In touch with Diverse Iranian Community

نامه‏ هایی که ننوشتم

0 45

 خدمت معلم  کلاس پنچم دبستان سلام عرض می‏کنم

پس از تقدیم و عرض سلام، روز معلم را به شما تبریک می‏گویم. باری امیدوارم هنوز زنده باشید  و خدا کند که این نامه را بخوانید. من همان دانش‏آموزی هستم که شما هر روز صدایم می‏زدید و می‏فرستادید پیش ناظم. همانطور که شما دستور می‏دادید من به ناظم می‏گفتم: معلم ما سلام رساند و گفت که به شما بگویم که من باز هم سر کلاس با بغل دستی‏ام صحبت کردم.

ناظم هم می‏گفت که بروم بیرون منتظر بمانم. من آنقدر منتظر می‏ماندم که پاهایم خسته می‏شدند اما ناظم یادش می‏رفت که من بیرون منتظرم. به محض اینکه می‏نشستم، از شانس بد من، او بلافاصله می‏آمد بیرون و یک شلاق بی هوا می‏زد که هر بار به یک جای من می‏خورد و خیلی درد می‏گرفت. بعد می‏گفت: “کره خر حرف می‏زنی و اینجا هم لم می‏دی؟” بعد من باید کف دستهایم را بالا می‏گرفتم. او بر هر کف دستم دوتا شلاق محکم می‏زد و می‏گفت که بروم گم بشوم،  اما من صاف می‏آمدم سر کلاس.

 آقا اجازه؟ من آنوقتها در دلم به شما خیلی فحش می‏دادم و دعا می‏کردم که شما بیفتید و کونتان بشکند. یکی دو بار هم من باد لاستیک دو چرخه شما را خالی کردم اما دیدم فراش دارد آن را برای شما باد می‏کند برای همین بعداً یک بار فنت لاستیک دو چرخه شما را دزدیدم و شما بیخودی به حسین زینلی شک کردید. وقتی او را فلک کردند من شبش خیلی گریه کردم و هزار بار صلوات فرستادم و دوباره هیچوقت فنت هیچ دوچرخه‏ای را ندزدیدم. آن دفعه‏ای را که برف آمد یادتان هست؟ همان موقعی را می‏گویم که شما لیز خوردید و از بالای پله‏های دفتر افتادید پایین و سرتان خورد به لبه پله‏ها و شکست و یک عالمه خون آمد. آن موقع هم من دلم سوخت و خیلی ترسیده بودم که شاید خدا حرف مرا گوش داده و ممکن است شما را بکشد. یک قرانی را که مادرم داده بود آرد نخود چی بگیرم به یک گدا دادم تا دعا کند شما نمیرید. متأسفانه شما زود خوب شدید و دوباره که آمدید اصلاً از درسی که خداوند به شما داده بود هیچ چیز یاد نگرفته بودید که هیچ، خودتان می‏آمدید و از من که رد می‏شدید، بی هوا به  من یک پس‏گردنی محکم می‏زدید که چشمهای من درد می‏گرفت. می‏دانید که اگر کانادا بودید پدرتان را در می‏آوردند؟ ولی خوب ایران بودیم و آنجا شما پدر مرا در آوردید. برای همین بود که من با تیر کمان چراغ دوچرخه شما را که جلوی مغازه کربلایی باقر به تیر چراق برق تکیه داده بودید شکستم. بعداً که شما سر کلاس نیامدید و گفتند شب در یک چاله افتاده‏اید و پایتان شکسته خیلی غصه خوردم. دلیلی که این نامه را حالا برایتان می‏نویسم این است که حسین زینلی را روی فیس بوک دیدم و همدیگر را شناختیم و اَد کردیم. من از طریق او فهمیدم که شما چشم‏هایتان ضعیف بوده و عینک هم نمی‏توانسته برایتان کاری بکند. خیلی خجالت کشیدم و دلم گرفت. البته به حسین زینلی هم نگفتم که مقصر فلک شدن او من بودم ولی در عوض از روزی که او را اَد کرده‏ام هر استاتس مزخرفی که روی فیس بوک می‏گذارد من لایک می‏زنم و آنرا به اشتراک می‏گذارم. برای شما کاری نمی‏توانم بکنم اما یک چیزی می‏گویم که با هم بی حساب بشویم. در آن زمان من چیزهایی را که شما روی تخته سیاه می‏نوشتید نمی‏دیدم و برای همین از بغل دستی‏ام می‏پرسیدم. آن خاک بر سر هم از ترس شما جواب مرا نمی‏داد. من حرف نمی‏زدم فقط التماس می‏کردم که او بگوید شما چه نوشته‏اید. شما فکر می‏کردید حرف می‏زنم و عصبانی می‏شدید. خدا را هزار مرتبه شکر کلاس نهم که بودم مادرم متوجه شد و توانست کلاس دهم پدرم را راضی کند که مرا پیش چشم پزشک ببرد و کلاس یازدهم برایم عینک بگیرد. همانموقع خواستم برای شما نامه بنویسم اما خیلی از شما بدم می‏آمد و فراش هم گفت شما منتقل شده بودید.

اگر آقای ناظم را می‏بینید به او بگویید بخدا من بیشتر از دو بار جلوی چرخ‏های ماشین او میخ نگذاشتم. بقیه را حسین زینلی گذاشت چون فلکش کرده بودند. من فقط میخ‏ها را که از نجاری پدرم دزدیده بودم، به او می‏دادم.

راستی این را هم بگویم که پیش بینی شما که مرتب می‏گفتید من حمال خواهم شد اشتباه درآمد. خدا را هزار مرتبه شکر که من برای خودم اینجا پیتزا دلیوری می‏کنم.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال