In touch with Diverse Iranian Community

متن سخنرانی فرشته وزیری‌نسب در میزگرد “دایاسپورا،هویت و شعر زنانه”

14302455_1734397573490189_1654605821_n متن سخنرانی فرشته وزیری‌نسب در میزگرد "دایاسپورا،هویت و شعر زنانه"
فرشته وزیری‌نسب

کلمه دایاسپورا ریشه یونانی دارد و در لغت به معنای پراکندگی و پخش شدن است. ملت یا قومی که به هر دلیلی، از جمله بلایای طبیعی، جنگ، غلبه کشور دیگری بر آنها یا به واسطه اعتقادات خود مجبور به ترک سرزمین شان هستند، دچار این پراکندگی یا آوارگی می شوند. آنچه بر قوم یهود رفت، حسی که یونانی ها بعد از سقوط قسطنطنیه داشتند، وضعیت آفریقایی ها در دوره برده داری، آوارگی ارامنه بعد از حمله ترک ها همه نمونه هایی از دایاسپورا به مفهوم کلاسیک آنند. یهودی سرگردان مفهومی آشنا برای حس دیاسپوراست. اما در عصر حاضر، جهانی شدن، فشار های سیاسی و اجتماعی، جنگ های منطقه ای و میل به پیدا کردن چشم اندازی جدید در سرزمین های دور موج جدیدی از مهاجرت در جهان ایجاد کرده که سبب تغییر در مفاهیم فضا و هویت فرهنگی شده است. به همین خاطر دیاسپورا آن مفهوم کلاسیکی که قبلا در رابطه با قوم یهود داشت از دست داده و مفهوم جدیدی به خود گرفته است. بسیاری از مهاجرین کشورهای تحت تسلط استبداد یا جنگ زده خود را ترک می کنند تا در جایی دیگر بی ترس و وحشت زندگی کنند. اغلب آنها مهاجرت را بسیار خوشبینانه تر از آن چیزی که در انتظارشان هست ارزیابی می کنند اما حداقل نسل اول مهاجرین همیشه با مشکلات روحی عدیده ای روبرو می شوند. بحران هویت به خصوص در کسانی که نه به دلیل فقر،جنگ یا چشم اندازی بهتر بلکه به دلایل سیاسی کشورشان را ترک کرده اند و اغلب امکان بازگشت ندارند، عمیق تر و فاجعه آمیز تر است.بعضی از محققین بر تفاوت در میان دو واژه مهاجر و تبعیدی تاکید دارند و می گویند آنکه به قصد کار سرزمین خود را ترک می کند، آنچه به طور مثال بسیاری از ترک ها و ایتالیایی ها در آلمان انجام داده اند، شامل دایاسپورا نمی شود و دایاسپورا در واقع در خود نوعی تبعید از سرزمین مادری را به همراه دارد. ویلیام سافران در “دیاسپورا در جوامع مدرن” چهار مشخصه برای پارادایم دیاسپورای کلاسیک ذکر می کند:

۱-آواره شدن از وطن
۲-داشتن خاطره ای جمعی از سرزمین مادری
۳-نیامیختن با جامعه میزبان
۴-اسطوره بازگشت و ارتباط ناگسستنی با سرزمین مادری (۱۹۹۱، ص ۴-۸۳)

اما این مشخصات را نمی توان در تمام مهاجرین این قرن یافت. در این شکی نیست که بین فردی که برای به دست آوردن امکانات شغلی بهتر مهاجرت می کند و هر لحظه امکان بازگشت دارد و کسی که به هر دلیلی از سرزمینش رانده می شود تفاوت هایی هست و به همین خاطر نمی توان موقعیت آنها را با هم مقایسه کرد. تنها چیزی که می توان با اطمینان گفت این است که هویت فرهنگی و فردی یک مهاجر، وبه خصوص یک تبعیدی، با کسی که تجربه مهاجرت یا آوارگی را نداشته متفاوت است. آوارگان از وطن اغلب در مرز دو فرهنگ برای خود اقلیمی درست می کنند و درآنجا برای همیشه می مانند، انگارکه هویتی معلق یا دایاسپوریی داشته باشند. این به خصوص در مورد نسل اول تبعیدی ها یا مهاجرین صدق می کند.بنابراین در بررسی بحران هویت مهاجرین باید عوامل مختلفی را در نظر داشت.

به طور کلی می شود به چند عامل در شکل دادن به هویت دایاسپورایی اشاره کرد که مهم ترین آنها مساله جا به جایی و از دست دادن موقعیت اجتماعی است. وقتی کسی در جایی قرار می گیرد که برایش نا آشناست در وهله اول دچار هراس می شود. برای غلبه بر این هراس به زمان احتیاج دارد و به ابزار هایی که شناخت را برایش امکان پذیر کنند. یکی از مهمترین این ابزار ها آشنا شدن به زبان و پیدا کردن امکان بیان خود است. از آنجایی که زبان در واقع دروازه ای است برای ورود به جهان جدید، هر چه زبان فرد مهاجر یا تبعیدی به زبان جامعه میزبان نزدیک باشد و ریشه های مشترکی داشته باشد پیوند و آمیختن با آن راحت تر انجام می پذیرد. با توجه به اینکه آموختن زبان ربط مستقیم با سن و میزان استعداد فردی دارد می توان این طور برداشت کرد که کسانی که سن کمتر و قدرت یادگیری بیشتری دارند یا به زبان دومی آشنا هستند راحت تر زبان را می آموزند و در نتیجه با جامعه جدید ارتباط می گیرند و در آن ادغام می شوند. دومین عامل را می توان نزدیکی فرهنگی دانست. در اروپا که از لحاظ مذهبی و فرهنگی نزدیکی نسبی وجود دارد روند در آمیختن با جامعه برای مهاجرین داخل اروپا سریع تر انجام می گیرد تا مثلا برای مهاجرین آسیایی و آفریقایی. از سوی دیگر پذیرش جامعه میزبان هم نقش مهمی بازی می کند. در جوامعی که مهاجرت در آنها سابقه ای طولانی دارد و بافت جامعه از مهاجرین است، مثل کانادا یا آمریکا، پذیرش راحت تر صورت می گیرد تا جوامعی که در آنها بیگانه هراسی وجود دارد و بافت اجتماعی یک دست تری دارند. کار عامل دیگری است که در شکل دادن به هویت اجتماعی و فردی مهاجرین نقش مهمی بازی می کند. آنها که می توانند کار ثابتی پیدا و زندگی مستقلی بنا کنند نگاهشان به خود متفاوت می شود و حس اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کنند.

به طور عام می توان گفت در نسل اول مهاجرین مشکلات و سرگردانی ها بیشتر است و گاهی آنها نمی توانند خود را با جامعه جدید تطبیق بدهند و ترجیح می دهند با هموطنان یا هم زبانان خود رفت و آمد کنند. اینگونه است که گتو ها یا جوامع حاشیه نشین تشکیل می شوند و زندگی دوگانه ای در یک جامعه به وجود می آید. در اغلب موارد تفاوت های مذهبی یا نژادی سبب این جوامع موازی می شود. افراد وابسته به این گتو ها نیازی به فراگیری گسترده زبان یا انطباق فرهنگی احساس نمی کنند. فرقه هایی مثل احمدیه، مراکشی ها یا بعضی از ساکنین ترک در آلمان، از فروشگاه های خود خرید می کنند، محله های خود را دارند، اغلب با خودی ها رفت و آمد می کنند و گاه حتا شیوه زندگی و ازدواج به شکل خود را حفظ کرده اند.جمع هایی هم هستند که دقیقا خاصیت گتو ندارند اما به شکلی کوشش در حفظ فرهنگ و هنر خود در دل سرزمینی را دارند که به آن مهاجرت کرده اند. آنها با برگزاری کنسرت ها، برنامه های فرهنگی یا هنری و رفت و آمد هایی که بین خود دارند برای خود این امکان را فراهم می کنند که در کنار فرهنگ جامعه میهمان بخشی از فرهنگ خود را هم به شکل موازی تجربه کند. دربیشتر مهاجران ریشه هایی که آنها را به گذشته پیوند می دهد، حداقل در حوزه زبان و فرهنگ عمومی، هرگز کاملا قطع نمی شود. همانطور که فالاچی می گوید، “وقتی تبعید جانی زخمی، مورد توهین قرار گرفته و نومید را پناه می دهد، محل جغرافیایی اش مهم نیست. وقتی انسان سرزمین اش را دوست می دارد(و به خاطرش رنج می برد) فرقی نمی کند کجا زندگی کند ….همه جا احساس تنهایی می کند، همینطور احساس شکست.” (خشم و غرور،۲۰۰۷، ص ۷)

به نظر می رسد که این احساس شکست و ناتوانی در نویسندگان و هنرمندان بیش از بقیه افراد است، به خصوص در سالهای اول مهاجرت. زیرا از سویی موقعیت اجتماعی و مخاطب خود را از دست می دهند و از سوی دیگر ابزار بیانی شان در جامعه جدید کار آرایی ندارد. عده کمی از آنها  هستند که از سوی نهاد های خاص برای مدت مشخص دعوت می شوند امکاناتی دریافت می کنند و آثار شان ترجمه می شود. اما بسیاری از نویسندگان و هنرمندانی که به جوامع جدید وارد می شوند در وهله اول با گروه های هم زبان خود در ارتباط قرار می گیرند. چون آنها تنها مخاطبان آثار شان هستند. این گروه ها امکانی در اختیار نویسندگان قرار می دهند که اولا آزادانه تر بنویسند و دوما در مورد سرزمین و مسائل خود به زبان مادری بنویسند. آنها همچنین امکانات برای به عرصه گذاشتن هنر خود یا چاپ کتاب هایشان پیدا می کنند. اما از آنجا که این مخاطب محدود و اغلب با سلیقه های خاص است، بعضی از نویسندگان بعد از مدتی ناامید می شوند، از نوشتن دست بر می دارند، عزلت می گزینند و گاه افسردگی می گیرند. این گروه از نویسندگان کسانی هستند که یا نوستالژی برای گذشته و جایگاه اجتماعی شان در آنها چنان قدرتمند عمل می کند که آنها را از در آمیختن با جامعه جدید یا پذیرش موقعیت شان باز می دارد، یا اینکه فقدان امکانات مالی آنها را از انتشار نوشته هایشان باز می دارد و به تدریج به انزوا و کم کاری می کشد. علاوه بر این از آنجایی که آنها با سرچشمه نوشتاری خود، که جامعه و زبان مورد شناخت شان است، فاصله می گیرند، نوشته هایشان مثل قبل زنده و پر روح عمل نمی کند. اما نویسندگانی هم هستند که آگاهانه تبعید را انتخاب کرده اند چون احساس می کردند فضا در کشورشان تنگ تر از آنست که آنها بتوانند در آن تنفس کنند در این محیط جدید شکفته تر می شوند. اوریانا فالاچی در کتاب خشم و غرور می گوید: “من سکوت را انتخاب کرده ام. من تبعید را انتخاب کرده ام .” (ص ۷) این گروه از نویسندگان برای به وجود آوردن موقعیت های جدید مبارزه می کنند و بعضی از آنها موفق هم می شوند که حتا به زبان های دیگر بنویسند و مخاطبان جدیدی بیابند. نویسندگانی مثل بکت، کوندرا و یاسمینا رضا در واقع هم مرزهای زبانی را پشت سر گذاشته اند و هم موانع اجتماعی را. کوندرا در مصاحبه ای با  فلیپ راث می گوید: ” در مقام نویسنده، تجربه زیستن در کشورهای مختلف موهبتی است عظیم. آدم فقط وقتی جهان را درمی‌یابد که از جوانب متنوع به آن بنگرد.”(۱)

ادبیات مهاجرت ایران از زمان مشروطه همیشه در کنار ادبیات داخل کشورحضور داشته است. کسانی مثل آخوند زاده (نمایش نویس، تفلیس)جمالزاده (داستان کوتاه و رمان، برلین)، بزرگ علوی(داستان نویس) و هدایت قبل از انقلاب از ایران مهاجرت کرده بودند و کسانی مثل ساعدی، براهنی، کوشان، خویی، رضا قاسمی و بسیاری دیگر بعد از انقلاب. گروه جدید تری هم بعد از انتخابات سال ۸۸ و جنبش سبز ایران را ترک کردند. بخشی از این هنرمندان تبعیدی یا مهاجر به شکلی به حیات ادبی خود در خارج از کشور ادامه داده اند. در اروپا انتشاراتی مثل خاوران، فروغ و ناکجا و مجلاتی مثل کاوه،الفبا، آرش و باران امکان چاپ آثار را برای این نویسندگان فراهم کردند. در آثار منتشر شده در خارج به چند مضمون پرداخته اند که آنها را با آنچه در داخل کشور نوشته می شود متفاوت کرده است، به خصوص در مورد مسائل سیاسی و تجربه های تنانه. علاوه بر این در سالهای اخیر آنها این امکان را یافته اند که آثار خود را در مجلات اینترنتی یا در سطح شبکه های اجتماعی منتشر کنند یا به شکل پی دی اف در اینترنت بگذارند.

اگر بخواهیم بر مبنای تقسیم بندی دوران های گوناگون مهاجرت و تبعید و حسی که تبعیدی در این دوره ها دارد، ادبیات مهاجرت را دسته بندی کنیم می توان از چهار دسته متون نام برد:

۱ متونی که بیشتر حول محور ایران و مسائل آن یا خاطرات گذشته مولف می گردند.
۲ متونی که برمشکلات فرد آواره در جامعه جدید متمرکزند .
۳ متونی که برخاسته از تجربه های چند هویتی است و بیشتر به جامعه جدید می پردازد.
۴ متونی که بیشتر بر تجربه های انسانی تکیه دارند و از مرزهای زبانی و مکانی می گذرند.

هویت دایاسپورایی اغلب در آثار ادبی نوع اول و دوم نمود پیدا می کند که موضوع شان اغلب دلتنگی برای وطن و مقایسه جامعه میزبان با آن، یا ابراز حس بیگانگی یا سرگردانی است. در کسانی مثل غلامحسین ساعدی، که نمی توانستند با شرایط جدید خود کنار بیایند، این  هویت پر رنگ تر است. او می نویسد:

الان نزديك به دو سال است كه در اين جا آواره ام و هر چند روز را در خانه يكی از دوستانم به سر می برم. احساس می كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعی نمی بينم. تمام ساختمان های پاريس را عين دكور تئاتر می بينم. خيال می كنم كه داخل كارت پستال زندگی می كنم. از دو چيز می ترسم: يكی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن. سعی می كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم و در فاصله چند ساعت خواب، مدام كابوسهای رنگی می بينم. مدام به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايی، نام كوچه پس كوچه های شهرهای ايران را با صدای بلند تكرار می كنم كه فراموش نكرده باشم. (مجله الفبا، شماره ۷، پاییز ۱۳۶۵)

او حتا تاکید می کند که عامدانه از یادگیری زبان فرانسه سر باز می زند. (همانجا) و این احتمالا واکنشی برای نپذیرفتن واقعیت جدید است. این شکل بیان معمولا در سالهای اول مهاجرت پر رنگ تر است و بیشتر به بیان خاطرات گذشته می پردازد اما در اغلب نویسندگان با گذشت زمان هم زبان و هم فضای حاکم بر آثار تغییر می کند و تاثیرات محیطی که در آن زندگی می کنند در نوشته هایشان پدیدار می شود.

آنچه که در بالا در مورد سر باز زدن از ادغام با محیط و هویت دایاسپورایی آمد با جنسیت افراد بستگی مستقیم ندارد و در مورد زنان هم می تواند صادق باشد، به خصوص زنانی که در همان ساختار سنتی در جوامع جدید زندگی می کنند. این زنان ممکن است در جوامع جدید هم موقعیت بهتری پیدا نکنند. اما زنانی که از جوامعی با قوانین مرد سالار و با محدودیت ویژه می آیند، در مهاجرت به کشورهای مدرن تر امکانات تازه ای از جمله امکان تحصیل، انتخاب پوشش و نوع زندگی به دست می آورند. زنان هنرمند و نویسنده می توانند بی پروا تر از خود و خواسته هایشان حرف بزنند و در بعضی موارد حتا موقعیت بهتری از کشور خود داشته باشند. در مورد اینها در واقع هویت دایاسپوریی دیگر مطرح نیست، چون آنها خود را به محیط جدید نزدیک تر حس می کنند و از آزادی های جدید خود لذت می برند. در اینها کمتر میل بازگشت به وطن وجود دارد. اگر چیزی باشد دلتنگی است و گاه نوستالژی برای کودکی. شیدا محمدی این نوستالژی را در شعری به زیبایی بیان می کند.

[clear]

بریده بریده

اسلاید کودکی ام بر دیوار روبرو

مات می شود عکس کهنه ای در نگاه تو.

کوچه ام صندلی سفیدی

در سبزی سرزمین تو بود

برعکس حرف می زنم

آه تهران !

در صندلی سفیدی گم می شوی

وقتی دو لاستیک کهنه

در چشمانم رد سرخی می اندازد. (شیدا محمدی)

[clear]

شبکه های اجتماعی ای مثل فیسبوک و تلگرام، که امکان ارتباط نویسندگان با سایر هم زبانان و افراد خانواده را میسر کرده اند، سبب شده اند که در بسیاری نویسندگان و دیگر ساکنین خارج از کشور میل بازگشت دیگر به قدرت گذشته نباشد.زیرا همانگونه که کوندرا در رمان “جهالت” به درستی تصویر می کند هیچ تبعیدی سرزمینی که از آن مهاجرت کرده را در سرزمینی که به آن باز می گردد باز نمی یابد.علاوه بر این آنها توانسته اند مخاطبین جدیدی در داخل کشور پیدا کنند و حتا گاه با ترجمه های خود امکان تبادلات فرهنگی و فکری با سرزمین های جدیدی را فراهم کنند.

 مشکلی که بسیاری از نویسندگان و هنرمندان زنی، که از جوامعی با دید بسته می آیند، دارند قالب زبانی ای است که در آن باید بنویسند. بسیاری که هنوز به زبان مادری می نویسند مجبورند که مخاطب آثار خود را از میان هم زبانان خود انتخاب کنند، که این خواه و نا خواه محدودیت هایی را در نوشتار به آنها تحمیل می کند. اگر به زبان جامعه میزبان بنویسند دیگر به کل در ساختار جدیدی قرار می گیرند و شاید نتوانند تمام آنچه که در درونشان هست بیان کنند. آنچه در ادبیات یا شعر زنان به شکل پررنگی  متفاوت است این است که بسیاری از زنان توانسته اند خود را از قید روابط یا قوانینی که بر آنها حاکم بوده رها کنند و راحت تر از احساسات خود بنویسند. اما اگر مخاطب خود را محدود به فارسی زبانان بکنند امکان این هست که نتوانند از خود سانسوری رها شوند چون هنوز، حتا در جامعه روشنفکری ما، تابوها و خط قرمز های زیادی وجود دارد که شکستن و گذشتن از آنها به راحتی برای زنان امکان پذیر نیست. هر کدام از ما با رشته هایی به داخل ایران و روابط حاکم بر آن متصلیم یا از آن هراس داریم یا به جامعه ایرانی خارج از کشور که به شکلی مخاطب ما محسوب می شوند.

________________________________

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=289893                                                          ۱.

منابع

Fallaci, Oriana. Die Wut und der Stolz. List Verlag, München 2002.

Safran, William. ‘Diaspora in Modern Societies: Myths of Homeland and return. In Diaspora: A Journal of Transnational Studies, Volume 1, Number 1, Spring 1991, pp. 83-99 (Article)

5b1526346d65379e802cfeadc14fb654?s=100&d=mm&r=g متن سخنرانی فرشته وزیری‌نسب در میزگرد "دایاسپورا،هویت و شعر زنانه"

فرشته وزیری نسب متولد ۱۳۳۸در کرمان است. کارشناسی ارشد خود را در ادبیات انگلیسی در ایران گرفته و تا سال ۱۳۸۰ که به آلمان مهاجرت کرد در دانشگاه ادبیات انگلیسی تدریس می کرده است. در آلمان دکترای خود را در حوزه نمایش معاصرانگلیس از دانشگاه گوته فرانکفورت گرفته و چند ترمی هم در آنجا “نمایش معاصر انگلیس” تدریس کرده است. تا به حال سه نمایشنامه( تعلیم ریتا، برخیزید و بخوانید و خداوندگار برون) ،چندین داستان کوتاه و مقاله و تعداد زیادی شعراز آلمانی و انگلیسی ترجمه کرده است. از او همچنین شعر، داستان کوتاه و مقالاتی در مجله های داخل ایران و مجله های ادبی اینترنتی منتشر شده است. علاوه بر اینها در زمینه بازیگری و نقد تاتر نیز فعال بوده است. در سال ۱۳۹۳ اولین مجموعه شعراو به نام با لک لک ها در باد و گزیده ای ازترجمه هایش از چند شاعر مشهور آلمانی به نام درستایش دور دست در ایران منتشر شد. در این سال همچنین نمایش “وطنی که بنفشه نبود”، به نویسندگی و کارگردانی او در جشنواره های تاتر هایدلبرگ و کلن، تاتر گالوس فرانکفورت و شهر گیسن اجرا شد.این نمایش به آلمانی هم ترجمه و در فرانکفورت و گیسن به زبان فارسی و با بالانویس آلمانی اجرا شده است. از دیگر تجربه های تاتری او می توان به اجرای دو زبانه (فارسی / آلمانی)”یک نمایشنامه خیلی بد” نوشته داریوش رعیت و نمایشنامه خوانی اجرایی “پینوکیو می خواهد بمیرد” از همین نویسنده اشاره کرد.برگردان مجموعه شعری از سپیده جدیری به انگلیسی آخرین تجربه های او در زمینه ترجمه است. از او همچنین مجموعه شعر “قیچی خورشید” در دست انتشار است.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال