In touch with Diverse Iranian Community

ياد واپسين لبخند انوشه در گفتگو با نصرت‌الله نوح

0 36

این گفت و گو که توسط همکار ما سهیل آصفی از آلمان برای شهرگان صورت پذیرفته‌بود، پیش از این در تاریخ ۱۸ ژانویه ۲۰۰۹ در شهروند ونکوور منتشر شده‌بود. به انگیزه حضور نصرت‌الله نوح در ونکوور، بار دیگر این گفت و گو را برگزیده‌ایم تا با نصرت‌الله نوح و حافظه‌ی تاریخی‌اش بیشتر آشنا شویم. 


 
سهيل آصفی
so.asefi@gmail.com
 
ملاحظه می فرماييد كه وضع روزنامه نگاران از كجا به كجا كشيده شده است.نسل اول روزنامه نگارانی كه در برابر سردار سپه و حتی پس از تاجگذاری پهلوی اول و در سالهای پيش از کوتای ۲۸ مرداد ۳۲ و دهه ۵۰ خورشيدی آنگونه در برابر استبداد ايستادند كجايند؟! يا در سينه گورستان خوابيده اند و يا در تبعيدند.اينك بقيه در اين فكرند كه فقط روزنامه خود را با آگهی های دولتی و خبرهای بولتن آن حفظ كنند تا مبادا به سرنوشت ميرزاده عشقی، ملك الشعرای بهار، عارف قزوينی،فرخی يزدی،خسرو گلسرخی و رحمان هاتفی و… دچار شوند. اما معتقدم هر زمانی افرادی پيدا می شوند كه پرچم را در دست گرفته و ادامه دهند…“اين ها را نصرت الله نوح می گويد. نويسنده، پژوهشگر و روزنامه نگار پيشکسوت ايران كه حالا روزهای پر شماره ای است كه در شهر سن هوزه در شمال كاليفرنيا اتراق كرده و در يادمانده های خود در "پژواك" كه اكنون در چهار جلد كتاب او گرداوری شده اند از يارانی چند می گويد و دورانی كه حرف اول بود در آن شرنگ تحول.

 
*****

نصرت الله نوح كه لقب "مرد حافظه ايران" را به او داده اند در هفتاد و هفت سالگی همچنان رو به "فردا" دارد.او كه پس از انقلاب بهمن سال
۵۷ در كنار چهره هايی چون محمد قاضی و محمود اعتماد زاده"به آذين" و فريدون تنكابنی و احسان طبری و مهرداد بهار و هوشنگ ابتهاج"سايه" و رحيم نامور و ژاله اصفهانی و جمال ميرصادقی و… در "شورای نويسندگان و هنرمندان ايران" فعال بود هنوز نخستين محل شورای نويسندگان در خيابان دانشگاه، ضلع جنوب شرقی دانشگاه (آناتول فرانس) را به ياد می آورد. روزهايی مصادف با بمباران تهران بوسيله هواپيماهای عراقی.“ هواپيماهای عراقی انقدر نزديك به زمين حركت می كردند كه ما از پنجره های اتاق شورای نويسندگان می توانستيم خلبانان آن را ببينيم و عبور هواپيماها ساختمان و پنجره را می لرزاند.جلسه شورا از وحشت بمباران تعطيل شد و هر كس وسيله ای می جست كه از معركه بيرون برود…“ با نصرت الله نوح به گپ و گفتی نشسته ايم با زمزمه ی نام هايی چند. ثمين باغچه بان، ناوی وظيفه هوشنگ انوشه، سياوش كسرايی، احمد شاملو، اردشير محصص، رحمان هاتفی، داوود نوروزی و كيهان در آن مقطع تاريخی حيات خود.

«س.آ»

******

آقای نوح اجازه بدهيد باز با خاموشی يك نفر ديگر شروع كنيم. ثمين باغچه بان.

بله. من پيش از آنكه خود ثمين را بشناسم پدرش را می شناختم كه خالق خط و زبان برای كر و لال ها در مدرسه "الفبا" بود.يك روزگاری محمد عاصمی هم انجا كار می كرد.يادم می آيد بعد از بيست و هشت مرداد چه درگيری بين بچه ها با ثمين پيش امد.در ان سال يعنی شش ماه دوم بعد از بيست و هشت مرداد كه ناوی های جنوب به اتهام اتش زدن ان ناو ببر دستگير و اعدام شدند.


و از آن تصوير بگوييد که ساعاتی پيش از اعدام ناوی وظيفه هوشنگ انوشه كنار جوخه ی تيربار برداشته شده است.

انوشه با آن چهره مشهور ايستاد و واپسين لبخند را زد… محمد عاصمی كه با تخلص "شرنگ" كارهايش چاپ می شد در روزنامه "مردم" آن هفته يك مطلبی داشت كه من پاره ای از آن را حفظم. می گويد:“روزگاری است، روزگاری است روزگاری است.رنگی است.تصويری است.نقش و نگاری است.اهرمن چيره.آسمان تيره.در گوشه كوچكی از اين روزگار بزرگ سه انسان زنده را به تير می بندند تا به آنها زندگی جاودانه ببخشند.انوشه فرياد بر می دارد چشمان مرا نبنديد. بگذاريد تا لرزش دست شاه را به هنگام امضای فرمان ببينم.ثمين فرياد بر می دارد پيانو ام را بياوريد تا آهنگی بسازم برای شاه…“ [بغض می كند] معذرت می خواهم نمی توانم بخوانم. اين شعر سر و صدای زيادی كرد. ثمين واقعا خيلی كار كرد. آثار عزيزنسين را ترجمه كرد و…


در سال های آخر عمر ثمين باغچه بان او را ديديد؟

من در سالهای آخر زياد او را نديدم اما می دانم با عاصمی دوست بود و به آلمان رفته بود.متاسفم كه از دست رفت.من نمی دانم كه بعد از انقلاب او كی از ايران رفت. پيش از انقلاب به كيهان می آمد با زنده يادان رحمان هاتفی و احمد شاملو و… قرار داشت.


به روزنامه كيهان اشاره كرديد. كيهانی كه به گفته ی صاحب نظران رسانه در مقطعی از حيات تاريخی خود هنوز حرف های ناگفته ای دارد.

تحريريه ای كه بگواه اسناد تاريخی و نقل قول های مکتوب و شفاهی پراکنده، چهره شاخص آن روزنامه نگار فقيد رحمان هاتفی بود. و روزنامه نگاران ديگری چون مصباح زاده،امير طاهری و هوشنگ اسدی و راجی و فريدون گيلانی و… امروز كه به حضور خود در آن تحريريه فكر می كنيد برايند نقش تاريخی آن را چطور می بينيد؟

ببينيد آن زمان واقعا زيباترين و درخشانترين دوره كار كيهان بود.افرادی مثل كاوه دهقان و جهانگير افكاری پور و دولت و سرهنگ غفاريور سرهنگ پارسا دوست و پرويز آذری و… اصلا روزنامه در اختيار رحمان بود. من و رحمان و هوشنگ اسدی و علی خدايی با هم كار می كرديم. مركز "نويد" آنجا بود و از آنجا به بيرون می رفت.هفته ای يك بار ما با هم نهار می خورديم.زمانی كه تصميم گرفتم برای يك سفر شخصی به امريكا بروم. رحمان گفت امريكا؟! گفت چرا به من نگفتی؟ گفتم چه فرقی می كرد؟! گفت برايت بليط می گرفتيم و… گفتم من برای يك كار خصوصی می روم. گفت پس برو آنجا بمان يك مدت. قرار شد رحمان با دكتر مصباح زاده حرف بزند. من برای خداحافظی رفتم پيش دكتر. گفت كجا می خواهی بروی؟ گفتم امريكا. گفت امريكا؟! تو بايد بروی مسكو! مصباح زاده گفت ببينم حافظه ات به همان قدرت كه بوده هست؟ گفتم بله و به سرهنگ پارسا دوست گفتم و رفتم امريكا.


در امريكا با زنده ياد اردشير محصص هم همراه بوديد.شنيده ام که رحمان در معرفی محصص در کيهان نقش موثری داشته، اينطور است؟

بله،زنده ياد اردشير محصص را رحمان در كيهان خيلی خوب بال و پر داد. او هم اين را خوب می دانست و چند جا از او نوشت و تجليل كرد. خانه من در بركلی بود اما روزها می رفتم به سن فرنسيسكو و كالجی در خيابان "ون نس". يك روز عصر كه بر می گشتم در خيابان محصص را ديدم. گفتم تو اينجا چی كار می كنی؟گفت آمده ام با مطبوعات اينجا كار كنم. برگردم واشنگتن در مرحله اول با "پلی بوی“ كار می كنم و… اردشير با من به بركلی آمد. طرح تخيلی را از منظومه "گرگ مجروح" من كشيد. من سر اين منظومه در بهمن ماه ۱۳۳۳ دوباره دستگير شدم.اين منظومه يك كار طنزی بود كه در مجموعه طنز آن زمان چاپ شد و دومين بار آن را بعد از انقلاب در "آهنگر" چاپ كردم و بعدا در "بررسی طنز در ادبيات و زبان فارسی“.


خانم سرور مهکامه محصص، مادر اردشير نيز از نخستين پيشگامان جنبش زنان ايران بود.

بله، سرور مهكامه محصص از زنان پيشرو و خوب تشكيلاتی بود. حضور او در كنگره نويسندگان ايران در كنار خانم دكتر فاطمه سياح و ژاله اصفهانی شاخص بود. سيمين[بهبهاني] هم بود اما هنوز به شهرت نرسيده بود. آن شب در بركلی "گرگ مجروح" را برای اردشير خواندم. وقتی رفت يك كارت پستال برايم فرستاده بود كه يك گرگ مجروح را كشيده بود كه در حال فرار كردن از دهنش خون می ريزد!


منظورش چه بود؟

به فرار شاه در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ اشاره داشت.


چه سالی از ايران رفتيد؟

سال ۱۳۶۸ بود.


چه شد كه در امريكا ماندگار شديد؟

در واقع پس از فاجعه ی ملی كشتار زندانيان سياسی در تابستان ۶۷ ايران را ترك كردم.تصميم نداشتم بمانم. همسرم آنجا ماند. پنج سال من در ايران تنها بودم. دخترم روشنك در اتريش و پسرم سيامك در امريكا بودند. رفتم امريكا سری بزنم ديدم در محيط ايرانی كه ما خانه داشتيم هانيبال الخاص و چند نفر از بچه های ديگر آنجا هستند.بعد هم گفتند در سن هوزه چند انجمن ادبی هست و… ديگر ماندم.روزنامه "خاوران" را چند سال در آورديم. آن روزنامه به هم خورد. بعد نشريه ای آنجا در می آمد كه بيشتر آگهی بود. همزمان با فوت سياوش كسرايی من مطلب سنگينی درباره او نوشتم و بوسيله يكی از دوستان برای "پژواك" فرستادم و اين آغاز همكاری با پژواك تا امروز و انتشار يادمانده ها در آنجا بود.يادمانده ها با مرگ دكتر محمد جعفر محجوب شروع شد.


آخرين بار چه زمانی سياوش کسرايی را ديديد؟

آخرين بار در مسكو بود. من سياوش را بعد از انقلاب چند بار ديدم. در اتريش همسرش مهری بود اما مانلی هنوز مسكو بود. دخترم روشنك خيلی به آنها كمك كرد.عكس های زيادی در وين با هم داريم. هيچ وقت گله و شكايتی نمی كرد. آخرين ديدار ما در سپتامبر ۱۳۷۳ بود كه او در بيست و هشت بهمن ماه هزار و سيصد و هفتاد و چهار فوت كرد. ما به اتفاق اقای مسعود سپند و… از امريكا برای شركت در هزاره شاهنامه فردوسی به تاجيكستان سفر كرديم.پيش از آنكه به آنجا بروم با سياوش تماس گرفتم و گفتم داريم می آييم. گفت نيا در دوشنبه تاجيكستان تامينی وجود ندارد.

الان روزی هفتاد هشتاد تا سرباز دولت را دارند می كشند. گفتم ما می آييم اگر نشد ولی می توانيم مسكو بياييم و شما را ببينيم.ما رفتيم. سياوش شعر خواند و… خيلی گرفته و ناراحت بود. من می دانستم كه كارش به استعفا رسيده است. اما او آدمی نبود كه بتواند جدا شود.


از چه چيزی ناراحت بود؟

از برخی سياست های حزبی که در گذشته و آن زمان دنبال شد. از خيلی چيزها. اما او آدمی نبود كه بتواند براحتی جدا شود. در خونش بود. خيلی سر به مهر حركت می كرد…خيلی ها نسبت به آن اتفاقات معترض بودند. فريدون تنكابنی، ارادش اوانسيان و… زمانی كه محمد علی جعفری به شوروی رفت و او را در آن شرايط از مرز به جمهوری اسلامی بازگرداندند و آن سرنوشت او در آخر… ما زياد دور هم جمع بوديم با حسين ملكی و بهزاد فراهانی و…


در "يادمانده ها" از روزنامه نگار فقيد ديگری، داوود نوروزی كه تز "ضد انقلاب ضد سلطنتی " را در برابر سياست رسمی مشهور به "خط امام" پی می گرفت ياد كرده ايد و از غوغايی كه متعاقب انتشار شعرهای اوليه احمد شاملو در سالهای پس از كودتای
۲۸ مرداد بوجود آمده بود.در اين باره کوتاه بفرماييد.

بله.در همان زمان هم که من با "آهنگر" که مخالف آن سياست رسمی حزبی "خط امام" در اول انقلاب بود کار می کردم بياد دارم هر زمان وارد ساختمان خيابان ۱۶ آذر می شدم خيلی ها لبخندی می زدند و بشوخی می گفتند"چطوری خائن". حتی زنده ياد احسان طبری هم هميشه در شکل خصوصی در همان زمان که سياست رسمی،"خط امام" بود از ما حمايت می کرد و می گفت خوب کار می کنيد.اما از تقريبا دو سه ماه قبل از كودتای بيست و هشت مرداد بود كه مطبوعات آزادی های بيشتری پيدا كرده بودند. شعر نوی شاملو و دوستانش هنوز خيلی گنگ بود. زبان نيما هم برای مردم گنگ بود. جامعه هنوز شعر نيمايی را نپذيرفته بود. من آن زمان با روزنامه "چلنگر" كار می كردم. چند شكايت از طرف "توده های حزبی“ و "كارگران" رسيده بود كه ما از دست شاعران كلاسيك خلاص شديم گير اين نوپردازان افتاديم كه حرف های اينها را هم نمی فهميم! شعر "بار انداز" شاملو را مثال زده بوده اند كه در "صدف" چاپ شده بود. "عبوس ظلمت خيس شب مغموم". می گفتند اين يعنی چی؟ ما نمی فهميم.قرار شد كه در "چلنگر" از طرف حزب داوود نوروزی و شعرا سايه و كسرايی و زهری و از طرف ديگر شاعران كلاسيك كه به نامه های رسيده رسيدگی كنند. من آنجا داوود نوروزی را ديدم.آقای سنگ سری گزارش كامل جلسه را به من داد.داوود نوروزی قلم بسيار خوبی داشت و نثر پخته ی او بعد از طبری نمونه بود. ژورناليست هايی با نثرهايی محكم. احسان طبری، شاهرخ مسكوب و داوود نوروزی.هنوز محل زيادی برای نوشتن از كسی مانند داوود نوروزی وجود دارد. ملاحظه می فرماييد كه وضع روزنامه نگاران از كجا به كجا كشيده شده است.نسل اول روزنامه نگارانی كه در برابر سردار سپه و حتی پس از تاجگذاری پهلوی اول و در سالهای پيش از کوتای ۲۸ مرداد ۳۲ و دهه ۵۰ خورشيدی آنگونه در برابر استبداد ايستادند كجايند؟! يا در سينه گورستان خوابيده اند و يا در تبعيدند.اينك بقيه در اين فكرند كه فقط روزنامه خود را با آگهی های دولتی و خبرهای بولتن آن حفظ كنند تا مبادا به سرنوشت ميرزاده عشقی، ملك الشعرای بهار، عارف قزوينی،فرخی يزدی، خسرو گلسرخی و رحمان هاتفی و… دچار شوند. اما معتقدم هر زمانی افرادی پيدا می شوند كه پرچم را در دست گرفته و ادامه دهند.


سپاسگزارم

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال