شعر

پنج شعر از حمید سروش

«آزادی» ای اسیرترین واژه جهان
زندانی همیشگی انقلاب ها

 ۱.

 ای بی رگان خفته به بالین خواب ها

خون شماست در رگ این آسیاب ها

 

خواب بهشت دوزختان را نمی کشد

لب تر نکرده است کسی از سراب ها

 

این شعله های زرد تنوری که ساختید

زودا که سرختان بکند چون کباب…ها!

 

شب ها به بزم جمله قدح نوش رستمید

در روز رزم در صف افراسیاب ها

 

مارا جدا کنید که هرگز نمی پرند

در ارتفاع پست مگس ها، عقاب ها

 

این بیت آخر است که فریاد می زنم

ختم کلام و آخر فصل الخطاب ها

 

«آزادی» ای اسیرترین واژه جهان

زندانی همیشگی انقلاب ها

  

۲.

چقدر جان بکنم کار،کار، کار کنم

بیار شام مرا تا که زهرمارکنم

 

تمام پنجره شهر رو به پاییز است

چگونه تن بدهم صحبت از بهار کنم

 

منی که بهره ندارم ز چرک پیشانی

به زخم پینه دستم چه افتخار کنم

 

زمانه کرد مرا گرچه گرگ، یادم داد

که من همیشه خودم را فقط شکار کنم

 

آهای مردم عابر برای یک لقمه

چقدر حیله و دوز و کلک سوار کنم

 

چقدر خسته ام از زندگی، از این تکرار

دوراه مانده فقط، مرگ…یا، چکار کنم؟

  

۳.

 ایمان بیاوریم به پیغمبری که نیست

باور کنیم هست، همین باوری که نیست

 

باور کنید عاقبت آزاد می شویم

با آن کلید گمشده از این دری که نیست

 

ما فاتحان عرصه جنگ نبرده ایم

در قلب دشمنان زده با لشکری که نیست

 

من درک می کنم که شهیدان نمرده اند

یعنی که زنده است پدر، همسری که نیست

 

دق کرده است سفره در این خانه سال هاست

از بغض داغ سنگک نان آوری که نیست

 

این شعر شاعری است که هرگز نبوده است

پس می نویسمش به همین دفتری که نیست

 

۴.

مردی ندیده دیده ما، ماه و سال هاست

جز آن مترسکی که میان بلال هاست

 

باید به زخم مرهم تلخ سکوت زد

جایی که مشت پاسخ بغض سوال هاست

 

جغرافیای خاک مرا بد تنیده اند

اینجا همیشه موسم قحط الرجال هاست

 

پرسید جوجه معنی پرواز و مادرش

گفتا که قصه ای که فراموش بال هاست

 

جایی که خرمگس بشود میر آسمان

تنها حدود پر زدنت تا مبال هاست

 

با گوش خود شنیده ام از گرگ های دشت

این بیشه گور جمعی خیل غزال هاست

  

۵.

 دارم سری که قدر کلاهی نمی خرند

بعد از توام به پول سیاهی نمی خرند

 

یک جنس خاک خورده بنجل، نگاه کن

حتی مرا به نیم نگاهی نمی خرند

 

بعد از تو ماه را سر بازار بی کسی

از دست من به قیمت چاهی نمی خرند

 

این ها چه مردمند که عاشق نمی شوند

جرمی نمی کنند، گناهی نمی خرند

 

هی شعر پشت شعر، چه سودی که گوش ها

از سینه های سوخته آهی نمی خرند

Related posts

دو شعر از سریا داودی حموله

شهرگان

هفت شعر کوتاه از حسین غلامی‌خواه

شهروند بی‌سی

ققنوس در آتش

رضا مقصدی

اظهار نظر