In touch with Diverse Iranian Community

یک شعر از مزدک موسوی

0 97

“بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

دیو چو بیرون رود فرشته در آید…”

مزدک موسوی

و خط قرمزشان روسری تو شده بود، که گیسوان تو در شهر عطر آگین است

به شانه های غزلخیز من پناه بیار، نترس خوب من! این شعرها نمادین است

من و تو رج زده بودیم کل تهران را، من و تو جشن گرفتیم هر خیابان را

چقدر شعر سرودیم وصل خوبان را… اگرچه بهمن مان سال هاست خونین است

و شهر پر شده بود از فرشته می آید، که تلخکامی این روزگار می گذرد

گذشته است سی و چند سال، می بینی؟ که روزگار من و تو چقدر شیرین است…

چقدر در بغل هم فشار آوردیم، جنازه های بدون مزار آوردیم

که هشت سال تمام افتخار آوردیم، و تاولی که از آن زخم مانده چرکین است

نفس بریده تر از آنچه فکر می کردیم، رسیده ایم به آغاز روزهای وخیم

دروغ می گویند اوراق درهم تقویم، طلوع سرزدن رنج و درد و نفرین است

تو را به شوق تماشای نور می بردند، مرا به روزنه ای بی عبور می بردند

امید رستنمان را به گور می بردند، که آخر عاقبت انقلاب ها این است

قسم به اسم تو که هم ردیف آزادی ست، به چشمهای کبودی که عاری از شادی ست

به سوگواره ی شهری که سبز خردادی ست! تمام می شود این روزها که غمگین است

دوباره پرده می افتد حجاب می رقصد، و حصر می شکند، آفتاب می رقصد

دوباره تهران در انقلاب می رقصد، و گیسوان تو در شهر عطر آگین است…

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال