In touch with Diverse Iranian Community

پنج شعر منتخب از زهرا حاصلی

 از کتاب «دلتنگی یک اژدهای بغض کرده»

زهرا حاصلی؛ متولد پنجم تیر ماه ۱۳۶۸ کرمانشاه و تحصیلات او کارشناسی مهندسی مکانیک بیوسیستم است.

او از سال‌های نوجوانی حدود دوازده سالگی با خواندن کتاب شعر فروغ فرخزاد که متعلق به مادرش بود، انگیزه ی نوشتن پیدا کرده و به دنیای شعر پا گذاشت و شروع به سرودن شعر کرد.

از سال ۱۳۸۷به صورت تخصصی به شعر کلاسیک پرداخت اما شعر آزاد  و ترانه هم می نویسد.

آثار:

کتاب مجموعه غزل “دلتنگی یک اژدهای بغض کرده” سال ۱۳۹۳ نشر شانی

کتاب مشترک “نیمی از من اینجا نیست” سال ۱۳۹۵ نشر شمشاد

 

 

۱

در چشم های خیس تو طوفان گرفته است

هر تکه از وجود تو را باد می برد

غولی که تکه های تورا قورت داده است

اسم تورا شنیده و از یاد می برد

 

متروکه ای میان سرت خاک می خورد

امروز را روانه ی تابوت میکنی

خاکش به چشم های خودت میرود ببین

داری به خاطرات بدت فوت میکنی

 

خالی شده تمام جهانت نگاه کن

در خالی عمیق سرت تاب می خوری

در قاب های خالی خود عکس میشوی

از استکان خالی خود آب می خوری

 

دستی تو را گرفته فرو می کشد به خود

زخمی عمیق توی دلت تیر می کشد

رخت سپید و قرص مسکن، و دکترت

غمهات را دوباره به زنجیر می کشد

 

وقتش شده که دوره بیفتی میان شهر

باید که تکه های خودت را سوا کنی

جز مرگ درد مشترکی توی شهر نیست

باید حساب درد خودت را جدا کنی

 

تو بازگشته ای به کسی که خودت نبود

به آن کسی که گریه شد از چشمهات ریخت

حالا ببین دوباره نشسته ست توی تخت

دیوانه ای ک نیمه شب از پنجره گریخت

متروکه ای میان سرت خاک می خورد…

 

۲

هیچکس جای کلید برق را نمیداند

و هیچکس نمیداند تکه هایی از من که زن بودند

با تکه هایی از من که زن دیده می شدند چقدر فرق دارند

هرشب کسی به خواب هایم سیلی می زند

فریاد می زند نباید بخوابی

نباید بخوابی

تورا با خود خواهد برد

و تکه های تو هرگز نمی توانند یکدیگر را پیدا کنند

فریاد میزند زن یعنی خون

زن یعنی خون

چه آن را هرماه در لباس زیرت ببینی

چه هرشب در خوابت

خون خواب را باطل نمی کند

همه چیز میتواند از روح عبور کند

در، دیوار، میز، صندلی و حتی پرنده

همه چیز می تواند از روح عبور کند

همه چیز به جز خون

تو گلوله می خورد

تو یعنی نباید

و تو حتی نباید بدون اجازه به جهنم بروی!

و عاقبقت یک روز وحشتناک ترین مهربانی زندگیت را می بینی

وحشتناک ترین مهربانی زندگیت که زخم هایت را پانسمان می کند

پارچه ای سپید روی آنها می گذارد

پارچه ی سپید بیشتری

پارچه ی سپید بیشتری

پارچه ی سپید بیشتری

پارچه ی سپید بیشتری

پارچه ی سپید بیشتری

پارچه ی سپید…..

این لباس عروس چقدر به من نمی آید

و چنان تنگ دورم پیچیده که خوب بفهمم

این پروانه در این پیله خواهد مرد

و بال هایش

و بال هایش که تکه هایی از من بودند

تکه هایی از من که زن بودند

و با تکه هایی که زن دیده میشدند فرق داشتند

و بال هایش هرگز پیدا نخواهند شد.

 

۳

فنجان اضافه ای که روی میز است

یخ کرده و از نبودنت لبریز است

 

من بیشتر از همیشه دلتنگ تو ام

شاید اثر آمدن پاییز است

 

چون قهوه ی بی شکر، جهانم بی تو

یک تلخی غیر قابل پرهیز است

 

باید که فقط زنده بمانم بی تو

انگیزه ی این غزل همین یک چیز است

 

ای کاش ببینم که تو اینجا هستی

و فاصله بینمان فقط یک میز است

 

۴

اینجا من و چتر و هوای بغض کرده

درگیر با خشم خدای بغض کرده

 

من یک ” طناب رخت ” خالی هستم، اما

می ترسم از این ابرهای بغض کرده

 

تنهاترین دریای طوفانی همین جاست

در صورت یک ناخدای بغض کرده

 

پشت سر من را ببین، هر چاله آبی

طرحی ست از یک جای پای بغض کرده

 

آتشفشان کوهی ست معمولی که گرخید

از انعکاس یک صدای بغض کرده

 

از من نترس این روزها، آتش ندارد

دلتنگی یک اژدهای بغض کرده

 

۵

بگذار زنگ ساعتم لجباز باشد

وقتی که توی گوشهایم باز پنبه ست

بیزارم از هرروز این تقویم وقتی

بی تو تمام لحظه هایم صبح شنبه ست

 

یک دختر ترسو که در من ریشه دارد

می بینید از “سوراخ در” کل جهان را

هر روز هی پونز فرو میکرده در سقف

تا شب ببیند در اتاقش کهکشان را

 

یک چیزهایی پشت در باید بماند

یک چیزهایی با دلیلی گنگ و مبهم

هر روز بی قلبم زدم از خانه بیرون

هر شب بدون سر به خانه بازگشتم

 

این خانه مثل لانه ی گنجشک سست است

دیگر نباید بیش از این ها ساده باشم

این شاخه شاید بشکند، اینروزها من

باید برای پر زدن آماده باشم

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال