In touch with Diverse Iranian Community

گربه‌ای که لوندی‌اش کار دستش داده در طول تاریخ

0 54

نگاهی به “شعری که گربه است” از مجموعه شعر «و زیرِ پوستِ من پُر از جریان‌های خالی‌ست» اثر سپیده جدیری

سپیده جدیری
سپیده جدیری

با هم شعر را بخوانیم:

“شعری که گربه است”

من در تمامِ روزهای جهان
به دنبالِ یک سَر ِ موش می‌گردم
و در تمامِ روده‌های جهان
به دنبالِ شعری برای جَویدن
شما که می‌شورید
شما که می‌شورید
و گورتان گُم است انگار / مرگتان مُردنی‌ست
من در تمامِ قلب‌های شما / می‌ترسم
صدایتان روی سرم راه می‌رود
و مرگتان توی تنم
برای من یک سَر ِ موش می‌شَوید

و شعری
برای
جَویدن.

نفسی تازه کنیم؛ حالا سفری در شعر سراسر التهاب و خوش‌خوان جدیری داشته باشیم.

شعر گربه، از آن شعرهایی ست که از تیترش و تا آخر شعر تو را در التهاب وانتظار می‌گذارد و واژه ها روی سرت خراب می‌شوند و تنهایی وغربت انسان را در این جهان بی در و پیکر نشان می‌دهد.

ابتکار زیبای شاعر، تداعی‌گر کلیله و دمنه و از زبان حیوانات حرف زدن  است، و فرقش با این کتاب در این است که کلیله و دمنه از زبان حیوانات پند واندرز می‌دهد، ولی حیوانات شعر جدیری، از لون دیگری ست، و تنهایی انسان‌ها رانشان می‌دهد.

از تیتر شعر، که گربه باشد، ما را نوید می‌دهد، در حال شکار و حمله است ولی کم کم خواننده با یک گربه ملوس و قشنگ روبرو می‌شود، دیگران آرامش نمی‌گذارند:

“من در تمامِ روزهای جهان
به دنبالِ یک سَر ِ موش می‌گردم
و در تمامِ روده‌های جهان
به دنبالِ شعری برای جَویدن”

گربه اگر به دنبال طعمه یا موش می‌گردد، و انسان شاعر غربت نشین، در تمام روزهای تنهایی  دنبال شعری تا خود را بیان کند،، موش چون بدنبال جویدن است و رخنه در همه جا، ولی بی خانه‌مان، و انسان مهاجر هم، با خودش تنهاست!

“شما که می‌شورید
شما که می‌شورید
و گورتان گُم است انگار / مرگتان مُردنی‌ست
من در تمامِ قلب‌های شما / می‌ترسم”

“شما که می‌شورید” یا شورش می‌کنید، از دوالیسمی حکایت می‌کند که یا کسانی برای بهتر شدن اوضاع در گورها خفته‌اند و کسانی که از مرزهای کشورشان دفاع می‌کنند، و عرق وطن داشتن و باز بی نام و نشان‌هایی همیشه زنده و جاری و ساری در روح ملتی زنده‌اند، و هر دو دسته خستگی تاریخ را حمل می‌کنند!

موش برای گربه، حکم بازیگوش و شورشی‌هایی دارد، که عددی برایش نیستند، و همه‌شان پراکنده و گم‌اند، ولی هرچند بی آزار و مطرح نباشند؛ ولی قلب‌هایی دارند تپنده و از زندگی سرشارند، و همین ترس را در وجودش می‌تند و یک نفر، در تمام قلبها رسوخ می‌کند!

” صدایتان روی سرم راه می‌رود
و مرگتان توی تنم
برای من یک سَر ِ موش می‌شَوید”

هر چند بی آزار باشند، ولی پژواک صدایشان در سرش راه می‌رود و آرامش نمی‌گذارند، و مرگشان در تنش یک سر موش می‌شود،که گربه سراسر زندگیش در آرزوی شکار موش و لذیذترین غذای دنیاست، و با دیدن موش بی تاب می‌شود، و هوش و حواسش را، در شکار او صرف می‌کند، همانطور که شاعر، کنکاش و جستجو می‌کند تا از واژه‌ها بهترین شعر را بیافریند، تا خود و جهانش را پژواک دهد و درد و رنجش را تسکین دهد!

ولی شعر به غیر از شکل ظاهرش، اگر پوسته آن را کنار بزنیم، و در باطن شعر رسوخ کنیم، و واژه‌هایش را بجویم، عطر و طعم دیگری پیدا می‌کند، نقشه‌ای از کشوری به صورت گربه پیش چشمت ظاهر می‌شود، و هول و تکان مردمانش برای در امان نگه داشتنش از دست نامحرمان، و در طول تاریخ ، آواره‌گی و دربدری نصیب مردمانش شده است، و انسان آواره و سرگردان در جهان هم غم خود دارد  و هم غم مردمش، و آن گربه نازنین که لوندیش کار دستش داده در طول تاریخ و دیگرانی در پی شکارش هستند، و شاعر با سلاح  واژه‌هایش، خود و آن گربه را، از یاد نمی‌برد!

 1 اکتبر 2015

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال