گنجانده و نام شعر بر پیشانی اش زده باشیم گاه این روایت در یک بند و یا یک مصرع  و یا چند مصرع و بند در ذهنیت شاعر اتفاق می افتد و از این روست که حتی گاه ما با روایت هایی در شعر مواجه هستیم که شعریت را فدای روایت نکرده اند اگر چه نامش را شعر روایی بگذاریم همانگونه که حتی شاملو نیز برغم تاختن بر شعر روایی خود گاه خواسته یا ناخواسته در این وادی افتاده است .لذا معتقدم در هر صورت و در بی روایی ترین شعرها هم می توان رد پای روایت را گرفت اما لزوما این روایت نه از نوعِ پیش فرض داستانی ست.

 

شاعر و نویسنده‌ی متعهد در نگاه شما چه تعریفی دارد؟

چه اندازه شعر و داستان ایدئولوژیک را قبول دارید و اینکه آیا شعر و داستان باید در خدمت ایدئولوژی باشند؟

هرگز پارناسیسم را نتوانستم درک کنم مکاتب مختلف و فلسفه های متنوعی در طول عصر روشنگری به وجود آمدند تا نویسنده و شاعر را از موجودیت اجتماع دور کرده و به تصویر گری خنثی در ذهنیت منفرد مبدل کنند که گویی در عاج فیلی فارغ از اجتماعی که در آن زندگی می کند ، در حال گذران زندگی ست

.نویسنده و شاعری که گویی دو چشم خویش را پیرامون خود بسته و در خیال و باور نازک خود می خواهد تصاویر دلپذیر معشوق و جام و می و لب یار را در زیبا ترین حالت ممکن برای مان به تصویر بکشد  چگونه می توان هنر را تنها برای هنر در نظر گرفت بدون آنکه از انسان و اجتماع و جهانی که در آن پستی و کژی و ناراستی هر روز از کولمان بالا می رود و دست هایی به طور مداوم نان سفره هامان را می رباید نگفت ؟ چگونه می توان خاموش بود و در عاج فیل خود نشست و بمب های خوشه ای را که تکه های انسان ها را به دیوار های فروریخته ی شهر آویزان می کنند ندید ؟ چگونه می توان دریدن حرمت زنان ایزدی را توسط مردانی که خود را مامور خدا می پندارند نادیده گرفته و از کنار مرگ انسان ها در گوشه گوشه ی دنیا با بی تفاوتی گذشت ؟  چگونه باید دم فرو بست آن گاه که صدای هر منتقد و هر اعتراض گری گلوله است ؟ من چقدر باید پست باشم که شکنجه ی انسان را در عصر حاضر در گوشه گوشه ی جهان خصوصا در وطنم که سلول هایش پر از اندیشه های ست که زندانی ست نادیده باشم ؟ من چگونه می توانم دم فرو برم و در قرن بیست و یک شاهد ذهنیتی باشم که خود را نماینده ی خدا روی زمین می داند و هر آنچه با این اندیشه مخالف است را به چوبه ی دار بسپارد ؟ من چگونه می توانم هنر را تنها در خدمت هنر قرار دهم بدون آنکه هنر زیستن در کنار انسان را یاد گرفته باشم ؟ چگونه می بایستی از نفرت جنگ و آرزوی صلح و آرامش و آزادی انسان نگویم در حالی که انسان ها توسط جنگ طلبان هر روز جان و مال و ناموس و حرمت و انسانیت شان لگد مال می شود . چرا نباید فریاد بزنم که افراط گری های دینی و مذهبی دمار روزگار انسان ها را سیاه کرده است ؟ چرا از تقلب ها و عوامفریبی و پراکندن تخم نفرت و کین و افکار پلید توسط عده ای جاهل پرور به نام دین و مذهب و اعتقاد شکوه نکنم  و من تعهد را این می دانم که انسان را فارغ از هر دین و مذهب و زبان و قوم و ملیت و رنگ و نژاد دوست بدارم و از هر جنگ و خونریزی و توحش به نام هر اعتقاد و ایده ای که باشد نفرت خود را اعلام کنم .چرا که من هم یکی از همین انسان ها هستم با تمام دردها و کاستی ها و شکنجه ها و بی عدالتی ها من نیز در چنین اجتماعی و در چنین جهانی زندگی می کنم و هر درد هر انسان درد مشترک همه ی ماست . و اگر قرار بر این باشد که قلم و هنر من در خدمت انسان نباشد چیزی در من کم است که نامش انسانیت است . شاید رسالت شعر هم همین است اگر چه بسیاری را خوش نیاید و هیچ رسالتی را به شعر نسبت ندهند

ابتدا بگویم که دشمن آزادگی و صلح، ایدئولوژی ست.  گیرم این ایدئولوژی یکی از ادیان باشد یا بر گرفته از تئوری های فکری و فلسفی همچون کمونیزم و یا سایر چهارچوب هایی که دارای عناوین مختلف هم چون خدمت به خلق تا بردن انسان به آرمانشهر با ظواهرمردم فریب .  ایدئولوژی ها از ما ایمان دارانی متعصب و کور می سازند که جز از دریچه ی تنگ منافع آن ایده و تفکر و دستورات آن نمی توانیم به انسان فارغ از چهارچوب تعریف شده به ما بنگریم و طبیعی ست که داستان و یا شعری که در چهار چوب ایدئولوژی ها، ساخته و روایت می شود تنها نماینده ی زاویه دیدی ست که ایماندار به آن مکتب برای ما گشوده است  و این از طبیعت آدمی که نیازمند آزادی ست به دور می ماند و من مخاطب را در چهار چوب تنگ نظری های ایده و یا تفکری خاص محدود می کند در حالی که من جهان آزاد را برای پریدن می خواهم

 

(ادامه دارد…)

 

 

درباره صادق امیری

صادق امیری

پیشنهاد خوانش

ترجمه‌ی شعر توسط مترجمی که فاقد جوهره‌ی شعری است، کاری‌ است پر خطا گفتگو با بهروز عرب زاده (بخش دوم و پایانی)

بی اغراق یکی از سخت ترین مراحل ترجمه ، ترجمه ی شعر به زبان فارسی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *