In touch with Diverse Iranian Community

کوتاه سروده‌هایی از: قاسم تاباک (شاعر معاصر کرد) مهاباد

0 34

 

1-

تنها!

به وقت مرگ

دهان 

می‌گشائیم

 

2-

در هوا

برگ زردی

خود را

می‌نوازد

 

3-

در پائیز

با باران

می‌شکفد

 

4-

هیچ انسانی

در شیشه 

جا نمی‌ماند

تنها ما هستیم

که در آئینه

خود را

پیر می‌کنیم

 

5-

در خاطره‌ی

پروانه

زمستان

هیچ گاه

معنا نمی‌بخشد

 

6-

بالشم!

آرشیو

آرزوهایم است

 

7-

خدایا مرا ببخش

من که

نمی‌بخشم‌ات

 

8-

کهنه شده‌اند

جای پاهایت

درین شهر

 

9-

طولانی‌ترین رمان است

به جامانده‌ی

جای پاهایت

درین محله‌ها

 

10-

کویر و سرد است

همچون شب‌های آفریقا

مگر کفش‌هایت

رویشان به کدام جهت است؟

 

11-

کم به سفر بیاندیش

در تمامی جاده‌ها

با خط میخ نوشته‌ام

از تنهایی می‌ترسم

 

12-

در آغوش‌ات

شهری جا مانده است

حسرت به آن روشندلی

که با «بریل» می‌خواندش

 

13-

در دوست داشتن

ولخرجی کردیم

برای این سفر

در انتظارمان

کم آورد

 

14-

چقدر مانده

تا مرگ را به عقب برانم

آی…زبانم لال

چقدر مانده

تا تو را

دوست ندارم

 

15-

کودکان مشغول جمع آوری

پوکه‌های ابزار جنگی‌اند

برای کارخانه‌های ذوب 

مادرم زنی دنیا دیده است

می‌گوید:

مرگ تا به ابد

ادامه دارد

 

16-

حسودی‌ام می‌شود

به پلنگ 

روی پتو ات

 

17-

این‌قدر گفتم:

تو دریایم هستی

تا که چشمانم

آبی شدند

 

18-

اکران شد

آن اشکهایی که

قرار بر این نبود

ببینیمشان

 

19-

بیلی و

اندکی آب و

چند تخته سنگ

می‌خواهم!

برایت بمیرم

 

20-

جوک قشنگی است

عشق

که تمام شد

از چشمان‌ات اشک درمی‌آورد

 

21-

بعد از تو

چهارشنبه‌ام را

از روزهای هفته

کم کردم

 

22-

هیچ کس

مثل عروسک برفی

قلب‌اش

این چنین سرد نیست

 

23-

پرده‌ی جاده‌ها را کشیدم

رو به دریایم…

می‌گویند:

آوارگی

از دریا می‌گذرد

 

24-

گفتی:

جهان دهکده‌ای است و

کسی درآن گم نمی‌شود

آخ «فوکویاما»

تو نیز

دروغ گفتن یاد گرفته‌ای

 

25-

دست‌ات را

در دستهایم بگذار

احتمال دارد

پروانه 

زاده شود

 

26-

که شروع به شکستن‌ام کردی

آنگاه شدم

تبرپرست….

 

27-

او بالهایش را می‌آزمائید

من!…

مرگ را

 

28-

به آغوش‌ات که می‌آیم

سایه‌ام…

در سایه‌ات…

گم می‌شود

 

29-

می‌دانم:

سر مزارم خواهی آمد

کاشکی!

آن وقت زنده می‌بودم

 

30-

او!

همیشه

زیر سایه‌ی سنگ قبرش

می‌آسائید

 

31-

در پائیز

هیچ پرنده‌ای

به سرزمین‌اش

قانع نیست

 

32-

همه شب

ماه!

درعوض خانه‌مان

خود را

پنهان می‌کرد

 

33-

قیچی‌اش را

دور انداخت

آن کارگری که می‌خواست

سرسبزی را

از طبیعت بگیرد

 

34-

نام‌ات در شناسنامه‌ام نیامده

ما که می‌توانیم

و در مثنوی این شهر

با هم باشیم

 

35-

پستان‌ات

زیباترین 

شعار

این سده است

 

36-

برای آزمایش خون نمی‌روم

دکترها

حسودند

نمی‌خواهند:

تو را پیدا کنند

 

37-

گاه که می‌گوید:

می‌روم!…

بیزار می‌شوم

از هر چه آزادی است

 

38-

صدها لوله تفنگ

با هم

عاشق و شیفته‌ی سینه‌ای شدند

در کنج دیواری

 

39-

چاقویش را می‌شست

نمی‌دانست:

در رودخانه هر بار

رخسار خود را

زخمی می‌کرد

 

40-

دزدکی!

میدان جنگ را

ترک گفت

می‌خواهد زندگی را

به شهر برگرداند

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال